تبليغاتX
چالش انی

سرگذشت واقعی10



 سرگذشت یکی از دوستان

شما میتونید نظرات و راهنمایی ها خودتون رو برای این دوست عزیز به آدرس ای-میل ایشون که در انتهای سرگذشت اومده بفرستید

 

نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟؟بهتره اول یه اشاره ای بکنم به این که من سال هاست که به عشق اعتقاد دارم و دنبال کسی می گردم که بتونیم در کنار هم یه رابطه قشنگ و رمانتیک و با احساس داشته باشیم.شاید حرفام براتون عجیب باشه ولی متاسفانه هر چی بیشتر گشتم و با ادم های بیشتری آشنا شدم،کمتر به خواسته ام رسیدم.تا حالا تجربه های مختلفی داشتم.از یه عشق کوتاه ولی زیبا تا طعم تلخ جدایی.از بی وفایی تا خیانت.بعضی وقتا خسته میشوم ولی بعضی وقتا هم به خودم می گم این اتفاق ها باعث شده الان با تجربه تر باشم و اینو به فال نیک میگیرم.این رو هم بگم که(اگه تعریف از خود نباشه) بخاطر موقعیت مناسب اجتماعیم و ظاهرم و غیره همیشه جوری بوده که با هر دختری که دلم بخواد می تونم آشنا یشم.اما دنبال هوس بازی نیستم،شاید اگه من هم مثل جوون های دوروبرم فقط می خواستم خوش بگذرونم الان این ناراحتی رو نداشتم.

حالا می رسیم به اصل داستان:

ماجرا ازاینجا شروع شد که بعد از یک مدت نسبتا طولانی که تنها بودم و وقتم رو با کار و درس و ... پر می کردم یه شب تو نت با یه دختری آشنا شدم به اسم شینا.من داشتم یکی از شعرهام رو تو وبلاگم میگذاشتم و همزمان با اون دختر هم چت می کردم.نمی دونم چی شد که چند بیت از شعر رو برای اون هم فرستادم.خیلی جا خورد.خیییییلی تعریف کرد.همون موقع رفت تو بلاگم و بقیه نوشته هام رو هم خوند.می گفت خیلی با احساسی آقای گل !!! خلاصه اون شب خیلی با هم حرف زدیم و هر چی من بیشتر براش حرف می زدم اون هم بیشتر تاکید می کرد که پسری یه با احساسی تو ندیدم.تا اینکه بهم گفت میشه با تلفن حرف بزنیم؟بلافاصله ازش پرسیدم تو BF نداری.گفت که "تقریبا نه.آخه قهریم.من می خوام بهم بزنم ولی اون هی زنگ می زنه." بهش گفتم من هیچ وقت حاضر نیستم وارد رابطه کس دیگه ای بشم.خلاصه با کلی اصرار و خواهش و این بهونه که چشمام می سوزه و دیگه نمی تونم پای کامپیوتر بشینم و قول می دم فقط همین امشب باشه و...راضیم کرد که بهش شماره بدم.چند دقیقه بعد زنگ زد."شینا"صدای خیلی قشنگی داشت.واقعا صداش مدهوش کننده بود.اما سعی کردم به روی خودم نیارم.اون شب مکالممون چندین ساعت طول کشید،از اون پسر گفت و از اینکه بهش خیانت کرده و با دخترای دیگه بوده ولی می خواد با شینا هم باشه.و همین باعث شده که دیگه شینا نمی خواست با اون پسر ادامه بده و تقریبا 2 هفته بود که بهم زده بودن.خلاصه این که من با این شرایط موافقت کردم که یه دوستای معمولی باشیم.

3-4 روزی از ارتباط تلفنی ما گذشت،هر روز باهم حرف می زدیم اما هنوز نتونسته بودیم همدیگرو ببینیم تا اینکه شینا با پدرش رفت دوبی.با این که خیلی صمیمی نشده بودیم ولی وقتی ایران نبود قشنگ جای خالیشو احساس می کردم و همون موقع بود که فهمیدم دوسش دارم.شینا با موبایلش از دوبی بهم زنگ می زد و حرف می زدیم.اصلا براش هزینه مهم نبود و فقط می گفت که دلم واست تنگ میشه.خلاصه بعد از 10 روز که خیلی سخت گذشت یه روز صبح زود بهم زنگ زد و گفت "هومن پاشو آماده شو که می خوام امروز ببینمت".باورم نمی شد.گفت همین الان رسیدیم ایران.با اینکه خیلی خوشحال بود اما از صداش فهمیدم که یه اتفاقی افتاده.خیلی اصرار کردم تا این که گفت: " بابام اصرار داره که من ازدواج کنم." باورم نمی شد.پرسیدم با کی؟گفت با پسر همکار و شریکش.گفت پسره 2روز اومد دبی و دیدمش.البته قبلا هم دیده بودمش....خیلی عصبانی شدم.بهش گفتم تو خائنی تو فقط میخواستی بازی کنی و قطع کردم.چند دقیقه بعد زنگ زد در حالی که گریه می کرد گفت: "هومن من دوستت دارم.حالا که هنوز هیچی معلوم نیست.من هم موافق نیستم.همه چی یه حرفه.من دلم می خواد با تو باشم..."

من هم که طاقت گریه هاش رو نداشتم حرفاشو قبول کردم.اون روز بعد از ظهر همدیگرو دیدیم،روز فراموش نشدنی ای بود.اولین قرارمون تو جردن.تا اون موقع فقط عکس همدیگرو دیده بودیم.با این حال وقتی دیدمش یه عالمه سوغاتی برام آورده بود.حتی فکر نکرده بود که شاید وقتی منو از نزدیک ببینه خوشش نیاد.البته کاملا بر عکس شد و بهم گفت از عکست معلوم بود خوش تیپی اما فکر نمی کردم تا اینقدر....

خلاصه این که همه چیز به خوبیو خوشی می گذشت.ما همدیگرو پسندیده بودیم و هر شیب ساعت ها حرف می زدیم و مرتب باهم بودیمو .از اون جا که شینا هم از خانواده سطح بالایی بود ما همه جوره با هم جور شده بودیم و حسابی خوش بودیم .این رو هم بگم که شینا دختر خیلی داغی بود.می گفت من دوست دارم ازدواج کنم تا زودتر بتونم سکس و تجربه کنم اما با این حال زمانی که با من بود فهمیدم که خیلی دختر پاکی هست.می تونم به جرئت بگم از پاک ترین و نجیب ترین دخترایی بود که دیدم...خلاصه روزای خوش ما سپری می شد تا این که یه روز که جلسه داشتم وسط جلسه زنگ زد(من برنامه جلسات کاریمو بهش می گفتم که تو اون ساعت ها منتظر نباشه) خیلی تعجب کردم وبعد از جلسه بهش زنگ زدم.شدیدا گریه می کرد.هرچی پرسیدم چی شده، هیچی نگفت.فقط گفت باید ببینمت.من باید می رفتم نمایشگاه.باهاش قرار گذاشتم که ناهارو تو نارنجستان (سعادت آباد) که اون دوست داشت با هم بخوریم.حالا بماند که من چطور خودم و باید از جلسه می رسوندم نمایشگاه و بعد می رفتم نارنجستان.

خلاصه وقتی دیدمش قبل از ناهار بهم گفت که پدرم گفته اونا بیان خواستگاری ولی من نمی خوام تورو از دست بدم..........بعد از ناهار چند دقیقه با هم تنها شدیم.یه دفعه بغلم کرد.اون قدر محکم فشارم می داد که یه لحظه ترسیدم.تو چشام نگاه کرد و گفت: "هومن می خوام تو شوهر من باشی.منو تنها نگذار.من عاشقت شدم.مثل تو پیدا نمیشه.هومنم دوستت دارم و ..." با اینکه این داستان اعصابمو خرد کرده بود ولی سعی کردم خودمو خوب نشون بدم تا بتونم شینا رو آرومش کنم.آخه منم دیگه دوسش داشتم.از اون روز به بعد خیلی اتفاقای سختی پیش اومد.وقتی با پدرش مخالفت کرد اتفاق عجیبی افتاد.باورم نمی شد که پدرش که ادم معروف و تحصیلکرده و ضمنا پولداری هست این قدر بی شخصیت باشه.بشدت شینا رو کتک زده بود.تمام اون روز ها شینا فقط گریه می کردو کار من شده بود آروم کردنش.تو همین روزا خواستگاره اومد.شینا بخاطر من همون طوری که من می خواستم خیلی پوشیده تو مراسم حاضر شد.حتی به پسره گفت که دلم نمی خواد باهات ازدواج کنم و بابام مجبورم کرده...شینا تا جایی که می تونست جلوی خانوادش ایستاد.کتک خوردو تحقیر شدو همه چیزو تحمل کرد.خودش می گفت تنها دلخوشیم وقتایی هست که می بینمت.من هم سعی میکردم تا جایی که میشه وقتی با منه بهش خوش بگذره.جاهایی بریم که دوست داره مثل سینما یا رستوران و ...اما اوضاع روز به روز بدتر می شد.تا اینکه یک شب که بیرون بودیم شینا حالش بهم میخوره.سریع می رسونمش بیمارستان.دکتر میگه فشارش رو 6 بوده.خیلی شانس آوردین چون هر اتفاقی ممکن بود بیفته.اون شب من باهاش تو بیمارستان موندم تا 12 شب،تا مرخصش کردن.البته به پدرش گفت با دوستش مریم بوده ولی من می فهمیدم که چقدر سخته که آدم بیمارستان بره ولی پدرو مادرش نیان.خلاصه صبح روز بعد باباش قرار بود بره کیش.شینا هم با پدرش رفت تا اونجا باهاش تنها باشه و بتونه باهاش حرف بزنه. (موبایلشو نبرده بود و گفت خودم بهت زنگ می زنم) فکر می کردیم پدرش تو هتل شاید کمی مراعات کنه اما...چند روز گذشت و ازش خبر نداشتم.فقط یه بار off گذاشت و گفت خسته ام و حالم خوب نیت زیاد.تا اینکه بعد از چند روز بهم زنگ زد.گفت من رسیدم تهران.مادر بزرگم فوت کرده.رفتارش عجیب بود.چند روز غیب شد و حالا هم نمی تونست حرف بزنه.بعد از 2 روز تونستیم با هم حرف بزنیم.گفت بابام تو هتل کتکم زد.گفت "خسته شدم.دیگه نمی تونم تحمل کنم." فشار های روانی حسابی شینارو عصبی کرده بود.فوت مادر بزرگشم بیشتر بهم ریختش.در طی چند روز ما فقط چند دقیقه حرف می زدیم.خواستم امتحانش کنم.از دختر دیگه ای حرف زدم.هنوز هم رو من حساس بود.شدیدا عکس العمل نشون داد و معلوم بود هنوز هم دوسم داره اما...هنوز به مراسم 7 مادربزرگش نرسیدیم که پدرش سکته کرد و رفت تو کما....چند روز بی هوش بود.شینا بهم گفت همه میگن از بس با بابا بحث کردی و حرصش دادی حالش این طوری شده...خلاصه اینکه شینا تسلیم شد.بهم گفت دوستت دارم ولی دیگه نمی تونیم کنار هم باشیم.گریه کرد.و از هم جدا شدیم.هنوزم باورم نمیشه.

بعد ها 1-2 بار زنگ زد ولی باهاش بد حرف زدم.بهم گفت نامزد کردن و ...

نمیدونم چرا شینامو ازم گرفتن؟چرا بعد از مدتها وقتی دختری و که می خواستم پیدا کرده بودم، باید این طوری میشد؟

گناه ما چی بود که نذاشتن بهم برسیم؟این رو هم بگم که اون پسره چون پسر شریک باباش بود،پدرش اصرار داشت به ازدواج وگرنه هیچ چیز خاصی نداشت و ...

دوستای خوبم لطفا کمکم کنید.چون دیگه واقعا خسته شدم.نمی دونم باید چیکار کنم.دل و دماغ اینو که دوباره دنبال اون عشق بگردم و ندارم.از طرفی نمی تونم تنها باشم چون انگیزمو از دست دادم.من اگه همه دنیا رو هم داشته باشم باز هم احساس می کنم هیچی ندارم تا وقتی که به اون چیزی که میخوام برسم

 

آدرس ای-میل برای ارسال نظرات:

marde_roozhaye_barani@yahoo.com

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:52 | 86/12/21

والپیپرهای گوگوش



http://i24.tinypic.com/2namzpi.jpg

 

http://i21.tinypic.com/mcys7b.jpg

http://i21.tinypic.com/2v9bxtu.jpg

http://i23.tinypic.com/34dgyuc.jpg

http://i20.tinypic.com/2zqsmyf.jpg

http://i21.tinypic.com/29dz7l3.jpg

http://i21.tinypic.com/9jojtf.jpg

http://i23.tinypic.com/2lk49hh.jpg

http://i24.tinypic.com/fxh6h3.jpg

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:47 | 86/12/21

پشت صحنه فیلم ستنوری



 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:41 | 86/12/21

جملات بسیار زیبا



جملات بسیار زیبا

 

1.      دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

2.      دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

3.      خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

4.      غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

5.      گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

6.      حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

7.      زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

8.      چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

9.      مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

10.  لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد.

12.  رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

13.  چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو.

14.  دوست جديد دنياي جديد است.

15. همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند.

16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

17.  همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند.

18.  زندگي ساختني است نه گذراندني.

19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

21.  اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن.

22.  امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا.

23.  ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است.

24.  بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد.

25.  كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد.

26.  در ميدان عشق قاتل و مقتول محبوب يكديگرند

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:38 | 86/12/21

تبليغ رضازاده



تصوير حسين رضازاده در حال تبليغ املاك رابينسون دبي

    ساعتي پيش از ديدن فيلم تبليغاتي جهان پهلوان حسين رضازاده از شبكه تلويزيوني مهاجر نت ورك، خشكم زد ... بخصوص وقتي كه دريافتم اين قهرمان ملّي و دوست‌داشتني وطن در حال تبليغ يك بنگاه معاملات ملكي در دبي به نام «املاك رابينسون» است؛ همان بنگاهي كه تقريباً اين روزها همه‌ شبكه‌هاي تلويزيوني 24 ساعته لس‌آنجلسي را خريده و كمتر شبكه‌اي را مي‌تواني بيابي كه رابينسون را تبليغ نكند.

     امّا چرا يك قهرمان ملّي كه حتي پيشنهاد چند ميلياردي تركيه را براي پوشيدن لباس آن كشور در جام جهاني وزنه‌برداري رد كرد، حالا بايد به شرايطي تن در دهد كه نه‌تنها رب گوجه فرنگي «تبرك» (كه به هر حال يك محصول ايراني است) كه يك بيزينس غير ايراني را به اعتبار محبوبيت خودش تبليغ كند؟! آن هم قهرماني كه براي پيروزي‌هايش، حتي عالي‌ترين رهبر مذهبي كشور بارها و بارها پيام داده و اظهار خوشحالي كرده است؟!

     آيا مسبب همه اين رويدادها را بايد در كم‌لطفي مسئولين بدانيم؟
    ياد سفري مي‌افتم كه در پاييز امسال به اردبيل داشتم و در آنجا با پرس و جوي تصادفي از مردم، دريافتم كه تا چه اندازه محبوبيت علي دايي به نسبت حسين رضازاده در اردبيل بيشتر است. چرا كه علي دايي فرد بسيار خيري بوده و كمك‌هاي فراواني به مردم و آموزش و پرورش و ورزشكاران كرده و مي‌كند، اما اغلب مردم از حسين رضازاده كه با زانتياي خودش در شهر جولان مي‌دهد، راضي نيستند و معتقدند كه او دست كمك ندارد و حتي حاضر نشد مبلغ 2 ميليون تومان به تيم بادي‌بيلدينگ اردبيل كمك كند تا آن تيم بتواند سفر ورزشي خود را به انجام رساند.

    حسين‌رضازاده بايد با اقتداء به پهلوانان بزرگي چون غلامرضا تختي، قدر خود و موقعيتش را بيشتر و بهتر بداند و چنين حقيرانه ارزان‌فروشي نكند. در عين حال، مديريت حاكم بر ورزش و جامعه نيز بايد با درايتي هوشمندانه‌تر در شيوه مواجهه‌ي خويش با قهرمانان ملّي وطن تحول ايجاد كند.


     حسين عزيز!
     نه به آن حضرت ابوالفضلي كه فرياد مي‌زني و نه به املاك رابينسوني كه اينگونه قاطعانه و عاشقانه در مدحش داد سخن مي‌دهي

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:35 | 86/12/21

هنوز



 

 
 

...هنوز عاشقم با اینکه عشق برام یه کابوسه . .

.. هنوز عاشقم با وجود اینکه عشق برام یه شکنجه است...

. . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم .

. . با اینکه عشق یه بازیه من این بازی رو دوست دارم . .

 . چون هم بازیه من تا اخرش می مونه و منو دوست داره .

 . . با اینکه عشق زود گذره ولی من گذر این لحظه ها رو دوست دارم.

.. چون می دونم زندگی و عمر زود تر از عشق به پایان می رسه. .

 . صادق باش ای عشق جاودان . .

 . لایق باش . . . لایق این دل پر از درد من باش می دونم که تو لایقی . .

 . می دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکی کنه .

. . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بیشتر از اونی که فکر کنی .

 . . یا تو قصه ها بخونی

. . . باید به حرف اونایی که می گن عشق براشون بی معناست بی توجه بود . .

. . عشق تو این دور و زمونه نیست ولی من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن دیوونه ام...

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:26 | 86/12/21

زندگینامه استاد بنان



زندگینامه استاد بنان

بیست و دو سال از درگذشت استاد غلامحسین بنان گذشته است

 اما همچنان سیر موسیقی آوازی ایران رو به افول است

موسیقی آوازی ایران آسیب پذیر ترین حوزه موسیقی ایرانی است و به همین علت هم هست که پس از درگذشت خوانندگان برجسته ای چون بنان،تاج اصفهانی،ادیب،اقبال آذرو...هنوز هیچ جایگزینی برای این سبک های متفاوت به وجود نیامده است و به نظر می رسد بار موسیقی آوازی ایران تنها بر دوش استاد شجریان قرارگرفته است.شاید شرایط و اقتضائات روزگار،نبود آموزش کلاسیک،بالارفتن سرعت زندگی ومسائلی از این دست را بتوان ازمهمترین عوامل افت و افول موسیقی آوازی ایران را برشمرد اما عامل مهم دیگری هم هست که به مدیریت کلان موسیقی کشور و بی توجهی دستگاه ها و نهاد های موسیقایی به اهمین آواز در موسیقی ایرانی باز می گردد




هشتم اسفند،بیست و دومین سال درگذشت استاد غلامحسین بنان بود؛اواز اساتید بلامنازع موسیقی آوازی ایران به شمار رفته وآثاراو قطعااز ماندگارترین آثار موسیقی آوازی ایران محسوب می شو؛وی دراردیبهشت ماه سال 1290 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش کریم خان بنان الدله نوری و مادرش دختر شاهزاده محمد تقی میرزارکن الدوله بود




از شش سالگی بنا به توصیه استاد نی داود به خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو پرداخت و در این راه از راهنمایی های مادرش که پیانو را بسیار خوب می نواخت بهره ها گرفت، اولین استاد او پدرش بود و دومین استاد، مرحوم میرزا طاهر ضیاءذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصرسیف بوده اند. بنان در سال 1321 خوانندگی را در رادیو آغاز کرد،از سال1321 صدای غلامحسین بنان، همراه با همکاری عده یی از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید و دیری نگذشت که نام بنان زبانزد همه شد و شیفتگان فراوانی در سراسر کشور پیدا کرد






بنان نه تنها در آواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود، بلکه در نغمات جدید و مدرن ایران نیز تسلط کامل داشت. تصنیف زیبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترین معرف این ادعا می باشد. غلامحسین بنان از ابتدا در برنامه های گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ و برگ سبز شرکت داشته که ره آورد این همکاری ها دهها برنامه گلهای جاویدان، گلهای رنگارنگ و برگ سبز می باشد.و برنامه های متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به یادگار مانده است. وی هشتم اسفندماه سال 1364 خورشیدی در بیمارستان ایرانمهر قلهک در گذشت

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:22 | 86/12/21

على سلطون



على سلطون

 

و سرانجام

علی دایی سلطان میشود

پس از دویدن ها و جهیدن ها و خزیدن های بسیارو مذاکرات متعددی که جناب کفاشیان با خوزه مورینیو، فابیو کاپلو، کلمنته ، سر الکس فرگوسن ، دیوید کاپرفیلد ، جنیفر لپز، هاکل برفیلد و نهایتا عمو پورنگ و یوگی و دوستان انجام داد سرانجام علی دايی با وجود مشغله های بسیار گوی سبقت را از حریفان ربود و با یک دیریپل دو طرفه تمیز توپ را به محوطه جریمه حریفان رسانید و با یک بغل پا مشتی توپ را به کنج دروازه جا داد و حریفان هم جز نگاه کردن کاری از دستشان بر نیامد

آری: علی دایی به سلطنت رسید

واما در پاسخ به پرسشهای فراوان خبرنگاران مبنی بر دو شغله بودن ایشان و سرنوشت تیم سایپا که چندی دیگر در بازیهای اسیایی نماینده ایران است، فقط گفت:

(کو …. لق سایپا هم كرده بابا ملت و بچسب)!

البته تجربیات و توانایی ها و استعداد هاي علی دایی جان بر کسی پوشیده نیست تا آنجا كه در خبر است استعداد فوتبالي علي دايي آنگونه بود كه در سن شش ماهگي (‌ در قنداق ) سرش به ما تحتش پنالتي ميزد.

علي دايي از بچگي بزرگ شد آنهم در اردبيل. وي نميدانست تا چه اندازه فوتباليست است تا يك روز در محله، بچه ها براي كشيدن خط صافي براي تيرك دروازه شان بر ديوار كوچه، از وي كه قد رعنايي داشت بعنوان خط كش استفاده كردند و در همين زمان علي دايي فهميد كه بله!!! اون هم آره ه ه

از اقتخارات و تجربيات علي دايي شاید اين باشد كه تا چند قرن اتی هم فوتبالیستی از مادر زاییده نشود که بتواند رکورد بازی های ملی ایشان را فتح کند و با اعتماد به نفس فراوان در حالی که به علت کهولت سن حتی توانایی پاسکاری با بازیکن یک قدمی خود را ندارد پس از کشمکش ها وغر غرهای فراوان کارشناسان فوتبال و فوتبال دوستان حاضر به کناره گیری از زمین چمن شود
( تازه ان هم بعد از بالا رفتن امار خود کشی به سبب نتیجه های ضعیف تیم ملی و بعد از کلی بد وبی راه گفتن و غر ولند)

يكي از تجربيات مثال زدنی ايشان به کار بردن الفاظ زیبا و مناسب توسط ایشان است که در مواقع عصبانیت وبعضاً بعد از باختهای بدجور به مرحله اعلا رسیده بروز میکند که در نتیجه آن عده های قلیل دلخور شده اما در عوض ملتی را خندان میسازند !!

تجربه دیگر که شاید علت بسیاری از موفقیت های ایشان و احتمالا تعداد بازی های ملی سلطان دایی است، به کار انداختن پول و سرمایه در موقعیت های حساس میباشد که به دلایلی که اصلا به کسی مربوط نیست از ذکر آن خودداری میکنیم !!!

 

و .... اما

آیا سلطنت سلطان علی دایی مانند تمام سلطنت های استبدادی موروثی است؟

یعنی آیا فرزند گرامی ایشان پس از تولید، وارث قانونی بازیکنی در تیم ملی و سپس مربیگری آن است؟؟

آیا سلطان گرانقدر در دوران مربیگری هم مانند دوران بازی به نرمی وارد تیم ملی می شوند اما برای خالی کردن پست فقط میتوان از حضرت فیل مدد گرفت؟

آیا آقای دایی با توجه به سمت مربیگری تیم ملی (که همچین کم سمت کشکی هم نیست)
باز هم ملت را از الفاظ نیکو و منحصر به فرد محضوض مینمایند؟
آیا آقای دایی دانش ومدرک لازم را جهت مربیگری تیم ملی دارا هستند؟

آیا مربیگری تیم سایپا خللی در توجه ایشان به تیم ملی ایجاد نمیکند؟

و….

راستش من که دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی برای تیم ملی فوتبال میفته چون بدبختی ما بیشتر از این حرفهاست اصلا تیم ملی می خوایم چیکار. جام جهانی کشک کی … شما چى فكر ميكنيد؟

 
بخند، زياد جدي نگير ... !!
 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:16 | 86/12/21

طنز انتخابتي



طنز انتخابتي


در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی شورای شهر این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج
ریشه کن کردن اعتیاد
ساختن باغ وحش
ارزان کردن مسکن...
دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!

گربه شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم
می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می کنم
کوچه های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان می کنم
چاله های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می کنم
هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن می کنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم
تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان می کنم
مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم
کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم
تا که پررو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم
شهردار از شهرضا می آورم
الغرض این می کنم آن می کنم
می شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران می کنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم
می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم
تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان می کنم
هی تراکم می فروش را به را
یاری انبوه سازان می کنم
شهرداری را همه رایانه ای
کارها را سهل و اسان می کنم
گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره ی کمبود سیمان می کنم
می کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می کنم
هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم
می فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می کنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می کنم
هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم ...
باباجون خسته شدم ..قافیه ها ته کشید ....به من رای بدین دیگه ...
دم همتون گرم....!

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:7 | 86/12/21

شادمهر



 

Go to fullsize image

شادمهر عقیلی متولد 1351/7/11

بچه خیابان هاشمی تهران '''' اصلیت طالقانی '''' فرزند آخر خانواده '''' پدرش و برادرانش را در جنگ تحمیلی از دست داد که این مطلب همواره از سوی خود شادمهر
تکذیب شده '''' در شرایط سخت مالی بزرگ شد '''' گیتار زدن را از حرکات دست گیتاریست ها یاد گرفت '''' فوق لیسانس از هنرستان موسیقی '''' تا 24 سالگی به
خواننده شدن فکر نمیکرد '''' بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی '''' اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی میپرداخت '''' برای تماشای کلیپ های
خارجی بیتابی میکرد '''' رفت و آمد های مدام به صدا و سیما برای کار در تلویزیون در سالهای 72و73 اواسط سال 75 چند آهنگ غیر مجاز را در زیرزمین های کرج
خواند '''' متنفر از تجملات '''' ویلون را خودش یاد گرفت و استاد سوت زدن هست ، حتی در استودیو '''' عشا ق بازی بهروز وثوقی '''' به افراد مختلف القاب مختلف
میداد '''' هرگز حتی سیگار هم نکشیده ، همانگونه که دیدید شادمهر عقیلی در فیلم شب برهنه حتی سیگار دست گرفتن هم بلد نبود '''' رفاقت با جوانان سالم را دوست
دارد '''' با قرض ارگ خرید '''' کم غذا و تحت تاثیر محبتهای مادرش '''' با دست مزد اولین کاستش ( بهار من ) یک پراید خرید '''' از هیچ غذایی بدش نمی آید '''' مردم
برای خرید آلبوم مسافر او جلوی نوار فروشی ها صف میکشید ند ، که حتی به عده ای هم کاست نمیرسید چون خیلی ها چند تا چند تا این آلبوم را خریداری میکردند و
تمام میشد '''' خودش را مدیون هیچ کس نمیداند جز مادرش و محمد تقی برادرش '''' همیشه پشیمان از امضای قرارداد با شرکت پیغام سحر '''' عاشق اتومبیل بی ام و
بیشتر شعرهای او را نیلوفر لاری پور گفته است '''' الگوی گیتار : اردشیر فرح '''' شناگر ماهر ( خصوصا شنای قورباغه ) حساسیت بیش از حد نسبت به دندانهایش
دست به جیب برای دوستان طراز اول '''' کم حرف '''' در تهران پاتوق هیشگی نداشته '''' اختلاف با بهروز صفاریان بعد از آلبوم مسافر '''' شایعه عمل زیبایی بینیش
رو تکذیب میکنه '''' هر روز اگر گیتار تمرین نکند پکر میشود '''' نازانگشتا ( خشایر اعتمادی ) و غزلک (سعید شهروز ) اوج هنر آهنگ سازی او برای دیگران است
'''' زیاد دوست ندارد با کسی مصاحبه کند '''' روزی دویست هزار تومان درآمد با بت آموزش و نوازندگی گیتار و ویلن در تهران '''' هرگز حاضر نشد که در آلبوم هیچ
خواننده ای هم صدایی کند '''' اختلاف شدید با محمد اصفهانی در تابستان 1379 '''' ما درش را میپرستد '''' یک پوستر را با سرمایه شخصی خودش به بازار فرستاد
چشمهایش نسبت به موسیقی سنتی روز به روز ضعیف و ضعیف تر شد '''' عاشق خرید کفش و بیزار از سیاست '''' بابت بازی و خونندگی در پرپرواز 10 میلیون
تومان گرفت '''' نارضی از گریمش در فیلم شب برهنه'''' درشرایطی به کانادا رفت که مسولین داشتند به خاطر منافع خودشان او را از موزیک پاپ کشور پایین بیاورند
ماهی یک بار به شمال میرفت '''' آرزو برگذاری کنسرت را در استادیوم آزادی داشت اما باز هم مسولین ارشاد......... ... '''' خواننده محبوب : ریکی مارتین '''' اهل
شب نشینی و روزنامه خواندن نیست '''' استاد کوک کردن سنتور '''' بعد از سفرش به کانادا فیلم شب برهنه با شکست مالی بدی روبه رو شد '''' عاشق ماشین عوض
کردن '''' به پیشنهاد ، دوستش برای راه اندازی فروشگاه جواب منفی داد '''' نه ازدواج کرده ، و نه به خواستگاری رفته '''' آلبوم آدم و حوا رو خیلی دوست دارد و این
آلبوم در ایران هنوز توقیف هست '''' علاقه مند موسیقی ترکی '''' با چند خانواده در تورنتو دوست است '''' گرفتن تصدیق بین المللی در کانادا '''' آموزش خصوصی
گیتار و ویلن در تورنتو '''' محبوب ترین چهره موزیک پاپ ایران در خارج از کشور '''' فقط در یک سر شماری کوچک شادمهر 20 ملیون هوا دار داشته '''' طرح
کلیپهایش را خودش میدهد '''' خیالی نیست را بدون دست مزد خواند ولی برای آدم فروش دست مزد خوبی گرفت '''' یک استودیو خانگی در منزلش درست کرده و
مستاجر هست ، البته فعلا '''' وبلاگ ها ویا سایت های تقلبی در مورد خودش را هیچ گاه تکذیب نکرده و میگوید که هیچ سایت و یا وبلاگی را خودش اداره نمیکند و
اینها همه طرفدارانش هستند '''' قرار داد با 2 خواننده زن لس آنجلسی که برای آنها آهنگ سازی کند '''' و روزی 1 یا 2 بار با مادرش در ایران تلفنی صحبت میکند
'''' قبل از عید سال 83 دست راستش شکست '''' در تدارک کنسرتهای بزرگ در کشورهای پر جمعیت ایرانی ''''چند روز قبل با بهروز صفاریان با تلفن صحبت میکند و
آشتی میکنند '''' هیچ گونه هد ف و یا قصد باز گشت ندارد

Go to fullsize image

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:4 | 86/12/19

شایعه اخر



شایعه آخر

شایعه شده است که در روز انتخابات همین اینترنت پیزوری هم قطع می شود و دسترسی به اینترنت محال می شود. البته امری که وزیر کشور تکذیب کرده ولی اثراتش را خودمان به وضوح داریم می بینیم. اصولا این را فهمیده ایم که هر چه که تکذیب شد به وقوع می پیوندد مثل تکذیب گرانی و تورم،تکذیب دزدی و فحشا و تکذیب هزار چیز دیگر. از قدیم گفته اند عاقلان دانند...

و این هم یک شعر زیبا که از آخرین آلبوم حبیب عزیز انتخاب کردم:

می دونم که یه شب دل ماه میگیره

آسمون ابری و موسیقی میمیره

هر کی گفت عاشقم پای دار می برند

سر عاشقا رو بی صدا می برند

دونه دونه ستاره ها ماهو تنها می ذارند

یکی یکی اشک میشن و از چشم ماه می بارند

اما ی روز خورشید خانوم دوباره بر می گرده

ابر غمو باد می بره ماه دوباره می خنده

شقایق ها گل می کنند دوباره عاشق می شن

قصه ی عشق وطن رو به غنچه هاشون می گن

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 1:59 | 86/12/19

بوسه



 

 

 

 

روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت...

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 16:20 | 86/12/17

حرف من



تکرار می شود
هیاهوی خالی و پوچ....
من را

در حریم امن چشمانت
به آرامش برسان

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 16:12 | 86/12/17

دانشگاه



دانشگاه . سال اول تا سال آخر!
 
 

توضیح: خواندن این مطلب برای خانم های محترم توصیه نمی شود!

 

- سال اول پسرها با کیف سامسونت به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با خود هیچ چیز نمی آورند! ( حتی خودشان را!)

 

- سال اول همیشه برای نشستن در صندلی های جلو بین دانشجویان رقابت است ولی سال آخر برای نشستن در صندلی های عقب!

 

- سال اول پسرها دنبال دخترها ی دانشگاه هستند ولی سال اخر دختر ها دنبال پسرها!

 

- در سال اول همه گمشده ی خود را فقط در داخل ورودی خود جستجو می کنند ولی سال اخر همه گم شده ی خود را همه جا جستجو می کنند به جز ورودی خود!

 

- در سال اول پسر ها، دخترهای ورودی خود را ناموس خود می دانند ولی در سال آخر طفیلی خود!

 

- سال اول اکثر دخترها به علت چندش آور بودن حتی از کنار سرویس های بهداشتی دانشکده هم عبور نمی کنند ولی در سال اخر اکثر وقت خود را در جلوی آینه ی همان سرویس می گذرانند!

 

- در سال اول هر پسری که ازدواج کند بقیه پسر ها او را تیز و موفق می دانند و به حال او غبطه می خورند ولی در سال اخر هر پسری که ازدواج کند همه او را احمق و بیچاره می دانند و به حال او گریه می کنند!

 

- در سال اول اگر دختری به پیشنهاد ازدواج پسری جواب رد بدهد بقیه دخترها او را تحسین کرده و قهرمان ملی خود تلقی می کنند ولی در سال آخر اگر پسری پیدا شود که به یک دختر پیشنهاد ازدواج بدهد بقیه دختر ها آن دختر را تحسین کرده و قهرمان ملی تلقی می کنند!

 

- سال اول دخترها با چند جزوه و یک کیف کوچک برای مداد و خودکار به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با یک کیف بزرگ محتوای آرایشگاه همراه!

 

- در سال اول اگر کسی به کار تحقیقاتی و علمی یا حتی فرهنگی بپردازد یا در انجمن ها ی دانشگاه فعالیت کند همه او را فعال و نمونه می دانند ولی در سال آخر اگر کسی این سوسول بازی ها را کند او را احمق و بیکار و علاف می دانند!

 

- در سال اول همه  (مخصوصا دختر خانم ها) آرزوی گرفتن نمره ی بیست را از اساتید دارند ولی در سال اخر همه ی دانشجویان برای نمره ی ده حاضرند به مستخدم دانشکده  هم التماس کنند!

 

- در سال اول همه ضمن خوشحالی از ورود به دانشگاه رویای ادامه ی تحصیل تا مقطع دکترا و چه بسا بالاتر را در سر می پرورانند ولی در سال آخر همه برای اتمام دوره شان لحظه شماری می کنند!

 

- سال اول همه ی دانشجویان اساتید خود را افرادی نابغه فعال و نمونه می دانند و آنها را به عنوان الگوی خود قرار می دهند ولی در سال آخر  ،  اساتید خود را افراد معمولی ای که یا شانس داشتند و یا پارتی می شناسند!

 

- سال اول دانشجویان دانشگاه را محیطی می دانند که در آن می توانند علم خود را کامل کنند و به مدارج بالای علمی برسند ولی سال آخر متوجه می شوند همان اندک علمی را که در دوران قبل از دانشگاه آموخته بودند از دست دادند وفقط یک مدرک بی ارزش بدست آوردند!

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:6 | 86/12/17

راههای مخ زنی



راههای مخ زنی !!!

 

دوست یابی به دو قسمت عمده تقسیم میشه:

1_اینترنتی 2_غیر اینترنتی.


دوست یابی اینترنتی خودش به دو روش اعمال می شه:
1) با وبلاگ 2) بی وبلاگ

دوست یابی با وبلاگ یه مقدار ساده تر از بی وبلاگه.یعنی یه وبلاگ با یه اسم غم انگیزناک می سازی.

مثلا:
daryaye-gham...to-ro-mikham...bargard...asheghe-bi-gharar...gigilie-gomshodeye-man...farhad-ba-faryad... Love Story...Sahele-Aram...
 

بعد دیگه می ری یه اسم قشنگ می ذاری واسه وبت.

مثلا:
کجا بیدی؟هرجا گشتم نبیدی؟...قایم باشک...هی فلانی کجایی؟...عزیزم بیدار شو...بی تو هیچم،بیا تو گیجم...کاشکی کجایی؟...کتاب زندگیم بی تو دفتر چهل برگه...آچار فرانسه زندگیم کجایی؟...


آره خلاصه.بعدشم یه قالب مشکی با بک گراند یه قلب تیر خورده یا شکسته.اسمشم ترجیحا با فونت نستعلیق بنویسی بیشتر اثر داره.بعدش یه آیدی می سازی که اسمش مثل آدرس وبلاگت باشه.بعدشم دیگه دام پهن شده و باید مث یه شکارچی پلید منتظر به دام افتادن شکار باشی.برای محکم کاری می تونی دور نشونگر موست کد نوشته بذاری.مثلا این نوشته رو:
I Love You My Baby.Wher Are You?...I go To School Every Day.How About You...


بعد تو هر وبلاگی که می ری و می بینی نویسنده ش دختره و آیدی گذاشته آیدیشو اد می کنی ولی با هیچکدوم چت نمی کنی.دخترام که همه کنجکاو و معصومن و از دنیا بی خبر.میان بهت پی ام می دن که ببینن تو کی هستی؟که تو اونا رو با حرفای صدمن یه غاز عاشقونه تو دام می ندازی که :

 بله...من یه دخترو خیلی دوست داشتم...عاشقش بودم...همه چیزمو به پاش ریختم...ولی اون بی وفایی کرد و بهم خیانت کرد و رفت.دختره م شروع می کنه دلداری دادن بهت و می گه که :منم جای خواهرت...اشکالی نداره...منم کم مشکل ندارم تو زندگیم...و اینجوری کم کم مخشو می زنی و خرش می کنی.

دوست یابی بی وبلاگ خداییش یه مقدار حرفه ایه.نیس که دخترا یه مدته باهوش شدن و یاد گرفتن از کله شون فقط برای شکستن گردو استفاده نکنن؟بخاطر همین دیگه راحت نمی تونی با یه سلام علیک مخ دختره رو بزنی.اول از همه باید یه آیدی بسازی مررررررررررررگ.

مثلا:
bi_to_hicham_messe_pichak_doret_mipicham... key_boarde_bi_mouse... dara_bi_sara... daryaye_bi_sahel... keshtie_be_gel_neshasteye_talaatome_sahel_ha


بعدش می ری تو روم و کمین می کنی.اینجا دیگه به هیچوجه حق انتخاب نداری.یعنی هر آیدی که به نظر دخترونه می رسید یا حتی آیدی دو جنسی اگه دیدی سریع باید با شکم خودتو پرت کنی روش...شاید بتونی تصاحبش کنی...انشاالله...حالا.اینجا یه سری چیزا هس که شانست رو بیشتر می کنه.مثلا داشتن ویس.یا داشتن وبکم.حفظ بودن چن بیت شعر عاشقانه غم انگیز که از بی وفایی دنیا می گه خیلی موثره...و بالاخره نحوه سلام کردن.ببینین.روانشناسی دخترونه ثابت کرده که نحوه سلام کردن پسرا رابطه مستقیم با شخصیتشون داره.همه ما می دونیم دخترا دنبال پسرای بامزه و جدیدن.همه هم می دونیم که دخترا از پسرای متفاوت خوششون میاد.پس باید نحوه سلام کردنت عجیب باشه.

مثلا:
سلام هم چت...سلام حاجی ، سیدتو کشتن...سلام همشیره...، آبجی رو بپوشون که ما اومدیم خدمتت واسه سلام...


اینجا یه عامل دیگه هم موثره و اون میزان اعتقادت به خداس.یعنی باید به خدا توکل کنی...یا در حقیقت التماس کنی بلکه دختره به تو جواب بده.اگه جواب داد بقیه ش ردیفه

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:1 | 86/12/17

آموزش هنر خسیس بودن



آموزش هنر خسیس بودن !

 

سلام !

یه سوال ازشما میپرسم : شما خودتون رو آدم خسیسی میدونید یا نه؟ راستش به قول معروف !!!من خودم خسيس نيستم ولى خسيس ها رو دوست دارم !! hee hee

اگه خیلی صاف و ساده هستید و در کمال صداقت و متانت و بزرگواری روزگار میگذرونید ، وقتشه یکم به زندگیتون تنوع بدین ! حالا اگه خوب به توصیه ها و آموزشهایی که میدم عمل کنید ، میبینید چقدر تو زندگیتون جلو میفتید و کلی هم کیف میکنید !

1) سوار تاکسی شدید . متوجه میشید که یکی از دوستاتون وسط راه سوار ماشین شده ، خودتون رو جمع و جور کنید و انگار نه انگار که اون رو دیدین . چون ممکنه تو رودرواسی گیر کنید و مجبور بشین کرایه اون رو هم حساب کنید !

2) حالا رفیقتون فهمید که شما هم تو ماشین هستید ... بعد از سلام و احوالپرسی مختصر ، اینقدر منتظر بمونید تا اون اول دست تو جیب کنه و وقتی پولشو در آورد ، سریع بگید : نه ... توروخدا حساب نکن ، خودم حساب میکنم ، نـــــــه !  اه ... حیف ! سری بعد " یادم بنداز " من حساب کنم !!

3) حالا منتظر موندین و اون هم خیال دست تو جیب کردن نداشت ... به مقصد هم دارین میرسین ، چکار باید بکنین ؟ دست تو جیب میکنین و پولتون رو در میارین و رو به دوستتون میکنین و میگین : حساب کنم ؟!!
( طرف خیلی باید پر رو باشه که بگه : آره ، حساب کن ... با اینجور افراد اصلاً دوست نباشین بهتره )

4) رفتین مهمونی ، موبایلتون هم تو جیبتونه . از صابخونه اجازه بگیرین و با تلفنشون هی اینور و اونور زنگ بزنین ( موقعیت اینجوری کم پیش میاد ! )

5) موقع مسواک زدن ، حواستون باشه که خمیر دندون زیادی از تو تویوپ بیرون نیاد ... نمیدونید ریختن دوباره اضافه خمیردندون تو تویوپ چقد سخته !

6) دوستتون منتظر زنگ شماست ، اینقدر بهش زنگ نزنید تا خودش زنگ بزنه بهتون ، بعد بهش بگید " به جون تو همین الآن میخواستم باهات تماس بگیرم !! "

7) به موبایل دوستتون یه SMS بفرستین به این مضمون : باهام تماس بگیر ، باهات کار فوری دارم !"

8) پیش دوستان و فک و فامیل جار بزنید که به خاطر عدم پرداخت بدهی ، تلفنتون  یه طرفه شده !!

9)  وقتی وارد میدون شهرداری شدین ، ساعتتون رو از دستتون در بیارین و بزارین تو جیبتون تا یكوقت بیخود مصرف نشه ... ساعت به اون بزرگی روی دیوار ساختمون شهرداری رو واسه چی گذاشتن پس ؟

10) وقتی با یارو میرین رستوران ... حالا خواهر ، دوست ، نامزد ، هر کی هست ! وقتی نشستین و غذا سفارش دادین ، وسط غذا خوردن یهو بگین : ای داد بیداد ، دیدی چی شد ؟ کیف پولمو جا گذاشتم !! ( حتماً قبلش مطمئن باشین که اون یارو پول کافی همراش باشه ! )

11) وقتی میرین رستوران ( با یارو یا بدون یارو ) سوسک مرده همراتون باشه ، بدرد میخوره !!طرز استفاده از اون هم بصورت تصويرى توضيح دادم. فقط مواظب باشيد رودست نخوريد !!

 

پی نوشت : هر کدوم از موارد بالا به تنهایی معیار خسیس بودن شما نیست ، بلکه باید با تلاش و ممارست زیاد ، کل خصوصیات حسنه و پسندیده ی ذکر شده رو تو خودتون جمع کنید تا در زندگی کامروا بشید !!

  

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:53 | 86/12/17

شرک 4



کارتون جدید شرک 4 ویژه کریسمس 2008

 

کارتون جدید شرک 4 ویژه کریسمس 2008

 

http://www.fantasy.fr/news/upload/actu/20071030-Shrek-the-halls-2.jpg

 

Image

Image

 

Image

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:42 | 86/12/17

و من هنوز نمی دانم



اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد

 

 
 

حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در

گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ،

طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند . 

و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي 

خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد . 

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط

تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب 

در جريان است . 

حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟  

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم

خودمان را از خودمان .

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه مهربان ...

وامدار همان سکوت آبي ...

وامدار همان صدای ..............

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر تنهايم

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ...

که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:51 | 86/12/15

Happy Valentine



Happy Valentine

 
      
 
 
داستانهاي زيادي درباره علت نامگذاري اين روز با نام روز والنتاين وجود داره ولي يکيشون که از بقيه مشهور تره اينه که " والنتاين" يک کشيش رمي در قرن سوم ميلادي بود. کلاديوس دوم امپراتور وقت ازدواج رو منع کرده بود. اون ميگفت که سربازان متاهل جنگجويان خوبي نيستند. والنتاين فکر ميکرد که اين کار عادلانه نيست و مراسم ازدواج رو در خفا انجام ميداد. کلاديوس که اين موضوع رو فهميد دستور داد که والنتاين رو در زندان انداخته و سپس بکشند. کلاديوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. اين رابطه در حدي پيش رفت که عشق او و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بينايي دختر زندانبان شد.
روز 14 فوريه که والنتاين رو براي اعدام ميبردند اون نامه اي نوشت و چون اسمش والنتاين بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاين تو" (From your Valentine). از اون به بعد کلمه والنتاين جاي خود را بمعني عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.
اولين پيغام والنتاين پس از آن شعري از طرف چارلز (Charles)، از اشرافزادگان اورلئون (orleans) براي همسرش در سال 1415 ميلاديه. او در جنگ "آگينکورت" (Agincourt) دستگير شده بود و در زنداني در برج لندن در انتظار اعدام بود. در آن زمان او شعري به همسرش نوشت و کلمه والنتاين را در آن بکار برد. ولي روز والنتاين تا قرن 17 ميلادي هنوز روزي ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پيغامهاي ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهاي آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را براي مردم (مخصوصا مردم خجالتي) راحت تر کرد.
 
 
و اما جشن روز والنتاين يک رسم قديميه که ريشه در يک فستيوال رمي داره. رمي هاي غير مسيحي در وسط فوريه که براي اونها آغاز بهار بود يک فستيوال بنام "لوپرکاليا" (Lupercalia) داشتند. در بخشي از اين فستيوال دخترها اسمشون رو مينوشتند و درون جعبه اي مي انداختند و پس از آن هر پسري يه اسمي رو بصورت شانسي از اونتو بر ميداشت. بدين ترتيب اونها در طول فستيوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردي اين دوستي به ازدواج هم مي انجاميد.
کليسا تصميم گرفت که اين فستيوال رو به يک جشن مسيحيت و يادبود روز وفات کشيش سنت والنتاين تبديل کنه. پس از آن بمرور نام والنتاين توسط مرداني که ميخواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند بکار برده شد.
-
امروزه روز والنتاين جزو روزهاي اصلي جشن در تمام دنياست. اما اين به معني ارسال پيغام براي شخصي که عاشق او هستيد، نيست. شما ميتوانيد با فرستادن يک پيغام بدوست خود به او بگيد که به او اهميت ميدهيد. در کشور انگلستان در اين روز پول بسياري صرف ابراز محبت ميشود. طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوريه سال 2001 تنها 22 ميليون پوند صرف خريد گل شده است. 7 ميليون گل سرخ و 12 ميليون کارت ارسال شده است. در سال 2001 سي ميليون پيغام بصورت خلاصه WUBMV بمعني "آيا ولنتاين من ميشي؟" (Will You Be My Valentine) فرستاده شده است! و بنا به تحقيق انجام شده نصفي از دارندگان موبايل انتظار دريافت يک پيغام ولنتاين رو بر روي موبايل خود داشتند، از هر 4 نفر يکي به دوست خود پيغام فرستاد که با هم به گشت و گذار بروند و جالبتر از همه اينکه از هر 4 نفر يکي پيغام آنچناني براي شماره‌اي اشتباه فرستاد (پس اگه پيغامي گرفتيد ذوق زده نشيد! طرف شماره رو اشتباه گرفته).
-
امروزه در بعضي کشورها اين روز رو به دو قسمت تقسيم کردند. مثلا 14 فوريه دخترا به پسرا شکلات ميدهند و عشقشونو ابراز ميکنند و در عوض در روز 14 مارس پسرا با اهداي آبنبات ابراز محبت ميکنند و اينجوري دو روز رو خوش ميگذرونند!
خوب... روز ولنتاين خوبي رو براتون آرزو ميکنم و بهتون ميگم که اگه کادو و يا پيغامي دريافت نکرديد ناراحت نشيد... اين دادن محبته که اهميت داره
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:44 | 86/12/15
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد