تبليغاتX
چالش انی

حرف من24



 

یه بوس کوچولو

 

خوب میدانم بی تو غریبم 

  روزها چه بی خبر می گذرند

   گویی به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند!

 بدون تو از خزان می نویسم

  وتوی گلدانهای دلم

 آرزوهای همیشه کال را می نشانم

 خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را جویا نمی شود

 و از میان دریای نگاهم رد نمی شود

خوب می دانم کسی مثل تو به قاصدکهای خیالم سلام نمی کند

 کاش می توانستم قشنگ ترین تک بیتی ها را برایت بنویسم

 کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم

 من به اندازه بی کرانگی آسمانها به مهربانیت معتعقدم

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 4:16 | 87/02/11

فصل تازه



نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم

نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما

براي
عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك، يه فصل امن و بي وحشت

براي تو كه يك
گلبرگ زودرنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من

براي تو كه باارزش ترين
گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار

تن يخ بسته ي پروازو مي
بوسم
بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات

من اون رگ هاي پر آوازو مي
بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان

تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن

طلوع
كن من حرارت از تو مي گيرم
ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم


بيا ، هيچ كس
مثل من و تو عاشق نيست
مثل ما عاشق و همسايه و همدم

بيا ، از شيشه ي سخت و
بلند عشق
مثل ارابه ي نور رد بشيم با هم


نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه
شبنم وار
به استقبال دستاي خزون مي رم

هراسم نيست از اين سرماي ويران
گر
براي تو ، من عاشقانه مي ميرم

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 4:3 | 87/02/11

حرف من23



 

 

من از خدا خواستم،

 نغمه هاي عشق مرا به گوشت
 برساند تا   لبخند مرا

 
هرگز فراموش نكني و
 ببيني كه سايه ام به
 دنبالت است تا هرگز

 
نپنداري تنهايي.
  ولي اكنون تو رفته اي ،
 من هم خواهم رفت

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:39 | 87/02/11

تنهایی سهراب



 
سهراب
 
 
به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم.

پشت هچستان جایی است.

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرند ٬از گل وا شده ی دورترین بوته خاک.

پشت هیچستان ٬چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود٬

زنگ باران به صدا می آید.

 آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی٬سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر میآیید

نرم و آهسته بیایید٬مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

 

 

 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:31 | 87/02/11

وفاداری



 

وقتي خورشيد غروب كرد.......


ستاره به گل آفتاب گردون چشمك زد،


اما گل آفتاب گردون سرشو برگردوند

و گفت 

من به خورشيد وفادارم........!!!!!

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:13 | 87/02/11

نامه عاشقانه



 

 

علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم

دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

به دورويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

اين را دانستم

اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد

اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش

اگراين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه 


باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر

دروغ و تظاهربه

محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه

تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم

خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .



 

 
يك بار ديگه نامه رو يك خط در ميون بخون
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:10 | 87/02/11

تنهایی



 

 

شب هنگام با یاد تو به خواب می روم .

صدای تو همچون لالایی شبانه در گوش من است ..

صورت زیبایت همیشه تابلوی چشمانم بوده .

موهایت همیشه آرامش دهنده قلبم است .....

دستان لطیف تو گرما بخش زندگی ام است .

قدم های استوارت توان زندگی ام است ..

لبهایت گوشه ای از دهکده تنهایی ام است .

خنده هایت زیباترین جایگاه عشق واقعی است

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:43 | 87/02/11

رستگاری



سهراب سپهری

 

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاكی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیك لای گلهای حیاط

نور در كاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان كه از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست كه نمی دانم

می دانم سبزه ای را بكنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست...


 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:8 | 87/02/11

گنجشك



 
 
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
 
 
 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:2 | 87/02/11

خدایا



 

 علی شریعتی

 

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی

که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است

 واز احساس سرشار است

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 1:58 | 87/02/11

زنداني



 

    حميد مصدق

 

دل وحشت زده در سينه ي من مي لرزيد
دست من ضربه به ديواره ي زندان کوبيد
آي همسايه ي زنداني من
ضربه ي دست مرا پاسخ گوي
ضربه ي دست مرا پاسخ نيست

تا به کي بايد تنها تنها وندراين زندان زيست
ضربه هرچند به ديوار فرو کوبيدم
پاسخي نشنيدم
سالها رفت که من
کرده ام با غم تنهايي خو
ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان ! چه صدايي آمد

ضربه اي کوفت به ديواره ي زندان دستي
ضربه مي کوبد همسايه ي زنداني من
پاسخي مي جويد
ديده را مي بندم
دردل از وحشت تنهايي او مي خندم

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 1:46 | 87/02/11

دل سپرده



 محمد علی بهمنی

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم...

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 1:38 | 87/02/11

معبد آناهيتا



 

 

معبد آناهيتا بزرگترين بناي سنگي ايران است و شيوه ي ساخت معماري آن شامل رواق هاي سرپوشيده طويل در چهار سوي صحن وسيع مستطيل شكل ، تعداد زيادي ستون هاي تناور و كم ارتفاع در دو سوي رواق ها فضاي كوچك مستطيل شكل در شرق صحن بزرگ ، در ميان بنا هاي تاريخي و يادماني كشور منحصر به فرد است.

بقاياي اين معبد عظيم با مساحتي قريب به 46 هزار متر مربع بر فراز صخره اي كم ارتفاع از نوع شيست ( سنگ سيليس از انواع سنگ هاي آتشفشاني ) در شهر كنگاور و در استان كرمانشاه قرار دارد.محور اصلي ارتباطي همدان و كرمانشاه از ضلع غربي محوطه ي وسيع معبد مي گذرد و دشت زيباي كنگاور زير پاي آن گسترده است.

معبد آناهيتا نيز همچون ديگر بنا هاي كه بر بلندي ساخته شده است ، شيوه ي صفه سازي در دوران كهن در فلات ايران متداول بودته و در دوره هاي بعد نيز بنا هاي مهم پرستشگاهي و برخي بنا هاي حكومتي روي صفه بنا شده اند.

 

 

قديمي ترين اشاره به آناهيتا را مي توان در نوشته ي ايزيدورخاراكسي، جغرافيانويس يوناني يافت كه در سال 37 ميلادي از كنگاور گذشته و از آن به نام كونكوبار ( Concobar ) ياد كرده است. او بوجود معبدي براي نيايش الهه ي آرتميس ( ايزد بانوي آناهيتا ) در اين شهر اشاره كرده است . در متون مربوط به دوره اسلامي هم ساخت معبد را به خسرو پرويز نسبت داده اند در اين متون از مسجد آدينه اي به نام مونس نيز باد شده كه خليفه عباسي آن را ساخته بود.ياقوت مولف معجم البلدان در قرن هفتم هجري هم از شهر كنگاور به نام كنكور ام برده است.ظاهراً قرار گيري در مسير ارتباطي مراكز مهم تمدن هاي كهن بين النهرين و پارس و حاصلخيزي دشت كنگاور عامل رونق كنگاور در دوران كهن بوده است.

 

گذشته از اين سياحان اروپايي كه در سده نوزده ميلادي از معبد ديدار كرده اند و از آن به معبد نيايش ايزدبانوي آناهيتا ياد كرده اند .پژوهشگراني چون هرتسفلد ، آندره گدار ، اشميت و آرتور پوپ آناهيتا را معبد سلوكي پارتي به سبك معماري يوناني اعلام كرده اند.

 

نخستين بار در فاصله ي سال هاي 1347 – 1354 خورشيدي يك هئيت ايراني به سرپرستي سيف ا... كام بخش فرد كاوش هاي باستان شناسي را در كنگاور آغاز كرد. در سال هاي بعدي ( 1377 ) نيز به طور متناوب كاوش هاي باستان شناسي در منطقه صورت گرفته است در اين كاوش ها در ميان قبور كه اغلب آن ها متعلق به دوران پارتيان است . سكه هاي مربوط به فرهاد اول ( اشك پنجم ) و ارد ( اشك سيزدهم ) و همچنين اشيا و ابزار معاش و زيور آلات كشف شده اند و در عين حال در اين مجموعه بيش از 200 علامت به عنوان علايم حجاري كشف شده كه باستان شناسان مربوط به دوره هاي هخامنشي ، آراميان و ساميان بين النهرين ، اشكاني و پهلوي ساساني مي دانند.

 

 

بناي آناهيتا چهار ضلعي مستطيل شكل و پهناوري آن به ابعاد 209 أ— 244 متر مربع است و هر ضلع ان ديواري به ضخامت 18.5 متر است كه روي آن رديفي از ستون هاي قطور قرار گرفته است . بلند ترين نقطه معبد 32 متر از سطح زمين ارتفاع دارد و اختلاف سطح بين دو نقطه ي منتهي اليه شمال غربي و جنوب غربي آن به 14 متر بالغ مي شود.پيكره ي ديواره هاي سكو وسيع معبد عمدتاً با لاشه سنگ و ملات گچ ساخته شده است. اما نماي بيروني آن ها با قطعات سنگي بزرگ پاكتراش چنان استادانه پرداخت شده كه به ملات نيازي نداشته و به صورت خشكه چين است.

 

در ضلع جنوبي بنا پلكان دو طرفه اي به درازاي 154 متر احداث شده كه هر 2 تا 5 پله ي آن در يك بلوك سنگي تراشيده شده اند و پله هاي عظيم صفه تخت جمشيد را تداعي مي كنند . تعداد سنگ هاي پله در پلكان شرقي 26 و در پلكان غربي 21 عدد است . اما با توجه به ارتفاع ديواره هاي معبد رد اين بخش كه تنها 8.20 متر از آن باقي مانده است به تعيين تعداد پله ها بيشتر از تعداد كنوني بوده است.

 

 

در بخش شمال شرقي آناهيتا نيز دو رديف موازي سنگ هاي تراشيده به كار رفته كهبر وجود يك فضاي ورودي به عرض 2 متر در اين بخش از بنا دلالت دارد.در مركز بنا صفه اي در راستاي شرقي و غربي ساخته شده است كه 94 متر درازا و 9.30 متر پهنا و بين 3 تا 5 متر ارتفاع دارد . اين صفه از لاشه سنگ هاي بزرگ كه حداقل يكي از سطوح آن صاف بوده است و نماي ان با ملات گچ پوشيده شده اما در برخي از سطوح پايين ديوار حتي نشاني از آن باقي نمانده است.روي ديوار هاي اين بنا به جز فاصله ي بين دو رشته ي پلكان جنوبي يك رديف ستون قرار گرفته كه كوتاه و قطورند فاصله ي ستون ها از محور تا محور 45 سانتي متر است . بلنداي هر ستون شامل پايه ، ساقه و سرستون معادل 3.54 متر و قطر هر يك از ساقه هاي ستون هاي استوانه اي شكل 144 و گيلويي زير پايه ي ستون 60 سانتي متر ارتفاع داشته و مجموعاً با بخش زيرين و زبزين به 475 متر مي رسيده است.

 

 

نسبت قطر ستون به ارتفاع آن 3 به 4 و قطر و تناسب ميان ارتفاع سر ستون و ايين آن 1 به 3 است. اين قاعده بر خلاف سنت و نسيت هاي ستون سازي يونان در دوران آ« آركائيك آ» و آ« كلاسيك آ» است.

سبك آ« دوريك آ» در معماري يونان عهد آ« آركائيك آ» كه نمونه بارز معماري و حجاري آن معبد آ« پوزنيدون آ» بوده و داراي ستون هايي كه ارتفاع آن ها 4 برابر قطرشان است در حاليكه ابعاد يك واحد ستون در معبد آناهيتا متشكل از پايه + سر + ميان ستون برابر 355 سانتي متر است و اين اندازه برابر فاصله بين دو ستون و ضمناً معادل دو برابر قطر پايه ستون است . بايد خاطر نشان كرد كه ستون هاي آپادانا در مقايسه با ستون هاي آناهيتا ، كالبدي كشيده تربلند تر دارند و به عناصر تزييني همچون گل و برگ و خطوطي براي تجسم احجام هنري و حيواني مزينند .

 

 

به طور كلي در معبد آناهيتا ستون بندي بنا به صورت رديفي و متوازي در جهار جنب محدوده ي خارجي بناست. در فضاي مياني ، صحن باز و بسيار بزرگ بر فراز سكويي محصور بين ستون ها و فضاي كوچك مستطيل شكلي در راستاي شرقي – غربي قرار دارد كه ان هم با مجموعه اي از رديف هاي ستون هاي كوتاه سنگي محصور مي شده و به اعتقاد بسياري از باستان شناسان فضاي اصلي معبد بوده است. همانطور كه اشاره شد ستون ها در اين معبد بر خلاف آپاداناهاي داريوش و پاسارگاد ساده و بدون تزيين ، كوتاه و قطورند و غير از يك رديف گيلويي ( بالشتك ) چوبي سقف ديگري را ( برخلاف آپادانا ) تحمل نمي كرده است . در عين حال ستون هاي ياد شده به مثابه ي نرده ها و حفاظ تزييني قابل بررسي و بذل توجه بسيارند.

 

 

 

به رغم ارزش مجموعه آناهيتا و محصر به فرد بودن آن ، متاسفانه بيشترين تخريب وارد بر بنا در دوران اخير از سوي مردمي صورت گرفته است كه از سر نا آگاهي ، بيش از بلاياي طبيعب و عوامل جوي ، در اين زمينه اثر گذار بوده اند ، هنوز سالخوردگاني در كنگاور هستند كه به ياد دارند سنگ هاي يكژارچه و سپيد رنگ آناهيتا و آن ها را در گوي محلي آ« گچكن آ» مي ناميده اند . حتي با اندكي جستجو در ميان واحد هاي مسكوني بافت قديم شهر مي توان نشانه هاي بسياري از سنگ هاي خوش تراش عظيم آناهيتا مدفون در بدنه ها و ديوار هاي ان ها يافت.

 

اين ميراث گرانقدر بنايي جاودانه واقه بر بلنداي صخره اي مرتفع و شكل گرفته در يك مكان مقدس به شمار آورد كه چون ديگر مكان هاي خاص و ويژه برگزاري ايين ايرانيان با حضور آب جاري در مرتفع ترين صفحات آن جذابيت و هيمنه اي كم نظير داشته است. با اين همه هنوز هم شامگاهان به وقت آرام گرفتن خورشيد در ويرانه هاي عظيم آناهيتا و در ميان ستون هاي ستبر بر جاي مانده در آن مي توان حضور روح اساطيري ايزد بانوي ايران باستان ( آرتميس = آناهيتا = الهه آب ) را احساس كرد.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:37 | 87/02/10

جشن ارديبهشتگان



 

روز ارديبهشت از ماه ارديبهشت گاهنامه کهن 3746  ايرانی

 در سالنامه کهن ايرانی اين روز به جشن ارديبهشتگان ناميده ميشود.

 

ريشه واژه:

 

آردي بهشت از واژه اوستايی "ا‌‌شه وهيشته" و پهلوی "ارت وهیشت" نماينده اشويی است و به مانک (معني) بهترین راستی و نام یکی از امشاسپندان است.

 

كمی درباره آردی بهشت:

از آردیبهشت امشاسپند در سراسر اوستا ستایش بسیار می شود. آردی بهشت نمودار راستی و پاکی و پارسایی است. پس از این  که مشيا (آدم) دارای اندیشه درست شد می باید روانش بهنجار شود به گونه ای که اندیشه و رفتار و گفتارش راست گردد و دروغ  از اندیشه و رفتار و گفتارش از میان برخیزد که راستی نشان دهنده استواری روان است... چون اهریمن نماینده بي ساماني و آشوب و دروغ و ناپاکی است، با آتش راستی و پاکی و داد گریزان می گردد.

چنانکه همه  امشاسپندان دارای دو روی مینوی و زمینی هستند، آردي بهشت هم همچنین نگاهبان آتش است، چرا که آتش بهترین جلوه گاه راستی و پاکی به شمار می رفته است. این امشاسپند در جهان مینوی نماینده پاکی و راستی و سامان دهی و داد اهورایی است و در جهان زميني سر پرستی آتش را بر گردن دارد از این رو با ایزد آذر همانندی دارد. همانندی آتش و اردیبهشت را میتوان از آنجا دانست که آتش نیز در فرهنگ کهن ایرانی و زرتشتی نماد راستی و پاكي است.

در میان گل ها گل مرزنگوش نماد اردیبهشت است.

 

برگزاری جشن فروردينگاه:

نياكان ما در اين جشن جامه سپيد كه نشان پاكی است، بر تن مي نمودند و در آدريان ها يا آتشكده ها به خواند‌ن ارديبهشت يشت "بخشی از اوستا" و نيايش اهورامزدا می پرداختند. امروزه نيز زرتشتيان اين روز را گرامی ميدارند و به شادی و سرور می پردازند.

 

 

با پيشكش گل مرزنگوش، جشن ارديبهشتگان بر همگی فرخنده باد.

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:27 | 87/02/10

آرزوي کافي



 

در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم :
 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت.
مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود
. "
"
وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او
شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن."  
او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :
"
آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد
.
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند
.
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي
.
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي
.
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي
."
 
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت ...
مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد ...
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:23 | 87/02/10
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد