کوتاه ولی عمیق
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...
سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد...
اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...
پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...
كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...
انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...
همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...
تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...
دشوارترین قدم، همان قدم اول است...
عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...
در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...
برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...
امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...
بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!
آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود...
اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست...
وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند !
كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...
كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند !
بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی !!!
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...
خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...
خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !
درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش !
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است !!!
كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند !!!
هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...
كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!
اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم ...
لبخند 102
کنکووور زن و سیاست !!
و - پیلا پیلا دو کوهکی
)داوطلبان عزیز وقت پاسخگویی به سوالات به پایان رسیده است! لطفاً با زبان خوش پاسخنامه های خود را بالا بگیرید. ضمناً نتیجه آزمون از نیم ساعت پیش ! بر روی سایت سازمان سنجش قرار گرفته است!! داوطلبان عزیز می توانند با مراجعه به سایت از رد صلاحیت شدن خود مطمئن گردند.

فیلتر101
Hello
New Fresh Anti Filter 2008/04/09
http://yahoo.blogs.ie
http://www.wowtradingworld.com
http://wtfpal.678host.com
http://n2h2besspoxi.info
http://www.zhn.us
http://www.planetmelrose.com
http://www.bypassthewall.info
http://freefinal.com
http://bessfiltering.info
http://www.hidemer.info
http://www.cleansheet.info
http://www.hidethis.info
http://yahoo.blogs.ie
http://www.wzp.us
http://www.deskfreedom.info
http://www.tulan.info
http://www.theproxycorner.info
http://www.hypercloak.com
http://www.didmywork.info
Enjoy Surfing
حکایت
مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم اول.
بنده خدا ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " یوهو ، ایول ، منم دانشجو شدم ، هی " دکتر جاسبی " روت کم شد؟ دیدی هر کاری کردی نتونستی پسر عموتو بیاری تو دانشگاه؟دیدی به حقم رسیدم؟ یوهو ، ایول دانشجو... "
بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟سلام مامان.آره خودمم آقا مهندس آینده ت... چطوری؟ بابا چطوره؟ دانشگاه؟ خوبه... عالیه. هنوز نرفته همه فهمیدن من قراره ثلث اولو با معدل بیست قبول بشم. همین الان یکی از دانشجوها داشت بهم می گفت بهت واسه هر امتحان پنجاه هزار تومن می دم بهم تقلب برسون... چی؟ من چی گفتم؟ معلومه دیگه گفتم من دنبال پول حروم نیستم. من اومدم خودم قبول شم... باشه مامان... باشه... اگه کس دیگه گفت قبول می کنم. چشم. سلام برسون. خدافظ "
بعدشم حرکت می کنه بره تو دانشگاه که اولین حالو حراست ورودی بهش می ده : " آقای خوشگل... بده ببینم کارت دانشجوییتو... نمی دونی همینجوری نمی شه رفت داخل؟ تازه واردی؟ "
راه می افته می ره دانشگاه و... ترم اول تموم می شه.
مکان : سرویس دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم دوم.
بنده خدا بازم ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " ترم اول که خوب تموم شد بریم ببینیم این ترمو چیکار میکنیم. دیدی "جاسبی" هر کاری کردی نتونستی منو اخراج کنی؟
بعدشم موبایلشو در میاره و : " الو؟ سلام مامان... آره خودمم دیگه پس می خوای کی باشه؟ آره هر چی تو می گی. آقا مهندس... خوبه؟ بابا اینا چطورن؟ بی خیال مامان خوبه... بد نیست دانشگاه... دارم می خونم... آره... چی؟ معدل؟... هفده و شصت و یک صدم. آره مامان... نه استادا حقمو خوردن... من رسیدم دانشگاه. کاری نداری؟... خدافظ "
مکان : ورودی دانشگاه آزاد اسلامی
آغاز ترم سوم.
ای بابا این میترا چرا نیومد؟...ا؟...اون میترا نیس؟...پس این پسره کیه؟...بی وفای خیانت کار...بره گم شه...دختره هرزه...لیاقتمو نداشت...
کی حال داره بره سرکلاس حالا؟...آقا یه بسته " کنت " بده...
موبایلش زنگ می خوره.با خودش می گه : " مامانه س..." گوشی رو ورمی داره و : " الو؟... سلام... خوبم تو چطوری؟... چه خبر؟... نه می گذره دانشگاه... می گذره خلاصه... " . آروم به سیگار فروش می گه : " کبریت داری؟ ". مامانش می شنوه ازش می پرسه چی گفته. جواب مامانشو می ده : " نه هیچی. تو کلاسیم. این فندک بخاری کلاس خراب شده... نه مادر من شوفاژ کجا بود؟گاز کجا بود... ول کن ترو خدا... خدافظ... خدافظ... حوصله ندارم فعلا... دفه بعد باهاش صحبت می کنم... خدافظ... ".
اواخر ترم دستمال دستش می گیره تا از استاد نمره بگیره تا مشروط نشه... و موفق می شه
.مکان : منزل دانشجویی
آغاز ترم چهارم.
سیگاری تو دستشه و داره با موبایل فک می زنه : " خوب می گفتی سپیده جان... آره بگو عزیزم... می شنوم... " صدای زنگ بلند می شه. از پنجره بیرونو نگاه می کنه و به سپیده می گه : " سپیده جون بچه ها اومدن درس بخونیم باهم... فعلا کاری نداری... منم دلم تنگ می شه ولی درسم باید بخونم دیگه... قربونت عزیزم...دوست دارم... بوس بوس... خدافظ ".
بعد درو باز می کنه : " سلام مژده جون چطوری؟.... بیا تا کسی ندیدت... "
تلفن زنگ می زنه. نگا می کنه می بینه مامانشه... گوشی رو ورمی داره می گه : " الو سلام مامان... من الان دارم... نه مامان من خوبم... فقط الان دارم درس می خونم... چی؟؟ صدام واسه چی گرفته؟؟؟ " پیش خودش می گه چون جنسش خوب بوده اما به مامانش می گه : " خوب مادر من مال بلند بلند درس خوندنه دیگه... الانم دارم درس می خونم... باشه... خدافظ "
مکان : مجلس پارتی
آغاز ترم پنجم.
صدای موزیک و دنس یه لحظه قطع نمی شه. " دی جی اگوستینو " داره می خونه. دود تمام فضا رو گرفته. چشماش سرخ سرخه. موبایلش زنگ می زنه. همینجور که داره خودشو تکون تکون می ده وشلنگ تخته می ندازه مونیتور گوشی رو می بینه و بعد دکمه سایلنت رو می زنه. رو مونیتور گوشی ، جای اسم تماس گیرنده نوشته : مامان
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
Filter
Hello
New Fresh Anti Filter ... 2008/04/09
http://yahoo.blogs.ie
http://www.roleplaynetwork.com
http://smuggl.free10gb.com
http://www.vff.us
http://www.spyg.info
http://www.freefinal.info
http://www.eut.us
http://trading-profit.com/bblocked
http://www.kdb.us
http://www.letsgetyou.info
http://www.2bessfiltering.info
http://www.rbz.us
http://yahoo.blogs.ie
http://www.wikiprox.info
http://www.supermanproxy.com
http://www.picxworld.com
http://www.plumcloak.info
http://www.capburner.com
http://www.ukrox.info
http://www.pilfers.info
http://prox-18.info
Enjoy Surfing
داستان علی
داستان های واقعی
شما دوستان می تونید نظرات و پیشنهادات خودتون رو به این دوست عزیز به آدرس ای-میلی که در انتهای سرگذشت اومده بفرستید
سلام دوستان گلم من میخوام داستان زندگی مو واستون تعریف کنم نه به خاطر اینکه بهم کمک کنین فقط به خاطر این که درس عبرتی برای دیگران باشه.
مشکل منو فقط خدا میتونه حل کنه و چقدر خوبه که همیشه ادم به خدا توکل کنه و از اون کمک بخواد.
من علی هستم( 25 ساله) و از طریق چت با سارا( 19 ساله) اشنا شدم بعد مدت دو هفته احساس کردم سارا به من علاقه مند شده و حدسم درست بود تا این که تو چت به من پیشنهاد ازدواج داد.اصلا فکرشو نمیکردم که همسر اینده مو از طریق چت پیدا کنم با خودم گفتم خب باهاش بیشتر اشنا میشم در موردش تحقیق میکنم و از روی عقل و منطق و احساس تصمیم میگیرم.قبول کردم که منو سارا همدیگه رو جلو در خونشون ببینیم البته نا گفته نمونه که خانواده سارا از ارتباط ما با خبر بودن حتی زمانی که باهاش چت میکردم و وقتی در مورد پدرش ازش سوال کردم گفت کار بابام تهران و هر دو سه ماهی یکبار به ما سر میزنه که بعدا فهمیدم که پدر و مادر سارا با هم اختلاف دارن و جدا از همسرش و به قول خود سارا توافقی جدا از هم زندگی میکنن.تا این که بعد چند ماه به خواستگاری سارا رفتم همه با این وصلت راضی بودن و قرار شد یواش یواش موضوع رو به پدرش بگن در حالی که من از همون روز اول به مامان سارا گفتم چیزی رو مخفی نکنین ولی بهم میگفتن اگه سارا رو دوست داری و اگه میخوای باهاش ازدواج کنی به کسی چیزی نگو.
روز ها میگذشت و منو خانواده سارا با هم صمیمی تر میشدیم و کارمون به جایی رسیده بود که هر روز منو سارا و مامانش و مینو بیرون میرفتیم(پارک سینما و...)
من یه خانواده مذهبی دارم به خاطر همین رو حجاب سارا حساس بودم و ارتباط برقرار کردنش با دیگران و وقتی میدیم سارا ازادی کامل داره ناراحت بودم البته اینم بگم سارا دختری خوب/مهربون/خوش اخلاق/شاد/خوشگل/فهمیده/ و حرف حساب قبول میکرد.
تا این که سارا قبول کرد چادری بشه و مامانش چادری شدن دخترشو مدیون منه و از این که من این قدر تونسته بودم رو سارا تاثیر بزارم خوشحال بود و از اونجا بود که مامانشم به من افتخار میکرد و منو داماد خودش میدونست و تو کوچکترین مسایل زندگی شون منو دخالت میدادن و رازهای زندگی شونو به من میگفتن.
علاقه منو سارا روز به روز بیشتر میشد ما عاشق هم دیگه بودین و هیچ مشکلی با هم نداشتیم حتی مامانش وقتی سارا مریض میشد به من میگفت ببرمش دکتر یا وقتی که سارا دلش میگرفت مامانش دست به دامن من میشد در حالی که ما هنوز محرم نبودیم و من از این موضوع خیلی رنج میبردم اخه دلم نمیخواست گناه کنم.
تا این که پیشنهاد دادم که صیغه محرمیت بخونیم که لااقل از نظر رفت و امد و این جور مسایل مشکلی نداشته باشیم و سارا قبول کرد.ولی از نظر قانونی محکم کاری نکردم.
سارا قبل از من با خیلی ها رابطه داشت این جور نبود که من اولین پسری بودم که سر راهش قرار میگرفتم من همه چیزو از دیگران مخفی کردم با این کارم دو نشون میزدم هم یه اونی که میخواستم میرسیدم هم یه دخترو از گمراهی نجات میدادم.
سارا و خانوادش خیلی به من لطف داشتن و به بهانه های مختلف واسه من کادو میخریدن حتی روز پدر. و نظر منو در مورد لباس های سارا هم میپرسیدن که واسه سارا چی بگیریم که شما ناراحت نشین. . اینم بگم هنوز پدرش از ارتباط من با خانوادش خبر نداشت اصرار منم بی فایده بود و نشونی هم از پدرش نداشتم.
من از همون ماه اول تمام حرفامو با مامان سارا زدم و بهشون گفتم من نمیتونم به حرف سارا اعتماد کنم و اگه احساس میکنین که ممکن پدرش راضی نشه به من بگین تا من بدون هیچ دردسری برم با این که اصلا دلم راضی نیست ولی اگه بدونم بابا سارا راضی نمیشن پا رو دلم بزارم.
حتی قطع رابطه کردم ولی با خواهش مامان سارا و گریه هایی که سارا میکرد من برگشتم.ای کاش این کارو نمیکردم.
خلاصه کنم سارا به راحتی خونه ما رفت و امد میکرد و همه فامیل از ارتباط منو سارا با خبر بودن و منتظر جشن عروسی ما بودن و از چند جهت تحت فشار بودن ...
تا این که دیگه نتونستم تحمل کنم و ایدی بابا سارا رو از خود سارا گرفتم و تقریبا همه چیزو بهشون گفتم. اولش خیلی ناراحت نشدن ولی بهم گفتن من امکان نداره سارا رو عروس کنم سارا باید درسشو بخونه و تا 27 سالگی عروسش نمیکنم.
نمیدونین چه حالی بهم دست داد خیلی نا امید شده بودم با خودم گفتم وای نه یعنی یک سال این خانواده منو بازی دادن پس عشقو علاقه منو سارا نسبت به هم چی میشه و وقتی سارا فهمید که پدرش دیگه راضی نمیشه یه روز بعد کلاسش بی خبر اومد خونه ما و فقط گریه میکرد به درو دیوار مشت و لگد میزد جوری که هیچ کس نمیتونست ارومش کنه بهم میگفت علی جون تموم شد دیگه بابام راضی نمیشه دیگه امکان نداره به هم برسیم و از اون روز بود که سارا سعی میکرد منو یواش یواش فراموش کنه و کمتر بهم توجه میکرد و وقتی دلیل این کاراشو ازش پرسیدم گفت به خاطر مامانم و مینو.
بابام تهدیدم کرده اگه با تو ادامه بدم مامانمو طلاق میده و مینو رو با خودش میبره تهران و منو طرد میکنه در حالی که سارا خبر نداشت که باباش خیلی وقته که مامانشو طلاق داده و یه زندگی جداگانه ای تو تهران تشکیل داده.
دو ماه بود که از سارا بی خبر بودم انگار دود شده بود رفته بود هوا. تا این که تصمیم گرفتم از بابای سارا انتقام بگیرم فقط میخواستم یه کمی خودمو اروم کنم نه این که بخوام بلایی به سر کسی بیارم فقط میخواستم عذابش بدم و شروع کردم به اس ام اس زدن و تهدید کردن و حقایقی رو واسش رو کردم که میدونستم اتیشش میزنه و اون موقع هیچی واسم مهم نبود چون همه کارام از روی عصبانیت بود و خودمو مثل یه ادم شکست خورده میدیدم چون پدرش منو دعوت به جنگیدن کرد و تقریبا هم شکستم داد با این که یعد ها فهمیدم که پدرش هم از ارتباط منو ساراخبر داشته و دلش میخواست که خود سارا در این مورد باهاش صحبت کنه.
بابا سارا از همون اول یه جورایی راضی بود و بهم گفت من به شماها کاری ندارم همتون بهم خیانت کردین و به سارا بگو یه حامی بزرگ تو زندگی شو از دست داد در حالی که من فقط به حرفای مامان سارا گوش کردم گفتم هر چی باشه سنی ازشون گذشته و بهتر از من شوهرشو میشناسه.
تا این که قبول کردم که واسه همیشه سارا رو فراموش کنم و بزارم تا خدا انتقام دل منو از این خانواده بگیره. و به خواسته پدرش هر چی مدرک داشتم از جمله عکسای خانوادگی کادو های که واسم گرفته بودن نامه ای عاشقانه و خیلی چیزای دیگه رو واسشون بفرستم و اونا هم منو به حال خودم رها کنن در حالی که نمیدونستم این کارا تازه شروع یک بازی جدیده واسه نابود کردن من که همه چیزمو واسه این خانواده گذاشتم و جز صداقت و معرفت چیزی دیگه ای تو کار نبود.
در مورد بابای سارا بگم که یه ادم از خود راضی مغرور و کینه ایی . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین یعنی تا با این ادم بر خورد نکنی نمیفهمین من چی میگم. .
خدا هم میدونه باادمای مغرور چه جوری بر خورد کنه.عموش میگفت هیچی واسه این مرد مهم نیست حتی زن و بچه هاش اون وقت بیاد به تو رحم کنه و قسم خورده که همه زندگی شو بده تا منو بالای چوبه دار ببینه.
تا این که علیه من شکایت کرد اونم به جرم اغفال/ زنای به عنف/ ادم ربایی/ ایجاد مزاحمت /شرارت/تهدید/ البته تهدیدشو قبول دارم واقعا تهدید کردم ولی جدی نبود و از روی عصبانیت این کارو کردم.در حالی که باباش تهران و من هیچ نشونی ازش ندارم فقط واسه دلخوشی خودم تهدید کردم.و بهم گفت 5 میلیون پول وکیل دادم که به دروغ محکومت کنه تا بفهمی من چه جور ادمی هستم و از من دروغ گو تر پیدا نمیکنی.
تا این که یه روز صبح مامور در خونمون اومد و حکم جلب منم تو دستاش بود از طرف اگاهی.میدونست اگاهی شکنجه میکنن و با کتک اعتراف میگیرن ولی خدا با من بود بعد چند تا سوال جواب منو به دادگاه کیفری بردن در حالی حکم اعدام من از قبل صادر شده بود چون حکم اغفال اعدام.
خلاصه وکیل 5 میلیونی هم اومد و قاضی شروع کرد به سوال کردن و با 2 تا سوال جواب فهمید که سارا داره دروغ میگه (جلو قاضی ملق بازی)بعد دیدم وکیلش شروع کرد به تهمت زدن و دروغ گفتن منم نتونستم طاقت بیارم همون جا جواب وکیل رو دادم بماند چیا گفتم تا این که قاضی دید یه کمی اوضاع به هم ریخته به من گفت خفه شو منم به ناچار سکوت کردم.قاضی به وکیل سارا میگفت شما رضایت پدر رو بگیرید شما که میدونین این جور جرم ها ثابت کردنش مدرک میخواد بعدشم اینا هم دیگه رو دوس دارن مشخص که سارا از روی ترس از باباش داره دروغ میگه.
ولی وکیل میگفت نه اقای قاضی اعدامش کنید بره این دختر مردم رو اغفال کرده منم تو دلم بهش میخندیدم بعد قاضی عصبانی شد به وکیل بدو بیراه گفت و مجبورش کرد استفا بده منم اون موقع داشتم بال در میاوردم (چوب خدا صدا نداره)
خلاصه این که الان 1 سال درگیر 3 تا پرونده هستم بماند که تو این 1 سال چی به روز بابای سارا و خانواده اش گذشته و چه اتفاقات جالبی افتاده که بی گناهی من برای قاضی هم روشن شده و تو دادگاه کیفری قاضی واسمون قصه لیلی و مجنون و تعریف میکنه دادگاهی که هر کی پاشو میزاره از ترس شلوارشو خیس میکنه.نا گفته نمونه که 4 شب هم حبس کشیدم.
و با کسانی اشنا شدم که به خاطر مشکلات مالی و به خاطر سهل انگاری زندان افتاده بودن. زندان واقعا جای بدی مخصوصا برای کسی که بیگناه باشه یا به خاطر مشکلات مالی زندانی شده باشه.
یعنی تا زندانی نشی نمیتونی حال یه زندانی رو درک کنی اونم با مقرارتی که زندان داره.
و تصمیم گرفتم به کسانی که به خاطر مشکلات مالی زندان افتادن کمک کنم تا اون جایی که در توانم باشه.
و از شما میخوام که واسه همه اونایی که مشکل دارن دعا کنین تا مشکلات شون حل بشه مریض ها رو هم فراموش نکنین و به حرف پدر و مادرتون گوش بدین و احترام هم بزارین. فدای شما : علی
آدرس ای-میل برای ارسال نظرات شما:











