تبليغاتX
چالش انی

ياد نامه سهراب سپهري



 
ياد نامه سهراب سپهري
 

 

اين مقاله را براي ياد نامه سهراب سپهري نوشتم كه منتشر نشد دوباره مي خوانمش بسيار ملايم و از سر تعجب مي يابمش شايد اگر حالا مي نوشتم جز اين مي شد اما همين است كه هست . فروردين 69

 

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دارز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.

 


سپهري به نسلي از هنرمندان ما تعلق دارد كه در سال هاي پس از 1340 رشد كرد و حاصل داد يكي از مشخصه اين نسل اين نكته بود كه دريافت كجا ايستاده است و در جهان پر تكاپوي معاصرش چه مي گذرد و در برابر بحران هويت ملي اش چه راه حلي يا چه پاسخي دارد .
اين نسل به آسودگيها دست يافت كه ماحصل تلاش نسل پيشينش بود شاعرانش كمتر پروا يا الزام رعايت رديف و قافيه و الباقي موارد اختلاف با نسل پيش را داشتند و نقاشانش سعي داشتند و چه سعي جانكاهي تا كل دوره يكصد ساله هنر جديد غرب را در يك دهه مرور و عرضه كنند و حاصل چه اغتشاشي شد ! حالا كه سالها گذشته است چه راحت مي شود اشكالات و اشتباهات را تشخيص داد و بر شمرد و از اين فاصله چه بزرگوارانه و از سيري مي توان نظر داد و نقد و تعيين تكليف و رد و قبول كرد و گذشت اما در هياهو و غوغا كه فرصت ها تنگ بود و آرزوها دور آنچنانكه شايسته اش بود عرضه مردمان و مخاطبانش كند . آش آن سالهاي غريبي را مي پخت كه از هر جائي چيزي در آن ريخته بودند و هر كس سهمي در آن داشت و منتظر بود و صاحب حق و حقوق . متخربين از رو نرفته اي كه طعم تلخ شكست را زير دندان داشتند حديث نفس كنند كافي كه فاجعه هاي شخصي كم رنگشان را بر هر فاجعه عامي اولويت مي دادند . شهرت طلباني كه همه چيزشان را در اين قمار از پيش باخته باشند نهاده بودند . در يوزه گراني كه براي يافتن جايگاهي در جهان غرب جهان زميني بودن را بر قبيله بازي نبودند و پشتشان به لا و نعم ها و دستورالعمل هاي هيچ هيات رئيسه اي بند يا گرم نبود . متواضع بودند و فروتن و دلباخته و سرسخت بر جايگاهشان واقف بودند . فاصله ها و كم و كسريها را مي شناختند و كوشش و رنج مداوم را به جريمه اين دورافتادگي و بي پناهي مشتاقانه مي پرداختند و راهشان را مي رفتند .
از سوي ديگر چرخي در گردش بود كه نه اين نسل به راهش انداخته بود و نه آن چنان بعدها رسم عام شد كه بگويند اين چرخ را روغن زده بود . اين رخ در گردش بي پرواي خود دعوت مي كرد و مي فريفت و امكان مي داد و خوراك مي طلبيد و صبر و قرار نداشت و چنان شتابان در حركت بود كه بسياري مجال اندك براي دريافت ماهيت و هدف و جهت و عاقبت آن باقي مي گذاشت اينطور بود كه براي جماعتي كار تنها در بعد موجوديت و ايجادش مطرح شد و اينكه حاصلش كجا مي رفت و ه مي شد به صورت دور نماي گنگ و مبهم ماند . قصه , قصه جهان سوم بود و روشنفكران و هنرمندانش همراه با اقتصاد منهدم و در بعضي جاهاي ظاهر فريبش و از دست رفتن تدريجي و گاه شتابان . ارزش و معناهاي ملي و فرهنگ اصيل و محترمش شرافتي از دست مي رفت و به سوي بابهاي اندك و شايد هيچ بي حاصل . درخشان يا ماندگار و هنرمند چه گيج مانده بود و درمانده .
سهراب سپهري حاصل اين سالها و اين دوران است دوراني كه هر كسي به جائي رجوع مي كرد و بدل هر سبك و الگوي هر هنري را داشتيم . هر نقاشي بايد سبك مشخص شناخته شده معروفي كار مي كرد . مي پرسيدند شما در چه سبكي كار مي كنيد يعني بايد به جايگاه مطمئن و تائيد شده اي تكيه داشتي والا در مي ماندي كه بي قبيله چگونه به سر خواهي برد . تماشا و گزارش معناي اين جهان نياز به چهار چوبي داشت و اين چهار چوب را بايد از جائي به عاريت مي گرفتي زبانت از ياد رفته بود . و زبان تازه اي را به سختي داشتي مي آموختي و تپق مي زدي و خجالت زده مي ماندي اما درست تر مي نمود اگر به قبيله اي پناه مي بردي و آسوده تر مي زيستي . آنوقت اكسپرسيو نيست بودي يا امپرسيو نيست يا كوبيست و يا فوويست و ... راحت امورات اينطوري آسان تر مي گذشت بايدها و نبايدها را برايت از پيش تعيين كرده بودند و كارمند مطيع اعتقادي بودي كه هر حاكم مي آوردي به رئيست اشاره مي كردي و سياسيون افراطي و حكومتي ها اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني ها و صنايع اينچنين بودند . و الباقي هم هنر براي هنري ها و جهان سرزميني ها و صنايع ملي ها و بشدت محاصره ها و اين به شدت معاصرها چنان چشم به تغييرات و تحولات شتابنده جهان معاصر داشتند كه عاقبت به جاي صحنه سر از رديف تماشاچيان در آوردند . بسياري شان هم هيچگاه دانستند كه كجا نشسته اند . يكي از اين بي قبيله ها سپهري بود و آنطور هم نبود كه در جستجوي رجوعي نباشد جائي كه پشتش را گرم كند معنايش را قوت بخشد و در ايام درماندگي و ترديد به كارش بيايد . در دوره هاي گوناگون ديده ايم كه در آنها گاه مربع ها و لوزي هاي رنگارنگ را در متني سياه و تخت نشاند و گاه چنان به طبيعت و طبيعت بيجان نگريست كه طبيعت را تقريبا" يكسره حذف كرد .
شعر سپهري مجموعه اي است از تصاوير پياپي . پيامش سادگي و لطف را تبليغ و تحسين مي كند قالبش هايكوهائي متصل اند نگرش او از پيرامون به سوي درون حركت مي كند و ( من ) نرم خود و كنار جوئي را معرفي مي كند كه نظير هر راهب و عارف چله نشيني آبادي جهان را در خود تسليم و خود بنيايي و آرامش لحظه ها مي جويد برابر آن قولي كه عارف گليم خود را از آب مي كشد و خود را مي يابد . اما هر قضاوت تند و تيزي كه سپهري را ملزم بداند تا چشم دل را از اجزاء جهان بر كند و بر غوغا و همهمه هراس انگيزش نگران شود به انكار بنيان و اساس او – هرچه كه باشد خواهد انجاميد .
اگر سپهري اهل گريز به درون خود است . از سنتي ديرينه پيروي مي كند و فكر هجوم فرهنگ غريب غرب و جاي گزينش در اين سرزمين كه از قرن يازدهم هجري به بعد شدتي فزاينده يافت . خيلي كمتر از اغتشاش پس از ورود مغولان بود . حاصل هر دو اغتشاش روحيه و صنعتي گريز جويانه باقي گذاشت و هر دو وجه صورتي عارفانه اعراض گر و كناره گير يافت كه قضاوت ها خشمگينانه و آرمان جويه به كنار فرهنگي عميق و مفهومي وسيع از خود به جا گذاشت .
اگر اين نكته را بپذيريم ناچار در آن سوي غايت حادش بايد به دعوت آن فلاني , ديوان حافظ شيراز را تحقير و سرزنش و بسوزانيم .
سپهري شاعر و نقاش سالهاي 1340 به بعد كنام امنش را در درون خود مي جويد و به عنوان بخشي از نسل ناتوان و عاجز از ستيز با جهاني مغشوش و پويا و بي اعتنا . دعواي جايزه نوبل را وا مي گذارد . و به رفتار آب به جويباري كوچك خيره مي شود او نشانه اي است . از نسلي كه چه در جدال و چه در گزير و چه در يوزگي و چه در سعي و پيوستن به جهان غرب يا شرق دور و چه در رجعت به اصل و يا به هر جاي ديگري درمانده است . مكانيسم پيچيده اين دستگاه غريب را در نمي يابد و در مقابل اين مكعب مستطيل ناشناخته ناتوان مي ماند , از جدال مي پرهيزد . مي گريزد و در تنهايي جاي امني كه سراغ دارد , يعني خلوت امن خود پناه مي گيرد .
نمي دانم كار شعر و نقاشي سپهري چقدر خالص ايراني است با دوستداران سينه چاك آثارش مخالفتي ندارم مخصوصا" كه دوستدار آثار او بودن رسم روز است . اما مي دانم به آب و خاكش تعلق داشت و سعي كرد تصوير گر اين سرزمين باشد . نيازي نيافت ابروهاي كماني و بته جقه نقاشي كند تا كارش ملي و محلي نما شود . آن ديوارهاي نرم و كاهگلي و آن خاك مخملي بسيط و ممتد را كه مي بيني در مي يابي كه كجا را مي گويد . هر هنرمندي , اگر هنرمند باشد گواهي است بر زمانه اش و دارد حديث سرزمين و آداب و فرهنگش را نقل مي كند و معناي وجودش و حاصل بودنش را منتقل مي كند . و اگر اين معني در هويتش شكل بگيرد آنوقت در مي يابي چطور مي شود كه يكي سراسيمه از آن سوي عالم يا به كاشان پرواز مي كند . و يكي ديگر چند ماهي بيشتر را نمي تواند به دور از سرزمين و مردمانش سر كند و آن ديگري كه بيهوده گريخته است در غربت مي تركد و يكي ديگر اين آب و خاك را نبض تپنده را عالم مي شمارد . كه سپهري هر كه بود و هر چه سرود و هر چه كه بايد به تصوير كشيد دلبسته اين سرزمين ماند و چه فرقي مي كند كه فن كارش را از چين و ماچين به وام گرفت مگر نقاشان سلف چنين نكرده بودند . او از نسلي كه از ميانش برخاسته بود سرفراز ماند كمتر از هر كس دروغ گفت . صبور ماند و كار كرد . حرفي براي گفتن داشت .
سهراب سپهري از نام آوران هنر معاصر ايران است چه در شعر و چه در نقاشي . نقد دقيق كارهايش به دور از مهرباني يا سخت گيري . مي ماند به عهده تاريخ كه داوري صبور و حقيقي است اما در اين نكته شكي ندارم نام آوران است كه براي داشتن جايگاهي و قامتي چنين بلند در عصري پر كشاكش كه نسلي از بزرگان بود كاري نه خرد است و آدمي بزرگ بايد كه بود .

 

با تشکر از  آيدين آغداشلو


!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:52 | 87/05/06

دوست دارم با تو بمونم



 

 

  دوست دارم با تو بمونم
 

حرفاي بين من و تو
حرف بارون و کو يره
تن ابري نفسهام
خيلي وقته از تو سيره
بين دستاي من و تو
دره ي برفه هميشه
شاهد عشق تو و من
پچ پچ حرفه و شيشه

دوس دارم با تو بمونم
اما مو ندن ديگه ديره
گلي که تو دست تو بود
حالا تو دست کويره

تو ميگي چراغ دريا
چرا تو دستاي نوره
من ميگم موندن عاشق
مث ماهي توي توره
ديگه مهموني تموم شد
من بايد از تو حدا شم
توي آسمون آبي
مث بادبادک رها شم
برم اونجا که با خورشيد
گرم بشم تا دنيا دنياس
نور بشم همراه آفتاب
گرم کنم هر کي که تنهاس
تن کاغذ يمو خورشيد
بسوزونه تا قيامت
تا ديگه آب بشه قنديل
نگه از سرما حکايت

دوس دارم با تو بمونم
اما موندن ديگه ديره
گلي که تو دست تو بود
حالا تو دست کويره
 
 
با تشکر از علی کامرانی
 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:43 | 87/05/06

شبانه



 
شبانه
 
 
ــ بي‌آرزو چه مي‌کني ای دوست؟

 
ــ به ملال،
در خود به ملال
با يکي مُرده سخن مي‌گويم.
 
شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرين هياهوی پرنده‌گان ِ کوچ
ديرگاه‌ها مي‌گذرد.
اشک ِ بي‌بهانه‌ام آيا
تلخه‌ی اين تالاب نيست؟

 
ــ از اين گونه
 
  بي‌اشک
به چه مي‌گريي؟
ــ مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک
 
  در من است.

به هر اندازه که بيگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.

 

 

به یاد احمد شاملو
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:12 | 87/05/06

حرفم از باران نیست



 
 
 
 

هیچ می پرسی،

ابرهای خیس من،

از شانه های تو چه می خواهند؟

 

بخدا باران نیست،

رنگ باران چه شباهت دارد،

به نگاه تر من؟

حرف من،

حرف سکوت،

بخدا باران نیست.

 

حرفم از گفتن نیست

گفتن از:

            خواب ، که در چشمم نیست.

گفتن از:

            خنده، که مهمانم نیست.

گفتن از:

             تو از من.

 

حرفم از دلخوری خاطره نیست.

که چرا:

            فاصله هر روزخطش تیره تر است.

که چرا:

            حرف من و تو هر روز،

            کمتر از دیروز است.

یا چرا:

            رخوت ما،

            مثل این فصل بهار،

            همه گیر است و وسیع.

 

حرفم از حتی عشق،

که دگر،

خبر مردن آن،

مثل دیوار کجی تا به ثریا رفت است.

 

حرفم از باورم است.

: من و این کوچه،

                        تهی.

: من و این خانه،

                        تهی.

: من و این شهر و خیابان ،

                                    خالی.

 

حرف من،

            حسرت و تردید،

                                وفور گل و رنگ،

            پشت این شیشۀ تکرار و تظاهر،

            که خدا می داند،

            تا چه حد مضحک و تلخ است.

 

حرف من،

            دست رها کردۀ تو،

            نشعۀ سوختن و

            این شب تابستان نیست.

می دانم،

            همۀ گرمی این تابستان،

            مثل لبخند خودم ساختگیست.

 

کاش می فهمیدی:

آنکه فریاد سکوتش جاریست،

نه منم،

نه تو که دلتنگی از این قفل بزرگ،

که نشسته است بر این پنجرۀ بسته و سرد.

 

همۀ هستی ما،

باور بودن و مفهومی بود،

که چنین ساکت و مات،

پای کابوس دل ما مرده است.

 

آنکه جاری شده در بطن سکوت،

روح امید من است،

که چنین ساده به مرگ،

رنگ لبخند می آمیزد و از،

آرزو ها خالیست.

 

 

 

 

سوزان یگانه

ممنون ازت سوزان و از اینکه به من لطف داری

با ارزوی بهترین ها برای تو

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 2:45 | 87/05/06

هرگز نمی بخشیم



هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم





همسایه بودیم و بیشتر روزها همدیگر را در کوچه و خیابان می دیدیم. او بر روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. و همیشه هم پسرش شهنام همراهش بود. صندلی مادر را می چرخاند و او را که زمینگیر و صندلی نشین شده بود در کوچه و خیابان می گرداند. و اگر تابستان بود می دیدم که پسر، مادر را به دشت و صحرا می بُرد و به گُلگشت و تماشا.
هرگاه که آن دو را می دیدم، شهنام در حال خنده و شوخی با مادر بود، با مادری که نگاهش به دور دستها دوخته شده بود، شاید حتا نمی شنید و اگر هم می شنید جوابی نمی داد.
اشرف سرهنگ پور نمین، را پیش از آن نیز دیده بودم و می شناختم. پیش از آنکه همسایه ی ما شود، در خانه ی سالمندان سُکنا گزیند و در صندلی چرخدار بنشیند. مادری بود مثل همه ی مادر ها که بدنبال فرزندانشان در بدر کوچه های غُربت شده بودند. چهره ای آرام داشت و رفتاری ساده و طبیعی ... و هرگز در بدترین کابوس هایم نمی توانستم تصور کنم که در پس این چهره ی آرام، چنان گذشته ی دردناکی پنهان باشد که در باورها نگنجد ... و راز جنایت هولناکی که زندگی مرا دگرگون کند.
چند سال پیش بود ... در فروشگاه نزدیک خانه مان، اشرف و شهنام را دیدم. شهنام گفت: تا به خرید بروی و برگردی می روم کتاب مادر را برایت می آورم. خالی از ذهن بودم و نمی دانستم از چه حرف می زند ... کتاب مادر؟ مگر مادر می نویسد؟
آنوقتها که هنوز مادر سالم بود و گاه یکدیگر را می دیدیم و حرف می زدیم ،می توانستم بفهمم که این زن آذری زبان، در ادبیات فارسی دستی دارد. پس از مرگش شنیدم که دبیر ادبیات فارسی دبیرستان ثریا در تهران بود.
به خرید رفتم و برگشتم و این بار شهنام مادر را به خانه برده بود و با کتاب شعر او در انتظار من ایستاده بود.
به کافه ای در همان نزدیکی رفتیم و نشستیم، کتاب را از او گرفتم و ورق زدم "ضحاک"مجموعه ی شعر اشرف سرهنگ پور نمین. تاریخ تولد 1303شعرها شرح جنایات رژیمی بود که جوانان را به کُشتارگاه می برد... زنان را سنگسار می کرد و مردم را به میخ و سیخ می کشید:

بپا خیز و بشکن در بسته را

رها کُن جوانان دلخسته را

و... یا

ای که جمهوری اسلام تو، سُلطانی شد

از تدابیر تو ایران، همه ویرانی شد

و... یا

زاهد میهن فروش و خرقه پوش

هرچه آمریکا بگفت، آن میکنی

و... یا

خار با گُل چه نسبتی دارد

گُل چرا همنشین خار و خس است

هر کجای وطن گذر بکنی

ملت بی نوای مُلتمس است

چه کنیم قُمری شکسته پریم

وطن ما برای ما قفس است
و... یا

که خبر داشت که روبه صفتان شیر شوند

پهلوانان وطن بسته به زنجیر شوند

اینها نمونه هایی از شعرهای اعتراضی شاعر بود که در مجموعه ی ضحاک خواندم، اما جابجا، شاعر ... از "بهناز"ی حرف می زد که نمی دانستم کیست و از کسان دیگری هم نام می بُرد که برای من نام های آشنایی نبودند:

خمیده ام زغمت ناز و نازدانه ی من

که مرگ غافل تو کی شود فراموشم

دل حزین من و اشک چشم نیلوفر

صدای ناله ی نیما هنوز در گوشم
و ... یا

"بهناز" تو رفته ای،

ولی من هستم

زنجیر ستم به گردنم بربستم

من حسرت "نیلوفر" و "نیما" دارم

با غُصه و اندوه تو، من پیوستم


بهناز، یگانه دختر مادر بود که جنایتکاران رژیم سر از تنش جدا کردند. شرح این ماجرای هولناک را از شهنام می شنوم: «بهناز شرقی نمین» بیست وهفت ساله، مادر دو دختر خُرد سال، لیسانسیه پرستاری، به زندان قزل حصار می رود تا برادرش شهنام شرقی نمین را که زندانی سیاسی سال 60 است ملاقات کند. در مقابل در زندان جلویش را می گیرند .می گوید: قرار ملاقات دارممی گویند: نمی شودمی گوید: عید است جعبه ای شیرینی برایش آوردم. از قبل اجازه گرفته ام پاسداران می گویند: نمی شود می گوید: بگذارید برادرم را ببنیم ... زیاد طول نمی کشد ... فقط چند لحظه... پاسداران می گویند: نه نمی شود یعنی نمی شود . و به او توهین می کنند و تهدیدش می کنند که از آنجا برود و ایجاد مزاحمت نکند. بهناز از لای در باز زندان سرک می کشد و اصرار می کند تا شاید بتواند پاسداران را راضی کند که حداقل جعبه ی شیرینی را از او بگیرند . پاسداری که از این بحث بی فایده خسته شده است در کمال خونسردی دکمه ی کنار دستش را فشار می دهد و بهناز در برابر چشمان فرزند پنج ساله اش در خاک و خون می غلتد .این جنایت تکان دهنده، در دادگاه حکومت، به حکایت ساده ای بدل می شود: اشتباه پاسدار در حین انجام وظیفه!
در کشور خرابه ی من، دادرس نبودفریاد می کشیدم و فریاد رس نبود و بدین سان زندگی زن جوانی فنا می شود و آینده ی دختران کوچکش، نیلوفر و نیما بر باد می رود و دیگر اشرف هر گز آنها را نمی بیند.
شرح آنچه را که پس از این جنایت، گذشت می توان در شعرهای اشرف سرهنگ پور نمین ، مادر بهناز شرقی دنبال کرد:

این نوشتم تو بخوان نامه ی من

شرم کُن تو ز سیه جامه ی من

ستم تو نرود از یادم

کُشته ای دختر یک دانه ی من

و... یا
ای فتنه گر زمانه، تو، ای شیاد

شرمنده نمی شوی ز چشم تر من؟

و... یا
کجایی ای گُل من،

هسته ی جوانی من،

تو بودی عُمر من ای نخل شادمانی من
به چنگ گرگ خمینی فنا شدی "بهناز"

زمانه کرد تعجب به سخت جانی من
ز رفتن تو نمردم هنوز هست نفس

که خاک بر نفسم باد و زندگانی من

هم اکنون از خاکسپاری اشرف بازگشته ام. مرثیه نمی خوانم... قصه نمی گویم... از روزان و شبان انتظار شما می گویم... از بیست و هشت سال آوارگی، در بدری، سرگردانی... از روزهایی تیره تر از هزارشب... از مادر شما می گویم که در نمین بدنیا آمد و در گورستانی در استکهلم به خاک سپرده شد.
از دختر شما می گویم که سنگسار شد،و از پسر شما که تیربارانش کردند...از برادر شما می گویم که بخاطر آزادی جان داد،و از خواهر شما که جانیان به تیرک دارش بستند... از شما می گویم... از روزهای به خاکستر نشسته ی شما می گویم،از شما می گویم که از یادآوری آنچه بر ما گذشت هراس دارید...و با یأس و سکوت، روزگار می گذرانید.
***نه... مرثیه نمی خوانم... قصه نمی گویم...
زندگی زنی را در برابر شما می نهم که ایستاد... در مقابل جنایتکاران، سرخم نکرد و سرگذشت دختر جوانش را در شعرهایی سرشار از عشق و امید و مبارزه برای آیندگان سرود ...و هرگز نبخشید ...و ... هرگز فراموش نکرد.و از همین مادران است که ما آموختیم:هرگز نبخشیم... و ... هرگز فراموش نکنیم.
 

مینا اسدی چهارشنبه 9 ژانویه ی 2008 استکهلم
 
 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:17 | 87/05/03

حمید هامون



 

 

دو قطعه شعر از شمس لنگرودي براي خسرو شكيبايي
... و دلش براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

 


 

«اشباح»

بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني شاد

بازي‌كنان به صورت من آب مي‌فشانند.



آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكريان پارچه‌يي‌ات متواري شدند

سربازاني از نور، سايه‌ها

تو خسرو اشباح بودي.



آه‌ها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه

به خانه‌ي تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودي

سيرت نديده

تمام مي‌شوي.



دو بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني كه به صورت من آب مي‌فشانند

از پاهايت كه سرد مي‌شوند

خبري ندارند.



***

«مرا به حال خودم بگذاريد»



مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.



مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.



مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.



مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.



آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.



بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود



شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 0:18 | 87/05/02

هامون سینمای ایران





حضور «هامون سینمای ایران» بر پرده سینما ادامه دارد
نام و مشخصات هفت فیلم به نمایش درنیامده خسرو شکیبایی فقید

 

از شکیبایی تجلیل نشد، چون برق نبود

 

«شب» به كارگرداني رسول صدر عاملي از جمله اين فيلمهاست كه سال گذشته در جشنواره‌ي بيست و ششم فيلم فجر حضور داشت.
شكيبايي دراين فيلم در كنار عزت‌الله انتظامي و امين حيايي كه سه نسل بازيگري را شكل مي‌دهند؛ ايفاگرنقش صاحب يك زائرسراي قديمي در مشهد است كه اتاقي را در اختيار گروهباني كه يك مجرم سابقه‌دار را به همراه دارد قرار مي‌دهد و ..
«دل‌شكسته» ديگر فيلم آماده‌ي اكران اين هنرمند است كه در بخش ميهمان جشنواره بيست و ششم به نمايش درآمد.
او در اين فيلم كه اولين ساخته بلند علي رويين تن است؛ نقش پدر دختر دانشجويي به نام «نفس» را بازي مي‌كند كه دچار تحول مي‌شود.
شهاب حسيني، بيتا بادران، محمود پاك‌نيت، رضا رويگري و فريبا كوثري ديگر بازيگران اين فيلم هستند.

«نسكافه داغ داغ» ساخته علي قوي تن كه قرار است عيد فطر اكران شود؛ از ديگر فيلم‌هاي به نمايش درنيامده است كه در سال 85 آنرا بازي كرده است.

اين فيلم موزيكال درباره‌ دختر جواني بنام نيكتا(يكتا ناصر) است كه علاقه‌زيادي به گويندگي برنامه‌هاي عروسكي دارد، اما همسرش با اين كار مخالف است. او با كمك استاد خود آقاي بندري كه نقش آنرا خسرو شكيبايي بازي مي‌كند؛ راه تازه‌اي براي حل اين مشكل پيدا مي‌كنند.

اما شكيبايي در جلد سوم ستاره‌ها بنام « ستاره بود» به كارگرداني فريدون جيراني هم حضور داشته كه تنها در بخش ميهمان جشنواره بيست و چهارفيلم فجردر سال 84 به نمايش درآمده است.

او دريكي از نقش‌هاي اصلي اين فيلم نقش «سرايدار» يكي از تماشاخانه‌هاي قديم تهران را بازي مي‌كند. در خلاصه داستان فيلم آمده است: شخصي بارها خبرنگار روزنامه تماس مي‌گيرد و مي‌گويد يكي از ستاره‌هاي قديمي سينماي ايران بنام

«روح‌انگيز» مرده و جنازه‌اش در اتاقي متروك به‌جا مانده است. رها به هواي اينكه ستاره مرده همان روح‌انگيز سامي‌نژاد هنرپيشه دختر لراست با عجله خود را به آن مكان يعني تئاتر پارس مي‌رساند و ...

انديشه فولادوند، امين حيايي،مرتضي احمدي، داريوش اسدزاده، مهين بزرگي و فهيمه راستگار ديگر بازيگران اين فيلم هستند.

در فيلم‌ سينمايي «دوشيزه باران» به‌كارگرداني محمدعلي سليمانتاش هم شكيبايي حضور داشته كه هنوز به‌نمايش در نيامده است.

اين فيلم به‌ تهيه‌كنندگي جهانگير كوثري درباره پسري به‌نام سام است كه در سال آخر دانشگاه و در حال ارايه پايان‌نامه است. او خانمي را مي‌بيند كه بعدا متوجه مي‌شود؛ آناهيتا دختر كوروش كبير است كه در قالبهاي مختلف با روحش مواجه مي‌شود.

جمشيد مشايخي، رامتين خداپناهي، اميرحسين مدرس، مارال فرجاد، چكامه چمن‌ماه،‌ فخرالدين صديق شريف، شيوا خنياگر، مهران رجبي، زهره صبور فكور وانوشيروان ارجمند ديگر بازيگران اين فيلم هستند.

خسرو شكيبايي اخيرا هم در فيلم ديگري به تهيه‌كنندگي جهانگير كوثري بنام «حيران» حضور پيدا كرد.

اين فيلم به كارگرداني شاليزه عارف‌پور و بازي باران كوثري و مهرداد صديقيان احتمالا در جشنواره فيلم فجر امسال به نمايش درخواهد آيد.

«حيران» به روايت قصه دختري روستايي به نام ماهي مي‌پردازد. او با جوان مهاجر افغاني با نام «حيران» آشنا مي‌شود و با وجود مخالفت‌هاي خانواده با او ازدواج مي‌كند، پيوندي كه پيامدهاي بسياري را به‌دنبال دارد.

شكيبايي در فيلم «دايناسور» پرويز شيخ‌طادي هم در كاركتري طنز ظاهر شده و نقش هنرمند سرشناسي را به نام خوشنويس دارد كه تصميم مي‌گيرد؛ چك بي‌محل تهيه‌كننده‌اش را با زور اسلحه از بانك نقد كند. او در اين فيلم در كنار جهانگير الماسي، رويا افشار و شقايق فراهاني به ايفاي نقش پرداخته است كه احتمالا اين فيلم هم در جشنواره بيست و هفتم حضور خواهد داشت.

خسرو شكيبايي كه بازيهاي درخشاني او در مجموعه‌هاي «خانه سبز»،«روزي روزگاري» و «مدرس» همچنان خاطره‌ساز است؛ يك سريال نيز آماده پخش دارد.

«آشيانه سيمرغ» به كارگرداني شهرام اسدي كه به زندگي شيخ بهايي از 12 سالگي تا فوتش مي‌پردازد، شكيبايي مقطعي از زندگي او را بازي كرده است.

عزت‌الله انتظامي، علي نصيريان، علي دهكردي، فاطمه گودرزي، بشير هاشم‌پور، رحيم نوروزي، رويا تيموريان، سعيد نيكپور، انوشيروان ارجمند، لادن مستوفي، مهدي فقيه، چنگيز وثوقي، جعفر دهقان، شهاب حسيني و حميد پگاه ديگر بازيگران اين مجموعه هستند.


 

هدیه تهرانی در مراسم تشییع خسرو شکیبایی

 

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 0:9 | 87/05/02

به یاد خسرو



يادداشت اختصاصي «داريوش مهرجويي»؛


شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر و مهرباني او بودم

 

شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر و مهرباني او بودم



«داريوش مهرجويي»، كارگردان سينماي ايران در يادداشتي  از اينكه طي سالهاي اخير به خسرو شكيبايي بي‌توجهي شده گله كرد.
«داريوش مهرجويي» كارگردان سينماي ايران كه در 6 فيلم‌ «هامون»، «بانو»، ‌«سارا»، «پري»، «دختردايي گم‌شده» و «ميكس» با «خسرو شكيبايي» همكاري كرده است، يادداشتي را در سوگ «خسرو شكيبايي» نوشته است.
بنا بر اين گزارش، در يادداشت «داريوش مهرجويي» آمده است:
دايي سينماي ايران رفت. طنين صداي گرم او هنوز در گوشم است، دختر دايي گم شده،گم شده ، روح سرگردان شده
دختر دايي طعمه دريا شده ... و روح ظريف او نيز واقعا طعمه دريا شد ... طعمه بي‌توجهي‌ها ، بي‌تفاوتي‌ها ، ندانم‌كاري‌ها ... و در اين چند سال اخير، خسرو شكيبايي را درنيافتند.
مهرجويي نوشته است: او نيز نظير خيلي‌هاي ديگر طعمه بي‌توجهي و زمختي كساني شد كه نمي‌دانند روح لطيف هنرمند را چگونه دريابند و نسبت به سختي‌هاي زندگي هنرمندان بي‌تفاوت‌اند. چه كسي خسرو شكيبايي را كه مي‌توانست هنوز براي سال‌هاي سال ما را از هنر بازيگري عالي و صداي گرم و دلنشين خود مشغول و هوشيار سازد، از ما گرفت؟
«مهرجويي» در ادامه اين يادداشت، نوشته است: شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر ... و مهرباني او بودم. و چه سخت است تحمل اين انديشه كه بار هفتمي در كار نخواهد بود. خسرو روحت شاد.

....


بازم یاد شعر فروغ افتادم

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه ايي ز امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه............ شايد عاشقانم نيمه شب

گللللللللللللللللللللل به روي خاك غمناكم نهند

بعدمن ناگه به يكسو مي روند و...............

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 21:18 | 87/05/01

نقدی بر سخنان سیاوش قمیشی



 
 نقدی بر سخنان سیاوش قمیشی
 

 

سياوش قميشي را مي توان يكي از قطبهاي اصلي آهنگسازي و يكي از پرطرفدارترين خوانندگان روزگار پس از انقلاب دانست. بدون شك سياوش قميشي با آفرينش ملوديهايي چون ستاره هاي سربي ‚ شب نیلوفری ‚ درخت ‚ فرنگيس ‚ قصه گل و تگرگ ‚ شبگريه ‚ تنديس ‚ عادت و دهها ملودي ديگر يكي از جاودانه سازان عرصه آهنگسازي بشمار مي رود. وي تا به امروز علاوه بر آلبومهاي خود كه به عنوان خواننده در آنها نقش داشته با خوانندگاني چون ابي ‚ داريوش ‚ ليلا فروهر ‚ ستار و .. نيز در آلبومهايشان همكاري کرده است و به واسطه آهنگسازي براي اين خوانندگان ( و نيز در آلبومهاي پيشين خود ) با ترانه سرايان بزرگ اين مرز و بوم از جمله ايرج جنتي عطايي‚ شهيار قنبري ‚ اردلان سرفراز و زويا زاكاريان همكاري هاي گسترده اي داشته كه در اين بين سهم ايرج جنتي عطايي بيش از سايرين بوده و با نگاهي دقيقتر به كارنامه هنري سياوش قميشي مي توان به اين نكته پي برد كه زيباترين ملوديهاي وي بر ترانه هاي ايرج جنتي عطايي نشسته اند منجمله آثار مشتركشان درآلبومهاي ستاره هاي سربي ‚ شب نيلوفري ‚ قصه گل و تگرگ ‚ امير و....

سياوش قميشي در آلبومهاي اخير خود رويكردي به ترانه سرايان داخل و بعضا جوانترهاي خارج از كشور داشته است كه در نوع خود‚ كاري قابل ستايش از طرف يكي از پرطرفدارترين خوانندگان غربت مي باشد و باعث اعتبار بخشيدن به كار ترانه سرايان اسير در چارچوبهاي قانوني داخل كشور و بروز استعدادهاي ايشان مي شود . طبيعتا اين انتخابها و روند كاري سياوش قميشي صرفا به خودش مربوط بوده و من و شما نيز صرفا گوش دهنده به محصول اين كارها مي توانيم باشيم ‚ حال یا آثاري چون ستاره هاي سربي و درخت و قصه گل و تگرگ را در خانه دلهايمان جاي مي دهيم و يا با آنها ارتباط برقرار نمي كنيم. نبايد از حق هم گذشت كه در اين همكاريهاي جديد آثاري در خور توجه چون نقاب ‚ تصور كن ‚ لعنت و ... وجود داشته است كه هنوز هم زنده و پويا مي باشند.

پس از گذر از تمام اين حرفها مي رسيم به اظهارات جديد سياوش قميشي در مورد ترانه :سیاوش قمیشی : می دانيد که من به سبب ضعف شعرای اينجا ترانه هايم را از داخل از يغما گلرويی و ديگر ترانه سرايان و شاعران ايران می گيرم. اين به سبب قديمی شدن سبک شاعرانی مانند ايرج جنتی عطايی و شهيار قنبری برمی گردد.

البته نمي توان به سياوش قميشي به عنوان يك صاحبنظر در خصوص ترانه نگاه كرد اما به عنوان كسي كه سالها بر ترانه هاي ترانه سرايان مختلف ملودي نوشته است مي توان جملات ايشان را به نقد كشيد.

ايشان بدون اشاره به ويژگي هاي ترانه ‚ زمان ترانه‚ تصوير سازي ترانه و بدون ارائه ي معياري براي كهنه يا نو بودن ترانه دست به تقسيم بندي آن به قديمي و نو و ضعيف و قوي زده اند . اينگونه بحث كردن غير كارشناسانه و بدون دليل و مدرك و تمثيل ‚ بي پشتوانه بودن اين سخنان را مي رساند و از عزيزي چون سياوش قميشي بس بعيد به نظر مي رسد.

آيا ترانه هايي چون ميلاد ‚ دلتنگي ‚پنجره و .. ترانه هاي جديد هستند و ترانه هاي نه ديگه من نه ديگه تو ‚ خوشم ‚ وقتي تو نيستي ‚ چكاوك ‚ شك ميكنم ‚ بگو آره بگو نه‚ حريق سبز ‚ گل من و.. كهنه هستند!؟

آيا ” براي روز ميلاد تن من ‚ من آشفته رو تنها نذاري” قوي است و ” من صداي سبز خاك سربي ام ‚ صدايي كه خنجرش رو به خداست ” ضعيف !؟

آيا ” خسته شدم بس كه دلم دنبال يه بهونه گشت” بوي تازگي دارد و ” شيطونه ميگه همه ی فرشته ها رو لو بدم” بوي رخوت و كهنگي و تكرار مي دهد!؟

معيار سنجشتان براي اين قضاوتهاي شگفت آور چيست ؟ آيا شما نيز چون منصور و اندي و شهرام كي و... تعداد هواداران زير چهارده سال و هورا كشيدن ايشان برايتان معيار شده و يا معيار ديگري براي اين عرايض داريد!

مگرموضوع ترانه هايي چون ميلاد و خسته شدم همان موضوعات تيپا خورده صدها ترانه توليد شده در سال نيستند؟ كافي است چند آلبوم ايراني را در سال گوش دهيد تا ببينيد ترانه هاي ايرج جنتي عطايي و شهيار قنبري قديمي و كهنه و ضعيف هستند و يا انبوه ترانه هايي كه در اين آلبومها جاي گرفته اند. ببينيد ترانه هاي ايرج جنتي عطايي را در سايتها و وبلاگها و جلسات ترانه بحث و بررسي مي كنند و يا امثال خسته شدم ها و اين تلفن خرابه ها را.

ببينيد ترانه هاي ستاره هاي سربي ‚عطر تو ‚ درخت ‚امان از و چكاوك هنوز زنده اند يا نود درصد ترانه هاي جديدي كه امروز به بازار روانه مي شوند و هنوز به دنيا نيامده بانگ الرحيلشان خوانده مي شود.

سياوش قميشي عزيز ! اگر در مورد ملوديهاي امروز و ديروز موسيقي مان اينگونه مي گفتيد با جان و دل حرفهاي استاد مسلم آهنگسازي را مي پذيرفتيم اما اينچنين نقد بي اساس در مورد ترانه و ترانه سرايان را نه تنها نمي پذيريم كه با دليل و مدرك نفي هم مي كنيم. كافي است كمي ترانه را و رسالت قلم را بشناسيد تا ديگر اينگونه در مورد ترانه اظهار نظر نكنيد. كافي است تنها يك ترانه ديگر از همان ها كه مي گوييد قديمي و ضعيف شده اند در كارهاي بعديتان بخوانيد تا بازخورد شنوندگان حرفه اي و غير حرفه اي موسيقي پاپ را ملاحظه كنيد و در آخر كافي است معناي نو شدن را يكبار ديگر در درونتان معنا كنيد تا به قوت و تازگي پاره هاي ذيل پي ببريد :

بالي اگه هست از جنس كوهه ‚ از رنگ خاك و حسرت پرواز.

براي تحمل روز سياه به تو فكر مي كنم.

بگو نه به خط كشيدن رو پر پرواز رؤيا.

آغوش تو حادثه اي مبارك ‚ زير باران رهايي بادبادك.

هجوم ميارن روي چرت كوچه ‚ صداي شهرو ميبرن آسمون.

وقتي كه رؤيا ميبافم اسم تو نقش قالييه.

غزل ناگفته به قلم رغبت داشت.

دست كدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو.

 

با قلم مزدا موسی زاده

 

 
 
!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 20:51 | 87/05/01

از عطش تا عطش



 
از عطش تا عطش با آقای صدای ایران

 

آغازش عطش بود و پايانش ناپيدا ‚ او هنوز سرشار عطش است ‚ عطشي بي پايان كه رسمش تشنه ماندن بر لب چشمه هاست هرچند كه در آن چشمه آب زمزم در التهاب باشد زيرا كه تشنه و مؤمن به تشنه ماندن غرور اسم ديارش است ‚ او از دياري مي آيد كه سراي هميشه تشنگان علم و معرفت و هنر و عرفان است ‚ آري او از خاك پاك ايران زمين ريشه گرفته و تا به امروز ايراني بودنش را در هر كجاي دنيا با غرور فرياد كرده است .

او ‚ ابراهيم حامدي ‚ صداي رساي قوم آريا ست ‚ صدايي كه نقاش بهترين ترانه هاي ترانه سرايان و شاعران بزرگي چون ايرج جنتي عطايي ‚ اردلان سرفراز ‚ شهيار قنبري ‚ زويا زاكاريان ‚ فرهاد شيباني ‚ منصور تهراني‚ ليلا كسري و حضرت مولانا بر پرده ملودي هاي ناب هنرمنداني چون بابك بيات ‚واروژان‚ سياوش قميشي‚ فريد زلاند ‚ آندرانيك ‚ محمد شمس ‚ حسن شماعيزاده‚ اسفنديار منفردزاده ‚ تورج شعبان خاني ‚ منوچهر چشم آذر و شوبرت آواكيان ميباشد.

ظهور ابي در جهان موسيقي پاپ ايران نويد ظهور نگرش و سبكي ديگر را در موسيقي مي داد كه به حق همينگونه نيز شد و او سبكي را در خواندن به نام خود ثبت كرد كه تا به امروز بسياراني به پيروي از سبك و شيوه خواندن او پا به عرصه خوانندگي گذاشته اند .

 

 او با تكيه بر صدايي يگانه و زيبا ‚ تكنيك بالاي خواندن و احساس فوق العاده خود بر رفيعترين قله هاي خوانندگي ايستاد و با همكاري بزرگان ترانه و ملودي و تنظيم ‚ آثاري را خلق كرد كه زمان و مكاني نميشناسند ‚ آثاري كه لحظه هاي همديارانش را همراهي ميكنند و در عشق و اعتراض و غم و شادي آنان شريك ميگردند.

از” عطش” شروع كرد و در” شب” طلوع خود را ديد و با ارائه آثاري چون خورجين ‚ خاتون ‚ شبزده ‚ خاكستري ‚ پوست شير ‚ پيچك ‚ غربت ‚ شب مرد تنها و دهها اثر ديگر ‚ به يكي از بهترين هاي پيش از انقلاب تبديل شد ‚ اجراهاي زنده پيش از انقلابش كه عموما در كاباره ها بود حيرت شنوندگان را بر مي انگيخت به طوري كه به گواه بسياراني ابي از معدود خوانندگاني بود كه پس از قطع شدن برق كاباره بدون ميكروفون به خواندنش ادامه ميداد ( مرحوم فرهاد و مرحوم هايده نيز از اين دست خوانندگان بودند ) .

پس از انقلاب ‚ ابي همچنان با ديدي متعهدانه چون قبل با وجود تمام سختيهاي غربت به كار هنري خود ادامه داد . او همچنان با دوستان هنرمندي كه چون او به ديار غربت كوچ كرده بودند به خلق آثاري پرداخت كه به جرات ناب ترينهاي موسيقي پاپ پس از انقلاب مي باشند. آثاري كه بي پروا عشق و اعتراض را به گوش هر ايراني مي رسانند و زير لبها زمزمه ميشوند . شاهكارهايي چون خليج فارس ‚ ستاره هاي سربي ‚كوه يخ ‚ گريه نكن ‚ محتاج ‚ عطر تو ‚ خانه سرخ است ‚ اي يار بگو ‚ هزار و يكشب ‚ درخت ‚ صدام كردي ‚آبي ‚خورشيد خانوم ‚ پروانه اي در مشت ‚شبگريه ‚ ستاره دنباله دار‚ طلوع كن و دهها آهنگ ديگر حاصل سالهاي غربت ابي و همكارانش ميباشد .

به طور قطع ابي يكي از درخشانترين كارنامه هاي هنري را در عرصه موسيقي پاپ اين مرزو بوم به نام خود ثبت كرده است . به گفته خود او‚ در اين مسير( و در سالهاي ابتدايي غربت در آلبومهايي چون كوه يخ و با تو) چند اشتباه نيز داشته و ترانه هايي را اجرا كرده كه در خور چنين كارنامه اي نبوده اند . اگرچه همين دو سه ترانه نيز مورد استقبال گسترده عامه مردم قرار گرفتند و پس از گذشت سالها هنوز مردم توجه خاصي به آنها نشان ميدهند اما از ديد كساني كه ترانه و موسيقي را حرفه اي تر و با تامل بيشتري پيگيري ميكنند اين چند كار به خصوص از ديد ترانه مورد پذيرش از طرف ابي نبوده و نيستند.
به هر حال اين دو سه ترانه و جو حاكم بر موسيقي آن دوره خاص باعث نشد تا ابي همانند بسياراني ديگر از راه درست و متعهدانه خود كه از پيش از انقلاب آن را دنبال كرده بود منحرف شود ‚ او با ارائه آلبومهايي چون خليج ‚معلم بد ‚ ستاره هاي سربي ‚ اتل متل ‚ عطر تو ‚ طلوع كن ‚ شب نيلوفري و حسرت پرواز بيش از هر هنرمند ديگري تعهد خود را به ترانه نوين اين مرز و بوم به اثبات رساند.

اما امروز ! امروز نيز ابي سرشار عطش است ‚ اما عطش او رنگي ديگر دارد‚ رنگي كه با خود كوله باري از تجربه و وسواس را به همراه دارد ‚ رنگي كه شايد دوستان قديمي اش را نيز برنجاند . او به خوبي ميداند كه مخاطبانش يك ملت زخم خورده اند كه در سخت ترين شرايط با مشكلات تحميلي دست و پنجه نرم ميكنند ‚ او ميداند كه صداي دانشجويان يك كشور شدن چه مسئوليت خطيري است ‚ او ميداند كه پير و جوان و ميانسال مملكت زخم خورده اش به دنبال خوشگلا بايد برقصن ها نيستند ‚ او ميداند ادبيات كشوري كه مولانا و حافظ فرمانده هانش بوده اند در خور ترانه هاي تيپا خورده و جاهلانه امروز نيست و در آخر او ميداند كه يك قوم بزرگ در انتظار شنيدن تازه هايش هستند و هر لحظه چون خود او پيگير و دلواپس كارهايش ‚ آري او همه اين ها را ميداند و همينهاست كه او را بسيار محتاط تر از قبل كرده و بار مسئوليت را بر دوشش سنگين تر.

ابي امروز همانند نقاش ماهري است كه در پي كشيدن بهترين تصوير زندگي اش است ‚ براي او هيچ چيز با ارزش تر و مهمتر از كشيدن اين نقاشي نيست و براي رسيدن به اين تصوير از تمام ذوق و مهارت و تجربه اش استفاده خواهد كرد. او براي پايان كارنامه پر بار هنري اش به دنبال بهترين آثار ترانه و ملودي و تنظيم است تا با ارائه چند اثر جاويدان ديگر بهترين پايان را براي سير هنري اش برگزيند.

آري ‚ آغازش عطش بود و پايانش نيز عطش خواهد بود . با آرزوي سلامتي براي ابي عزيز و ديگر هنرمندان متعهد ايران زمين .

 

 با قلم مزدا موسی زاده

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 1:40 | 87/05/01
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد