تبليغاتX
چالش انی

ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم



 زویا زاکاریان ، ترانه سرایی بی پروا

 

ای طلا بانوی ناب خاوری

بسه تن دادن به نا برابری

چه کسی گفته من از تو بیشترم

چه کسی گفته تو از من کمتری

شرم قصه ی من سکوت من

بی سبب هرگز نبود غروب تو

من شریک جرم آزار توام

در لباس یاور و محبوب تو

...

...

 ترانه سرا باید آیینه ی احساسات مردم باشد ، سرشار از فریاد خفه شده ی بینوایان ، تفکر به بلوغ رسیده ی اهل اندیشه ، هم درد داغ داران را بداند و هم طعم گرم عشق را بشناسد ، سکاندار کشتی رؤیا ، مرحمی برای زخم و تیغی برای زشتی ، هم نیاز اقشار مختلف جوان و کهن سال و الزامات اجتماعی را بشناسد و هم ابعاد درونی آدمی را با کلمات خود به زیبایی کالبد گشایی کند و...

آری و ترانه ی نوین ایران ترانه سرایان بزرگی را به خود دیده است که همگی آنها توضیحات مذکور را به تناسبهای متفاوت در خود جای داده اند.

اما در بین ترانه سراهای بزرگ کمتر ترانه سرایی را می شناسیم که با صراحت تمام و به دور از هر نوع تکلف و پیرایه ای ، نقد حقایق تلخ و تیز روزگار و آدمی را به سرزمین ترانه بکشاند.

زویا زاکاریان ترانه سرای بزرگ و مسؤل ما ، بی پروا ترین ترانه سرایی است که سراغ داریم . ترانه هایی که نیاز به ترجمه و معناشناسی ندارند و در عین سادگی وروان بودن ، با صراحتی مثال زدنی تمامی اصول بی پایه و دیکتاتوری را به چالش می کشد.

برهم زدن هنجارهای فرسودهء رسوخ کرده در تاروپود زندگی در ترانه های زاکاریان اتفاق می افتد و آن هنجارهای غلط را به زیر سؤال میبرد.

ایجاد تحرک فکری در ذهن مخاطب نسبت به سنتهای منسوخ آدمی توسط صراحت لهجه ی زویا زاکاریان کاملاً بی پروا به چشم می خورد.

نکتهء قابل تحسینی که در تک تک ترانه های خانم زاکاریان به چشم می خورد این است که ایشان بزرگترین مشکلات عصیان کننده را با زبانی ساده و بی پرده به قدری روان بیان کرده و نقد می کند که برای هر قشری قابل درک است وکمتر نیاز به برگذاری میزگردهای متداول جهت روشن شدن مقصود ترانه سرا دارد و بازهم جای تقدیر فراوان است که زویا زاکاریان با وجود تمامی این توصیفات ، بسیار بسیار بی پرده،بدون تعارف و پنهان کاری با صراحتی فوق العاده بزرگترین مصائبی را که ترانه سرایان دیگر جهت حفظ امنیت حرفه اشان و از بین نرفتن بازار کاریشان ، یا به آنها نمی پردازند و یا بسیار کم و غیر مستقیم اشارهایی به آنها می کنند؛در ترانه هایشا به چالشی عمیق می کشد.

اوج این خصیصه ی نادر در ترانه های اخیر ایشان به وضوح به چشم می خورد . دو ترانه ای که سرشارند از همین مضامین . بانوی خاوری و من اگه خدا بودم ، که توسط آوازخوان محبوب ، قهار وپرافتخار موسیقی و ترانه ی نوین ، ابراهیم حامدی (ابی) ، با سبکی فاخر اجرا شد.

اگرچه ویدئوی زیبای آقای مسلم منصوری که برای ترانه ی بانوی خاوری ساخته شده بود به دلیل خود سانسوری رسانه های وطنی ! بصورت ناقص پخش گردید ولی همین مساله نشان از بزرگی سخن این ترانه ی موفق دارد .

زویا زاکاریان عاشقانه هایی ناب و سرشار از توصیفات فوق العاده نیز در ترانه های خود دارد . به راستی که ایشان طعم گرم عشق را بسیار خوب می شناسند.

ایشان با تکنیک خاصی که دارند در سرودن ترانه بسیار موفق عمل کرده اند.

زویا زاکاریان هنرمندی بی آلایش ، به دور از دو رنگی و نجیب؛بی پروا ترین ترانه سرای ترانه ی نوین...

آری نه تنها تمامی ویژگی های یک ترانه سرای بزرگ که در ابتدای این مقاله به آنها اشاره کردیم در وجود خانم زویا زاکاریان آشکارا به چشم میخورند بلکه باید صفت بی پروا بودن را نیز از این به بعد به همراه نام ایشان به یاد بیاوریم .

صمیمانه از خداوند متعال خواستار خوشبختی و پیروزی خانم زویا زاکاریان و خانوادهء محترم ایشان می باشیم .

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 18:28 | 87/05/13

مسعود کیمیایی؛ عمر به عمر، فیلم به فیلم



 

یک یادداشت - این بار طولانی - دیگر به مناسبت

 سالگرد تولد مسعود کیمیایی


مسعود کیمیایی؛ عمر به عمر، فیلم به فیلم

مسعود کیمیایی؛ عمر به عمر، فیلم به فیلم



 


سينماي ايران در حيات يك صد ساله اش فراز و نشيب هاي بسياري را پشت سر گذاشته و روزهاي خوب و بدي را تجربه كرده است. بدون شك يكي از مهم ترين دوره هاي زماني در سينماي ايران به سال هاي مياني دهه چهل تا سال هاي ابتدايي دهه پنجاه بازمي گردد؛ روزهايي كه سينماي تجاري ايران، با وجود ضعف هاي مفرط تكنيكي و ساختاري اش، توانسته بود در برابر هجوم بي امان فيلم هاي خارجي بايستد و در جلب رضايت مخاطبان موفق باشد. اما در همان سال ها در كنار اين روند حاكم در سينماي ايران جرياني مقتدر، قابل تامل و معترض به نابساماني هاي اجتماعي و سياسي، آرام آرام در حال شكل گيري بود كه در آن عده اي از فيلم سازان و سينماگران پردغدغه و مستقل مشغول به فعاليت شدند و برگ تاره اي از سينماي اين مملكت را رقم زدند. با اين كه برخي از فيلم هاي مربوط به جريان موج نو سينماي ايران آثاري خاص و هنري بودند و برقراري ارتباط با مخاطبان تحصيل كرده و روشنفكر تنها هدف شان به شمار مي رفت، اما خيلي از ساخته هاي سينمايي اين جريان خاطره انگيز فيلم هايي بودند كه قابليت برقراري ارتباط با بخش گسترده اي از تماشاگران سينماي ايران را داشتند. فيلم هاي سينماي معترض خياباني يكي از زيرمجموعه هاي اين جريان بودند كه در نگاه كلي هم براي مخاطب عام جذابيت داشتند و هم موفق شده بودند نظر مساعد بسياري از منتقدان و روشنفكران را به خود جلب كنند. برخي از سينماگران پيشرو در آن سال ها توانستند آثاري خلق كنند كه هنوز هم به عنوان فيلم هاي موفق و جريان ساز تاريخ سينماي ايران شناخته مي شوند و گذشت زمان نتوانسته غبار كهنگي بر آن ها بنشاند. يكي از مهم ترين اين فيلم سازان، مسعود كيميايي است كه در طول دهه هاي مختلف فراز و نشيب هاي بسياري را در كارنامه فيلم سازي خود تجربه كرد. اما همچنان جزء اندك كارگردانان تاريخ سينماي ايران به حساب مي آيد كه بين تمام نسل هاي سينمارو هواداران زياد و ويژه اي دارد و هنوز هم خيلي ها براي ديدن اثري تازه از او مشتاق هستند. نقش مسعود كيميايي در شكل گيري چهره اي مثبت و قابل بررسي از سينماي ايران در بين اذهان عمومي و حتي قشر تحصيل كرده و روشنفكر ايران انكارناپذير است. شايد اگر بخواهيم تاثير مهم كيميايي در روند رو به رشد سينماي ايران را در يك جمله خلاصه كنيم، بايد بگوييم انكار مسعود كيميايي يعني چشم بستن بر بخش مهم و تاثيرگذاري از سينماي اين مرز و بوم. مسعود كيميايي در هفتم مردادماه سال 1320 در تهران متولد شد. كودكي و نوجواني مسعود در محله هاي فقيرنشين اما باصفا و پرخاطره پايتخت گذشت؛ در كوچه و پس كوچه هايي كه هنوز هم بسياري از بچه هاي آن نسل با لحني نوستالژيك و حسرت خوار از آن ياد مي كنند و در روزگاري كه آدم ها از جنس ديگري بودند و خيلي چيزها معني واقعي خود را داشتند. در سال هاي مياني دهه سي شمسي و اوايل دهه چهل مسعود نوجوان در كنار دوستاني همچون فرامرز قريبيان، بهروز وثوقي و اسفنديار منفرد زاده سينما را در سالن هاي پرتماشاگر لاله زار و محله هاي اطراف تجربه كرد و در همان دوره بود كه شيفتگي كيميايي براي فيلم ديدن و غرق شدن در لحظه هاي خاطره انگيز بهترين آثار از دوران طلايي سينماي جهان روز به روز بيشتر شد. قهرمانان خسته وسترن و آدم هاي رويين تن آثار پر زرق و برق هاليوودي و حتي ضد قهرمان هاي تلخ انديش فيلم هاي نوآر ديگر به بخش غير قابل حذفي از زندگي مسعود كيميايي تبديل شده بودند. در همين حال و هوا كيميايي پا گرفت و دوستاني پيدا كرد كه بعدها در عرصه سينما و نقد ادبي و هنري از بهترين ها شدند و بي شك عامل پيوند دهنده اين دوستان چيزي نبود جز سينما. در سال هاي مياني دهه چهل و در اوج جواني و انرژي كيميايي پاي او به استوديوهاي مشهور آن زمان باز شد و او آن قدر از خود اشتياق و علاقه نشان داد كه توانست در پشت صحنه فيلم خداحافظ تهران (ساموئل خاچيكيان، 1345) جايي براي خود دست و پا كند. ساموئل خاچيكيان در آن سال ها سرشناس ترين كارگردان سينماي ايران و تنها فيلم سازي بود كه عامه تماشاگران با ديدن نام او حاضر مي شدند پاي به درون سالن هاي سينما بگذارند. دستياري خاچيكيان افتخاري بزرگ و فرصتي مغتنم براي كيميايي جوان بود كه تجربه هايش از سال ها فيلم ديدن را با لمس واقعيت ها و مناسبات سينما كامل تر كند. كيميايي در سايه حمايت خاچيكيان و با سختكوشي فراوان توانست رضايت برادران اخوان، صاحبان استوديو و گروه سينمايي مولن روژ، را براي فيلم سازي جلب كند. به همين خاطر فيلمي ده دقيقه اي و آزمايشي با نام "بيگانه بيا" ساخت و توانست به هدف خود جامه عمل بپوشاند. در سال 1347 كيميايي نخستين فيلم بلند خود را با نام "بيگانه بيا" با حضور بهروز وثوقي و فرخ ساجدي ساخت. با اين كه كيميايي تمايل داشت از فرامرز قريبيان در اولين فيلمش استفاده كند، ولي به دليل سفر دوست و همكلاسي قديمي اش به آمريكا موفق نشد با او همكاري كند. بيگانه بيا داستاني مشابه با فيلم هاي مرسوم آن سال هاي سينماي ايران داشت كيميايي خود با آدم هاي قصه اش بيگانه بود. با اين وجود نگاه ساختارگرايانه كيميايي به اين اثرش با استقبال نسبي نويسندگان و منتقدان سينمايي مواجه شد. شكست فيلم در گيشه نتوانست نام كيميايي را آن چنان كه بايد در اذهان سينماروها باقي نگاه دارد. خيزش كيميايي براي ساخت دومين فيلمش منجر به وقوع بزرگ ترين اتفاق سينماي ايران تا آن زمان شد. در سال هاي مياني دهه چهل، جريان سينماي تجاري ايران تحت سيطره موج قارونيسم بود كه از سال 1344 و با فيلم گنج قارون (سيامك ياسمي) يكه تاري مي كرد. در همان زمان مسعود كيميايي با نوع شناختي كه از آدم هاي محله هاي پايين شهر و نوع روابط و رفتارشان داشت، فيلمنامه "قيصر" را نوشت كه با حال و هواي جريان سرخوشانه فيلمفارسي ها فرسنگ ها فاصله داشت. بسياري از مديران دفاتر فيلم سازي فيلمنامه قيصر را رد كردند و حتي عباس شباويز را كه حاضر به توليد آن شده بود، از اين كار منع كردند. كيميايي در دومين فيلمش داستان قيصر، جواني عاصي و لمپن از محله هاي جنوب شهر، را روايت كرد كه خواهرش، فاطي، به دليل هتك حرمت خودكشي مي كند و برادرش، فرمان (ناصر ملك مطيعي)، نيز كه به قصد انتقام خيزش كرده بود، كشته مي شود. قهرمان فيلم كيميايي هيچ شباهتي با نقش اول هاي فيلم هاي ايراني آن روزگار نداشت. قهرمان هاي فيلم هاي فارسي كه مرحوم فردين شمايل محبوب آن بود، كاراكترهايي ساده زيست و اخلاق گرا از جنوب شهر بودند كه طبقه مرفه جامعه را به تمسخر مي گرفتند و ثروتمندان را در فيلم ها تحقير مي كردند. اين روياپردازي به مذاق عامه تماشاگران كه فقر و محروميت را از نزديك لمس مي كردند و رسيدن به ثروت و آسايش براي شان به يك خواب شباهت داشت، خوش مي آمد. اما قيصر كيميايي از جنسي ديگر بود. نگاه او به ارزش هاي رو به زوال جامعه ، نگاهي آميخته به حسي غم خوارانه بود. قيصر در برابر ظلمي كه در حقش شده بود، منتظر قانون نشد، خود به پا خاست و آدم بدها را به سزاي اعمال شان رساند. او تاوان قيام در برابر نامردي هاي روزگار را با مرگش در انتهاي فيلم داد. سال 1348 مبارزه هاي مسلحانه عليه حكومت پهلوي به اوج خود نزديك مي شد و خيلي از مردم سيماي قهرمان آرماني شان را در چهره و رفتار شخصيت اصلي فيلم كيميايي مي پنداشتند. قيصر نخستين ضد قهرمان تمام عيار سينماي ايران لقب گرفت و با اين كه رفتار او سكنات قهرمانان عاصي وسترن ها را به ياد مي آورد، اما به لطف شخصيت پردازي خوب و فضاسازي سنجيده كيميايي هويتي بومي و قابل باور پيدا كرد. فروش چشمگير و باورنكردني قيصر تمام معادله هاي سينماي ايران را به هم ريخت و بحث هاي بسياري را به وجود آورد. بزرگاني همچون نجف دريابندري، ابراهيم گلستان و پرويز دوايي نگاه كيميايي را در قيصر پسنديدند و آن را ستودند و در مقابل دكتر هوشنگ كاووسي فيلم را نكوهيد و خشونت آن را نفي كرد. با اين حال قيصر تا آن اندازه جريان ساز شد كه خط روايي فيلم هاي تجاري سينماي ايران را به مسيري متفاوت از مكتب گنج قارون هدايت كرد و البته مسعود كيميايي را يك شبه به اوج شهرت و محبوبيت رساند. قيصر در رشته هاي بهترين فيلم، بهترين كارگرداني، بهترين بازيگر نقش اول مرد، بهترين بازيگر نقش دوم مرد و بهترين موسيقي جايزه هاي جشنواره سپاس آن سال را درو كرد. رضا موتوري (1349) فيلم بعدي كيميايي بود. او با لحني شوخ و شنگ فيلم خود را آغاز كرد و در آن مناسبات فيلم هاي فارسي و در مجموع دلفريبي هاي جهان سينما را به باد تمسخر گرفت و سپس آرام آرام به سراغ تلخي هاي موجود در جامعه رفت و قهرمان داستانش، رضا (بهروز وثوقي)، را در دل اين سياهي ها به مانند ذره اي تاريخ مصرف گذشته نشان داد. رضا موتوري نتوانست به مانند قيصر نظر مثبت منتقدان را برانگيزد و البته در گيشه هم كاركرد چشمگيري نداشت. با اين وجود اين فيلم به عنوان نخستين فيلم مهم سينماي خياباني ايران شناخته مي شود و به همين جهت براي هميشه در حافظه ماندگار سينماي كشورمان باقي مانده است. اما فيلم بعدي مسعود كيميايي، داش آكل (1350)، نشان داد كه موفقيت قيصر اتفاقي نبوده است. كيميايي در اين فيلم داستان معروف داش آكل نوشته صادق هدايت را دستمايه كار خود قرار داد و با هوشمندي توانست به آن شكلي نمايشي و دراماتيك بدهد. بازي هاي بي نظير بهروز وثوقي و بهمن مفيد، فيلم برداري درخشان نعمت حقيقي، موسيقي جادويي اسفنديار منفرد زاده و تسلط كيميايي در شيوه دكوپاژها و ميزانسن هايش دست به دست هم دادند كه يكي از معدود اقتباس هاي موفق در سينماي ايران شكل بگيرد. جدا از درخشش داش آكل در جشنواره سپاس آن سال، چهارمين اثر كيميايي موفق شد جايزه بهترين فيلم و بهترين كارگرداني جشنواره فيلم تاشكند را از آن خود كند. ضمن اين كه فيلم در سال 1973 در فستيوال فيلم هاي پاريس برنده جايزه پلاك طلايي شد. كيميايي در بلوچ (1351) تم انتقامي قيصر را در تقابل محروميت هاي بخش هاي روستايي ايران با پليدي هاي موجود و زرق و برق هاي سطحي در جامعه شهرنشين به كار گرفت و فيلمي ساخت كه پيام هاي سياسي و انتقادي اش نسبت به پرداختي سينمايي اش نمود بيشتري داشت. كيميايي در خاك (1352) داستان "اوسنه بابا سبحان" نوشته محمود دولت آبادي را دستمايه كار خود قرار داد و بيشتر از آن كه به متن اصلي وفادار باشد، سعي كرد نگاه سياسي خود را در قالب داستاني ارباب و رعيتي به تصوير بكشد. همين موضوع گلايه و اعتراض دولت آبادي را برانگيخت. عامه تماشاگران درون مايه سياسي فيلم را در به تصوير كشيدن اعتراض و قيام آن دو برادر عليه مالك خارجي و مو طلايي روستا به خوبي دريافتند. به همين دليل خاك به مانند بلوچ در گيشه كاركردي قابل قبول داشت، اما بر خلاف آن فيلم كه در بين منتقدان چندان مقبول نبود، مورد تاييد و تحسين نويسندگان سينمايي قرار گرفت. خاك در جشنواره سپاس آن سال عنوان بهترين فيلم به مفهوم مطلق را كسب كرد. اما جسارت كيميايي در ساخت گوزن ها (1354) سبب شد نقطه اوجي در كارنامه هنري اين سينماگر جريان ساز پديد بيايد و در عين حال يكي از بهترين و دوست داشتني ترين آثار تاريخ سينماي ايران خلق شود. كيميايي در قالب دو پرسوناژ سيد (بهروز وثوقي) و قدرت (فرامرز قريبيان) تمام دغدغه هاي اجتماعي و سياسي خود را با زباني جاندار، تكان دهنده و واقع گرايانه بيان كرد و همگان را به تحسين واداشت. او اعتياد سيد را حاصل نابساماني هاي اجتماعي عنوان كرد و با كمك بازي درخشان و هميشه ماندگار وثوقي سيمايي از سنخ يك معتاد قابل باور و ترحم برانگيز ارائه داد؛ به طوري كه تمام نمونه هاي مشابه پس از آن تنها به تقليد از شخصيت سيد برآمدند و شايد در بهترين حالت توانستند سايه اي از آن را تكرار كنند كه البته بيشتر به كاريكاتورهايي نچسب و دل به هم زن شبيه بودند تا تيپ يك معتاد باوركردني. از سويي ديگر قدرت با آن سر و لباس تيپ آشناي مبارزان مسلح را تداعي مي كرد كه نهيب ها و اندرزهايش قرار بود هشداري جدي باشد به وجدان خواب آلود جامعه كه در شخصيت سيد متبلور شده بود. دوربين كيميايي واقعيات تلخ زندگي مردم تهيدست جامعه را با زباني مستندگونه اما سينمايي و موجز ثبت و ضبط نمود و در طول داستان نگاه غم خوارانه و حقيقت گرايانه اش را نسبت به مناسبات و مشكلات آن آدم هاي همدلي برانگيز حفظ كرد. گوزن ها از تيغ تيز سانسور در امان نماند و با آن كه نمايش اش در جشنواره جهاني فيلم تهران در ميان جوانان غوغايي به پا كرد، اما به محاق توقيف رفت. كيميايي براي اكران فيلم مجبور شد كاراكتر قدرت را از يك چريك مبارز به يك سارق بانك تغيير دهد. حتي مميزي از پايان فيلم، جايي كه سيد و قدرت در خانه سيد به ضرب گلوله هاي نيروهاي امنيتي كشته مي شوند، به راحتي نگذشت و در نسخه اي كه در سينماها اكران شد سيد، قدرت را راضي مي كند كه تسليم نيروهاي پليس شوند. گوزن ها پاياني بود بر همكاري درخشان كيميايي با بهروز وثوقي. خيلي ها معتقدند جدايي اين دو از يكديگر آغازي بود بر سقوط كاري آن ها. در سال 1355 مسعود كيميايي فيلم "غزل" را با برداشتي آزاد از داستان "مزاحم" نوشته خورخه لوييس بورخس ساخت. نكته قابل توجه اين اثر جسارت كيميايي در استفاده از مرحوم محمدعلي فردين بود. غزل شخصي ترين فيلم كيميايي به حساب مي آمد كه منتقدان آن را به دليل حضور مرحوم فردين و رفتن كيميايي به سمت و سويي متفاوت با ديگر آثار درخشانش چندان جدي نگرفتند و از سويي ديگر عامه تماشاگران هم كه دوست نداشتند قهرمان محبوب و يكه بزن شان را در سيمايي متفاوت و در نقشي درون گرا ببينند، از فيلم استقبالي نكردند. شايد غزل براي كيميايي اعتباري كسب نكرد، اما ماهيت سطحي و سخيف سينماي مبتذل تجاري را رو كرد و نشان داد فردين هم اين قابليت را دارد كه بازي متفاوت و منحصر به فردي از خود ارائه كند. آخرين اثر مسعود كيميايي در پيش از انقلاب سفر سنگ (1357) نام داشت. سفر سنگ كه يك سال در توقيف به سر مي برد، از داستاني نوشته بهزاد فراهاني اقتباس شده بود. با اوج گيري روند انقلاب در ماههاي آغازين سال پنجاه و هفت سفر سنگ نيز توانست به مانند برخي فيلم ها نظير دايره مينا (داريوش مهرجويي) به روي پرده سينماها بيايد. مردم حركت انقلابي خود را به شورش انقلاب گونه روستاييان فيلم عليه ستم هاي ارباب ده نزديك ديدند و به شدت از فيلم استقبال كردند. شايد اكنون كه سي سال از آن زمان گذشته، بيشتر از آن كه خود فيلم حرفي براي گفتن داشته باشد، نگاه پيشگويانه كيميايي به شكل گيري انقلاب است كه جلب نظر مي كند. كيميايي در اوج دوران رونق كانون پرورش فكري كودكان و نوجوان دو فيلم كوتاه به نام هاي پسر شرقي (1354) و اسب (1355) ساخت كه به خاطر فيلم اسب موفق شد در جشنواره فيلم مانهايم جايزه پلاك نقره اي را از آن خود كند. حادثه آتش سوزي سينما ركس آبادان در تابستان سال 1357 و در هنگام نمايش فيلم گوزن ها اتفاق افتاد كه با در نظر گرفتن ابعاد گسترده آن حادثه و نيز با توجه به مضمون فيلم، به جرات مي توان ادعا كرد كه گوزن ها سياسي ترين فيلم تاريخ سينماي ايران است. پس از پيروزي انقلاب نيز سينماها بلافاصله به نمايش نسخه كامل و بدون سانسور گوزن ها دست زدند كه اين اقدام با استقبال چشمگير مخاطبان رو به رو شدند. اما نخستين فيلم كيميايي در سال هاي پس از پيروزي انقلاب، خط قرمز (1360) نام داشت كه برداشتي آزاد از فيلمنامه "شب سمور" نوشته بهرام بيضايي به حساب مي آمد. فيلم كه روايتگر زندگي يك ساواكي به نام اماني (سعيد راد) بود تنها در اولين جشنواره فيلم فجر به نمايش در آمد و فرصتي را براي محك خوردن جدي در جامعه پيدا نكرد. در برخي از سكانس هاي خط قرمز مي توان ردپايي از مولفه هاي تثبيت شده كيميايي را يافت. با اين وجود برخي اين فيلم را هم از آثار خاص سينماي كيميايي مي دانند. كيميايي تا سال 1364 كه فيلم "تيغ و ابريشم" را مقابل دوربين برد، خيلي از هوادارانش را منتظر نگاه داشت. نمايش تيغ و ابريشم با غوغاي حضور گسترده علاقه مندان به سينماي كيميايي در جشنواره فيلم فجر همراه بود. اما مسعود كيميايي همه انتظارات را لوث و خيلي ها را سرخورده كرد. تيغ و ابريشم به سينماي اندرزگو و حادثه اي دهه شصت تعلق داشت و شخصيت هاي تيپيكال اش و نيز داستان نه چندان منسجم اش مخاطبان آثار كيميايي را دلزده كرد. با اين وجود بازي خيره كننده فريماه فرجامي در نقش يك دختر معتاد تحصيلكرده به تمام داشته هاي فيلم مي ارزيد و تماشاي اثر را تا اندازه بسياري قابل تحمل كرده بود. گذر زمان هم اجازه نداده بود كه كيميايي علاقه بي حد و اندازه اش را به سينماي نوآر و گانگستري فراموش كند. به همين خاطر او در سال 1367 و براساس فيلمنامه "هاگانا" نوشته تيرداد سخايي، فيلمنامه "سرب" را نوشت و كارگرداني كرد. فضا سازي درخشان سرب، بازي هميشه ماندگار مرحوم هادي اسلامي در نقش روزنامه نگاري به نام نوري و فريماه فرجامي به نقش مونس، بهره مندي فيلمنامه از ديالوگ هايي شنيدني و متناسب با حال و هواي سكانس ها، روايت داستاني نسبتا جذاب و در نهايت استفاده درست از مولفه هاي سينماي كيميايي، دست به دست هم دادند و سبب شدند كه سرب به يكي از اندك آثار برتر كيميايي در سال هاي پس از پيروزي انقلاب و نيز به يكي از فيلم هاي خوب سينماي ايران تبديل شود. فضاي گانگستري سرب با توجه به داستانش كه در حال و هواي سال هاي دهه بيست شمسي مي گذشت و ماجراي مهاجرت يهوديان به سرزمين موعود را روايت مي كرد، تصنعي از كار در نيامد و تماشاگر به راحتي آن را مي پذيرفت؛ نكته اي كه شايد در دو اثر آخر كيميايي به پاشنه آشيلي بزرگ تبديل شده بود. با اين كه سرب در گيشه شکست خورد، اما توانست دل خيلي از منتقدان سينما و هواداران سينماي كيميايي را به دست آورد. كيميايي سال بعد فيلم "دندان مار" را كار كرد كه بسياري از نويسندگان سينمايي معتقدند بهترين اثر او در دهه هاي پس از انقلاب همين دندان مار است. وجود شخصيت هايي با مختصات آشناي قهرمانان و ضد قهرمانان سينماي كيميايي و بازي خوب بازيگران اصلي دندان مار (گلچهره سجاديه، احمد نجفي و فرامرز صديقي) دست به دست هم داد كه ضعف هاي دراماتيك فيلمنامه اثر چندان به چشم نيايد و دندان مار به يك فيلم اجتماعي خوب و قابل تامل تبديل شود. اما گروهبان (1369) نتوانست موفقيت دو فيلم قبل را تكرار كند. با اين كه كاراكتر گروهبان (احمد نجفي) در اين فيلم تمام ويژگي هاي شخصيت هاي آثار كيميايي را داشت، اما به دليل وجود ضعف مفرط در روند فيلمنامه، نبود پرداختي محكم در روابط شخصيت ها و نيز كارگرداني نه چندان پر حس و حال كيميايي، گروهبان نه تنها مورد توجه تماشاگران قرار نگرفت بلكه منتقدان هم چندان تحويل اش نگرفتند. شايد ردپاي گرگ (1372) را بتوان آخرين اثر در كارنامه كيميايي خواند كه با بهره مندي از لحن سينمايي قابل قبولي توانست هواداران كيميايي را راضي نگاه دارد و در عين حال مي شد در آن نشانه هايي از روح زمانه را مشاهده كرد. رضا (فرامرز قريبيان) ي ردپاي گرگ ضد قهرماني خسته و زخمي بود كه پس از چند سال تحمل زندان به دل جامعه اي مي آمد كه در آن كمتر نشانه اي از ارزش ها و باورهاي او به چشم مي آمد. ردپاي گرگ يكي ديگر از فيلم هاي خياباني كيميايي بود كه ديالوگ هاي مناسب و هميشه آهنگين كيميايي و بازي خوب فرامرز قريبيان و موسيقي فريبرز لاچيني از مزيت هاي قابل توجه اش به حساب مي آمدند. اما از زمان نمايش فيلم تجارت (1373) بود كه برخي اعتقاد داشتند كيميايي ديگر تمام شده و چيز تازه اي در چنته ندارد. با اين كه از تجارت تا به امروز فيلم هاي كيميايي از ضعف مفرط فيلمنامه و وجود برخي شلختگي ها و سهل انگاري ها در اجرا رنج مي برند، اما هنوز هم مي توان بارقه هايي از خودباوري و تيزبيني و هوشمندي را در آثار كيميايي پيدا كرد و به گسترش آن ها در آثار بعدي و بازگشت او به دوران طلايي كارنامه اش اميدوار بود. قهرمان خسته فيلم تجارت با آدم هاي بي روح به تصوير كشيده شده در جامعه غريب آلمان هيچ تناسبي نداشت و شعارهايش در باب اختلاف بين نسل ها، خوبي هاي وطن و زوال ارزش هاي گذشته آن قدر بي حس و حال از كار در آمده بودند كه تصميم اش براي انتقام از نژاد پرست ها در پايان فيلم بيشتر به يك شوخي شبيه بود. تجارت در گيشه از موفق ترين فيلم هاي سال 75 بود، اما ثابت كرد كه كيميايي در سينماي ايران تاجر خوبي نيست! در نيمه هاي دهه هفتاد جامعه شهري ايران با سرعتي تعجب برانگيز در پروسه تغيير به سر مي برد و طبيعي بود كه كيميايي نمي خواست از قافله عقب بماند و دوست داشت پيگيران سينما كماكان او را به عنوان يك فيلم سازي مولف و اجتماعي بشناسند كه با دردهاي روز جامعه آشناست. اما هرچه كيميايي بيشتر به نسل جوان مي پرداخت و سعي مي كرد شخصيت هاي و موقعيت هاي مورد علاقه اش را در قالب جوانان امروزي و مشكلات آن ها تجسم كند، فيلم هايش بيشتر ناموفق و سردرگم از كار در مي آمدند. بيست دقيقه ابتدايي ضيافت (1374) كه در حال و هواي سال هاي مياني دهه پنجاه و در كوچه پس كوچه هاي قديمي تهران و در كنار دبيرستان بدر (محل تحصيل كيميايي كه در گوزن ها هم به آن اداي دين كرده بود) مي گذشت، از لحاظ ساختار و محتوا و نيز برانگيختن حس همذات پنداري در مخاطب، زمين تا آسمان با پايان مغشوش و سردرگم آن تفاوت داشت. كيميايي در سلطان (1375) اندكي به حال و هواي مولفه هاي خود نزديك شد. شخصيت رضا سلطان (فريبرز عرب نيا) نمونه امروزي ضدقهرمان هاي خسته فيلم هاي خياباني دهه پنجاه بود كه بيشتر از همه كاراكتر رضا موتوري را به ياد مي آورد. رضا سلطان، به عنوان نماينده نسل حسرت خوار ابتداي انقلاب، در مقابل برج سازان طماعي كه نماينده رانت خواران اقتصادي بودند، ايستاد و از حق مريم (هديه تهراني)، دختر بي پناه يك سرايدار، دفاع كرد و جان خود را بر سر اعتقاداتش از دست داد. بازي هاي بي نظير عرب نيا و تهراني، پرداخت خوب سكانس هاي عاشقانه و موسيقي ماندگار كارن همايونفر از جمله عواملي بودند كه جلوه فيلم را افزايش دادند و ضعف هاي محتوايي آن را كمرنگ كردند. مرسدس (1376) ديگر فيلم كيميايي بود كه باز هم در رديف آثار خياباني اين فيلم ساز جاي مي گرفت، اما به دليل نگاه سطحي سازنده اش به روايت يك داستان تك خطي و عدم شناخت از مناسبات جوانان امروز، مرسدس به يكي از ضعيف ترين آثار كيميايي بدل شد. روند نزولي كارنامه كيميايي تمامي نداشت و با فيلم فرياد (1377) بود كه خيلي ها از كيميايي نااميد شدند. فرياد فيلمي جاده اي در بستر جنگ تحميلي بود كه كنش هاي كاراكترهايش بيشتر از آن كه همدلي تماشاگر را برانگيزند، شكلي كاريكاتور گونه به خود گرفته بودند. با روند رو به رشد توليد فيلم هايي با مضمون سياسي در اواخر دهه هفتاد، كيميايي اعتراض (1378) را با تلفيقي از دلمشغولي هاي خود و سياست زدگي هاي مرسوم ساخت. اميرعلي (داريوش ارجمند)، قهرمان فيلم كيميايي، يكي از آدم هاي نسل قديم بود كه به خاطر دفاع از حيثيت اش مجبور به قتلي خانوادگي شده بود. اما زماني كه او پس از سال ها از حبس بيرون آمد، متوجه شد كه خيلي چيزها تغيير كرده اند و هيچ كس، حتي اعضاي خانواده اش هم، براي او تره خرد نمي كند. روايت كيميايي از تك افتادگي قهرمانش، به دليل شناخت خوبي كه از خاستگاه چنين آدم هايي داشت، روايتي جاندار و قابل قبول بود. اما در مقابل متاسفانه رويكرد سطحي كيميايي به قشر دانشجو و افتادن در ورطه شعارزدگي هاي تاريخ مصرف دار، تماشاي اعتراض را در برخي فصل هايش دشوار كرد و باز هم كيميايي آماج حملات و انتقادهاي مخالفان فيلمش قرار گرفت. در سال هاي پاياني دهه هفتاد حواشي بسياري در دور و بر زندگي خصوصي كيميايي شكل گرفت و حتي پاي نشريات زرد هم به اين ماجرا باز شد. كيميايي كه در گير و دار مهاجرت و بازگشت به وطن بود، پس از چهار سال سكوت و عدم موفقيت در كليد زدن پروژه اي جديد، سربازهاي جمعه (1382) را مقابل دوربين برد. در زمان توليد فيلم بسياري از دست اندركاران آن معتقد بودند كه سربازهاي جمعه بهترين فيلم كيميايي خواهد بود. نمايش سربازهاي جمعه در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر با استقبال بي نظير تماشاگران روبه رو شد، اما حاصل فيلم بسياري از هواداران سينماي كيميايي را سرخورده و مايوس كرد. سربازهاي جمعه با ضعف هاي ساختاري و محتوايي آشكارش راه بر هرگونه دفاع از خود بسته بود. برخي از منتقدان كه ميانه چنداني با سينماي كيميايي نداشتند، ضعف آثار متاخر كيميايي را بهانه قرار دادند و او را ناتوان از شناخت جامعه فعلي ايران ناميدند. كيميايي در همان سال رمان حجيم خود با نام "جسدهاي شيشه اي" را منتشر كرد كه با استقبال خوبي در بازار روبه رو شد. جسدهاي شيشه اي نشان داد كه روايت دلمشغولي هاي پراكنده كيميايي در رابطه با آدم هاي رنگارنگ جامعه در قالب رماني مدرن از بيان اين همه موضوع در شكل يك فيلم قابل قبول تر است. خيزش كيميايي براي ساخت فيلمي گانگستري در حكم (1383) تا اندازه اي جواب داد. با آن كه فيلمنامه حكم از منظر منطق روابط علي و معلولي و شخصيت پردازي ضعف هاي فراواني داشت، اما وسواس كيميايي در پرداخت درست سكانس هايش و خلق فيلمي با تصاوير شسته و رفته و فراتر از استانداردهاي سينماي ايران، تحسين بسياري از نويسندگان و منتقدان سينمايي را برانگيخت. حكم در گيشه هم با فروش مناسبي رو به رو شد و شكست هاي اخير كيميايي را جبران كرد. استقبال از حكم باعث شد كه كيميايي همين فضا را به نوعي ديگر در قالب فيلم رييس (1385) تكرار كند. با اين وجود تاكيد بي مورد و افراط گونه كيميايي در خلق شخصيت هايي جعلي و موقعيت هايي غريب سبب شد كه رييس برخلاف آن چه كه انتظار مي رفت مورد توجه قرار نگيرد. ضمن آن كه مسعود كيميايي در بحبوحه توليد فيلم هاي آخر خود مجموعه شعر "زخم عقل" را در سال هاي مياني دهه جاري منتشر كرد كه نتوانست به مانند رمان جسدهاي شيشه اي در بازار كتاب سر و صدايي به پا كند. شنيده ها حاكي از آن است كه اين روزها مسعود كيميايي مراحل پيش توليد بيست و هفتمين فيلم خود (با احتساب دو اثر كوتاه پسر شرقي و اسب) را سپري مي كند. گويا طرح اوليه فيلمنامه اين اثر كه در ابتدا "محاكمه در خيابان" نام داشت و اينك با نام "شريك" در محافل سينمايي از آن ياد مي شود، مربوط به اصغر فرهادي است كه در بين فيلم سازان تازه نفس يك دهه اخير از بهترين ها به حساب مي آيد. شايد اين رويكرد فيلم ساز حرفه اي سينماي مان به استفاده از ايده جوان تر ها به نتيجه اي منتهي شود كه خيلي از هواداران كيميايي منتظر آن هستند. مسعود كيميايي خوب مي داند كه با وجود افت فاحش فيلم هايش در يك دهه اخير باز هم در بين تمام نسل هاي سينمارو هواداراني دارد و حتي مخالفانش هم با وجود همه انتقادها و گلايه ها براي ديدن جديدترين فيلم هايش سر و دست مي شكنند. او خود بهتر از هر كسي مي داند كه زبان فيلم هايش با زبان نسل جوان فاصله هاي چشمگيري دارد و براي پر كردن اين خلا بايد نگرش خود را نسبت به جامعه پرشتاب و بي حد و مرز امروز تغييري جدي دهد. شايد پروژه آتي كيميايي همان اثر كاملي باشد كه خيلي ها در طول پانزده سال اخير به اميد لذت از آن به تماشاي فيلم هاي اين كارگردان سرشناس سينما نشسته اند. بدون شك مسعود كيميايي از بزرگان سينماي ايران است. او به همراه كارگردانان مطرحي همچون استاد بهرام بيضائي و داريوش مهرجويي از اندك فيلم سازاني بودند كه بسياري از نام آن ها براي اعتبار بخشيدن به سينماي پر فراز و نشيب ايران استفاده كردند. در برخي دوره هاي زماني آثار اين سينماگران بزرگ و برخي ديگر از كارگردانان مطرح كمك كردند تا سينماي ايران از پيچ هاي بحران زايي كه در آن ها گرفتار شده بود، به سلامتي عبور كند. با اين شرايط دور از انصاف است اگر بخواهيم تاثير شگرف سينماي مسعود كيميايي را بر مناسبات سينماي كشورمان منكر شويم و او را تمام شده فرض كنيم. با تمام كاستي هايي كه در چند اثر آخر كيميايي شاهد بوديم، اما به احترام تمام لحظات خوبي كه با بهترين آثار او داشته ايم باز هم صبر مي كنيم و منتظر تماشاي فيلم ديگري از مسعود كيميايي مي شويم؛ به اين اميد كه كيميايي پاسخ خوبي به اين انتظار چندين ساله بدهد.

 

با تشکرازدوست خوبم

امیررضا نوری‌پرتو

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 4:9 | 87/05/10

10 جدایی مشهور سینمای ایران



 

10 جدایی مشهور در تاریخ سینمای ایران

 

10 جدایی مشهور در تاریخ سینمای ایران



 یک طرف یا هر دو طرف این 10 جدایی در تاریخ سینمای ایران، سینماگرانی معروف بوده‌اند...

روح‌انگيز سامي‌نژاد/همسرش

ماجرا از اولين فيلم ناطق سينماي ايران يعني «دختر لر» به کارگرداني عبدالحسين سپنتا و اردشير ايراني شروع شد. با ساخت اين فيلم و نمايش آن در سال 1312 يک طلاق واقعي اتفاق افتاد. اين فيلم آن‌قدر براي ايراني‌ها جذاب بود که به مدت 3سال در سينماهاي تهران و شهرستان‌ها نمايش داده شد و به عنوان پرفروش‌ترين فيلم زمان خودش انتخاب شد. اما خانواده بازيگر زن اين فيلم، روح‌انگيز سامي‌نژاد که از حضور او در اين فيلم ناراضي بودند، او را طرد کردند و همسرش هم او را طلاق داد.اين اولين طلاق يک چهره سينمايي در تاريخ سينماي ايران است؛ اتفاقي که سال‌هاي بعد کمي شايع‌تر شد و به يکي از ويژگي‌هاي زوج‌هاي سينمايي، به خصوص در دوران قبل از انقلاب، بدل گشت.با پيروزي انقلاب و آغاز دوران جديد سينماي ايران، طلاق‌ زوج‌هاي سينمايي هم کمتر شد و الان خيلي از زوج‌هاي سينمايي را مي‌توان مثال زد که سال‌هاست با خوبي و خوشي در کنار هم زندگي مي‌کنند.

سوسن تسليمي/داريوش فرهنگ

سي و پنج سال پيش، داريوش فرهنگ آدم خيلي معروفي بود و سوسن تسليمي را كسي نمي‌شناخت، اما پس از ازدواج و در سال‌هاي دهه شصت، ماجرا برعكس شد و تسليمي شهرتي فراوان پيدا كرد. در اين سال‌ها اگرچه داريوش فرهنگ فيلمساز بود و بعضي كارهايش خيلي مطرح شد، اما حضور ثابت تسليمي در فيلم‌هاي بهرام بيضايي، اين بازيگر هنرمند را به اوج رساند. اين دو كه از طريق گروه تئاتر پياده با همديگر آشنا شده بودند، پس از مدت‌ها زندگي مشترك سرانجام فرصت پيدا كردند تا در فيلم «شايد وقتي ديگر» ساخته بهرام بيضايي، نقش زن و شوهر را بازي كنند. تسليمي، پس از اين فيلم، به همراه فرزندش عازم سوئد شد و امروز يكي از چهره‌هاي سرشناس تئاتر سوئد است. اما داريوش فرهنگ مانده و فيلم‌سازي و بازيگري را تا امروز ادامه داده است.

خسرو شكيبايي/تانيا جوهري

شايد خيلي‌ها ندانند كه شكيبايي در دهه 40 كار خودش را با دوبلوري شروع كرد و پس از ناكامي در اين رشته به تئاتر رفت و سال‌ها گذشت تا دوباره با فيلم «خط قرمز» مسعود كيميايي به سينما بازگشت. تانيا جوهري هم در همان سال‌هاي دهه 50 بازيگر تئاتر بود. اين رابطه كه منجر به ازدواج شد، چندان خبرساز نبود؛ چون هيچ يك از اين دو، آدم‌هاي معروفي نبودند و در سال‌هاي بعد در حرفه‌شان سرشناس شدند. شكيبايي سال‌ها بعد به یکی از محبوب‌ترین بازیگران تاریخ سینمای ایران تبدل شد  اما تانيا جوهري در سال‌هاي اخير بسيار كم‌كار شده است. جالب است كه مشهورترين فيلم شكيبايي يعني«هامون»، داستان مرد روشنفكري است كه تمايلي براي جدايي از همسرش ندارد اما زن و خانواده‌اش اصرار دارند كه اين جدايي هر چه زودتر اتفاق بيفتد.

آيدين آغداشلو/شهره آغداشلو

آيدين آغداشلو كه نقاش، طراح، گرافيست و نويسنده‌اي تواناست، سال‌ها قبل، پس از يك ازدواج ناموفق و در حالي كه دختري به نام تارا داشت، با شهره آغداشلو ازدواج كرد. شهره در فيلم‌هاي علي حاتمي (سوته‌دلان) و عباس كيارستمي (گزارش) بازي كرده بود و با تحسين مواجه شده بود و کم‌کم داشت به بازيگري توانا تبديل مي‌شد. شهره آغداشلو كه با بازي در فيلم «خانه‌اي از شن و مه» و نامزدي اسکار، امروزه يک بازيگر معتبر در عرصه جهاني است، از آيدين جدا شد و مجددا ازدواج کرد و خدا دختري به او داده كه ظاهرا آن هم اسمش تارا است. شهره آغداشلو در تمام گفت وگوهايش همواره از آيدين آغداشلو به عنوان كسي ياد کرده است كه دوران سعادتمندي را با هم سپري كردند؛ بر خلاف عادت بسيار زشتي كه خيلي‌ها دارند و پس از جدايي، با لحني زننده درباره همسر سابقشان صحبت مي‌كنند. ظاهرا نه ازدواج و نه جدايي اين دو، در مسير پيشرفت حرفه‌اي‌شان هيچ تاثيري نگذاشته و هر دو همچنان از چهره‌هاي فعال در حيطه کاري خود هستند.

ابوالفضل پورعرب/ آناهيتا نعمتي

زماني كه ابوالفضل پورعرب با آناهيتا نعمتي ازدواج كرد، بازيگر بسيار معروفي بود. او محبوبيتش را كه با بازي در فيلم «عروس»، ساخته‌ي بهروز افخمي، به دست آورده بود؛ تا سال‌ها حفظ‌كرد.از آن طرف، آناهيتا نعمتي تازه با فيلم خوش‌ساخت «هيوا»، ساخته‌ي رسول ملاقلي‌پور، وارد سينما شده بود و به عنوان يك چهره جوان و بااستعداد، اول راه بود. از اين ماجرا حدود 8 سال مي‌گذرد. ابوالفضل پورعرب از آن زمان، سير نزولي را در كارش تجربه كرد و آناهيتا نعمتي هم در حاشيه‌ي سينماي ايران به كار خود ادامه داد.حالا اين روزها پس از سال‌ها جدايي اين زوج هنرمند، هم آناهيتا نعمتي دوباره به سينماي جدي بازگشته و هم ابوالفضل پورعرب در تلويزيون پركارتر شده است.

بابك رياحي پور/مهتاب كرامتي

بابک رياحي پور يکي از معروف‌ترين نوازنده‌هاي ايراني با ساز تخصصي گيتار باس است و در زمينه موسيقي راک فعاليت مي‌کند. او در آلمان موسيقي را آموخته، آن را در ايران ادامه داده و با خواننده‌هايي مثل محمد نوري و گروه‌هايي مثل اوهام و آويژه که نوعي موسيقي تلفيقي را دنبال مي‌کرد‌ه‌اند، همکاري داشته است.مهتاب کرامتي از سال 1377 با بازي در فيلم «مردي از جنس بلور» پايش به سينماي ايران باز شد.جالب اين که رياحي پور زودتر از کرامتي به سينما آمده بود. او در سال 1374 براي موسيقي فيلم «فاتح» نوازندگي کرده بود؛ کاري که بعدها رياحي پور کمتر سراغ آن رفت. ولي مهتاب کرامتي با جديت، حضور در سينما و تلويزيون را ادامه داد و رشد كرد و خيلي زود به ستاره سينماي ايران تبديل شد. حالا مهتاب کرامتي تنها زندگي مي‌كند و علاوه بر بازيگري و فعاليت در يونيسف، در يك موسسه طراحي و توليد لباس هم حسابي مشغول ست.

نيما بانكي/ ليلي رشيدي

خانم رشيدي سواي اين كه دختر احترام‌السادات برومند و داود رشيدي است و از بچگي در محافل هنري بزرگ شده، بازيگر خوبي هم هست. بيشتر ما او را با «مادرخانمي زي‌زي‌گولو» مي‌شناسيم. اما بعضي‌ها شايد بولتن جشنواره فيلم كودك را به ياد بياورند که عكس‌هاي كودكي او را در کنار ليلا حاتمي به چاپ رسانده بود. اين دو ليلي و ليلاي محبوب، از كودكي همبازي بوده‌اند؛ هرچند بعدها، ليلي يك چهره تلويزيوني شد اما ليلا يك ستاره سينما.ليلي رشيدي همسر پيشين نيما بانكي است كه به اندازه رشيدي مشهور نيست اما در عكاسي استعداد داشت و رفته‌رفته در كارش به موفقيت دست پيدا كرد تا اين‌که امروزه به چهره‌اي مطرح در عالم تبليغات تبديل شده است. نيما بانكي را اگر از «پرايد تهران يازده» به ياد نداشته باشيد، در آگهي‌هاي سامسونگ با لباس برزيل، يا با كت و شلوار در حالي که پايش را از قاب ال‌سي‌دي بيرون گذاشته، ديده‌ايد. حاصل زندگي مشترك اين دو، پسري است كه با مادرش پيش خانواده رشيدي زندگي مي‌كند.

يوسف مراديان / سارا خوييني‌ها

 همين اواخر بود كه از سارا خوييني‌ها فيلم پر حرف و حديث «نقاب» اكران شد كه داستانش درباره سوء استفاده‌هاي متقلبانه از موضوع ازدواج بود. چندي پيش از تلويزيون هم سريالي پخش مي‌شد كه داستانش درباره سياوش و رستم شاهنامه بود و نقش سياوش را مراديان بازي مي‌كرد.خوييني‌ها در «معصوميت از دست رفته» هم بازي خوبي داشت اما نقشي كه مراديان در «سربازهاي جمعه» بازي كرد، به هر دليل، آن قدر كوتاه شد كه اصلا به چشم نيامد. اين دو بازيگر كه زماني با يكديگر زير يك سقف زندگي مي‌كردند، سرانجام از هم جدا شدند و امروزه به فعاليت قبلي‌شان كه همان بازيگري در سينما و تلويزيون است ادامه مي‌دهند؛ از جمله خوييني‌ها که چهره‌اش را در نقش اصلي «بي‌صدا فرياد کن» حتما ديده‌ايد.

فريبرز عرب نيا/آتنه فقيه نصيري

عرب‌نيا که اغلب، او را با بازي‌هاي چشمگيرش در فيلم‌هاي مسعود کيميايي، مانند«سلطان» و «ضيافت»، به خاطر مي‌آورند، در فيلمي با موضوع طلاق نيز ايفاي نقش کرده است. او در اين فيلم (هزاران زن مثل من)، از همسرش (نيكي كريمي) جدا شده و مانع احقاق حق او براي تصاحب بچه مي‌شود. آتنه فقيه‌نصيري نيز که در فيلم‌ها و سريال‌هاي متعددي ايفاي نقش کرده است، با بازي خوبش در نقش «خاله سارا» در يک سريال تلويزيوني، نگاه‌ها را به خود متوجه کرد.

 فريبرز عرب نيا/عسل بدیعی

 فريبرز عرب‌نيا به ترتيب با آتنه فقيه‌نصيري و عسل بديعي ازدواج كرد و از آن‌ها جدا شد. درخشش عسل بديعي نيز از بازي در فيلم «بودن يا نبودن»، ساخته‌ي کيانوش عياري، شروع شد.

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:53 | 87/05/10

انعكاس



 

نگاهي به فيلم «انعكاس» ساخته رضا كريمي


مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز

 

مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز




ويژگي اصلي فيلمنامه "انعكاس" تظاهر آن به دوري از كليشه هاست. مي گويم تظاهر ولي اصلا منظورم آن نيست كه "كريمي" ها(نويسنده و كارگردان) به اينكه فيلمي فراتر از سطح مبتذل فيلمهاي مثلث عشقي دار بسازند متعهد و معتقد نبوده اند. بيشتر مي خواهم در مورد آنچه به عنوان "انعكاس" روي پرده سينما ديده ام بنويسم، فيلمي كه در اين گرماي تابستان وقت گذاشته ام و براي ديدنش به سينما رفته ام. هسته اصلي داستان قصه كهن بازتاب اعمال در همين زندگي دنيايي است. اينكه هركس نتيجه عملش(شايد بهتر باشد بگوييم عين عملش) را در همين دنيا مي بيند و آنچه بدان فكر مي كند و انجام مي دهد، از نيك و بد، مطمئنا به سرش خواهد آمد. خوب، چنين الگويي هم در متن و حاشيه اديان وجود دارد و هم جامعه شناسان و روان شناسان به آن اذعان دارند و هم اينكه هريك از ما معمولا در زندگي شخصيمان نمونه اي از چنين قاعده اي را به چشم ديده ايم.
پس كسي در اصل ماجرايي كه "انعكاس" به دنبال نمايش آن است بحثي ندارد.(هرچند ديدگاه مخالف فيلمساز_جامعه شناس_ روان شناس بزرگي چون "وودي آلن" و فيلم درخشانش يعني"امتياز نهايي" هم هست كه در انتهاي يادداشت به آن خواهم پرداخت) داستان از اين قرار است كه پسر و دختري در گذشته دلباخته هم بوده اند(سينا و نسيم_حميد گودرزي و مهناز افشار) و به دليل نامعلومي از هم جدا شده اند. ما داستان را از جايي پي مي گيريم كه اين دو پس از پنج سال و در حالي كه هردو ازدواج كرده اند يكديگر را در فرودگاه ملاقات مي كنند و براي ساعتي همسفر مي شوند. همزمان شوهر نسيم(شهروز_كامبيز ديرباز) در اصفهان با تله همكارش كه زني است به نام فرشته(شهره قمر) مواجه مي شود كه براي به دام انداختن او از هيچ ترفندي فروگذار نمي كند. فيلم درپي اثبات اين نكته است كه چون شهروز به همسرش خيانت نمي كند، متقابلا نسيم نيز از آزمون وفاداري سربلند بيرون مي آيد و به او وفادار مي ماند. كاري به ضعفهاي اجرايي، بازي بازيگران(به خصوص حميد گودرزي)، اغراقها و وصله هاي گل درشت و نچسب فيلم ندارم و فقط مي خواهم در مورد ايده داستان بحث كنم كه به نظرم از جمله مهمترين مضامين و مولفه هاي انسان شناختي است. اينكه به راستي تعريف وفاداري و خيانت در يك رابطه عاشقانه چه ويژگيهايي دارند و اصل انعكاس دنيايي اعمال چگونه قابل دراماتيزه شدن است. در "انعكاس" سينا قهرمان منفي داستان است، سوال اول اين است: چرا؟ بر اساس كدام اصل اخلاقي مي توان به سينا حق نداد كه وقتي پس از پنج سال دوري از عشقي كه به ناگهان و بي دليل او را در سرگرداني رها كرده و رفته است به او برمي خورد، به اعتراض و با عتاب نپرسد، كه چرا؟ فيلمنامه مي خواهد به ما بگويد كه سينا به ناحق وارد حريم محترم زندگي يك خانواده شده و مي خواهد آنرا به هم بريزد، قبول ولي اين وسط رفتاري كه نسيم با سينا كرده(بي دليل او را رها كرده و رفته است)چه مي شود؟ اسم اين رفتار چيست؟ مثبت است يا منفي؟ اصلا فيلمنامه نويس حقي براي سينا قائل است يا از نظر او هريك از طرفين يك رابطه عاشقانه هروقت كه دلشان بخواهد حق دارند ديگري را رها كنند و به دنبال زندگيشان بروند؟ سوال دوم: تكليف همسر سينا(مژده_بيتا سحرخيز) اين وسط چيست؟ شهروز به همسرش خيانت نمي كند و نتيجه اش را مي بيند، نسيم با خدا معامله مي كند و جوابش را با زنده ماندن سينا دريافت مي كند، سينا هم كه ظاهرا دارد تاوان مزاحمتش براي يك خانواده محترم را مي پردازد.
گناه مژده كه شوهرش را بي علاقه به خود مي يابد و او را از دست مي دهد( و بالطبع زندگيش از هم مي پاشد) چيست؟ اگر نگاه فيلمنامه نويس به قاعده انعكاس دنيايي اعمال يك نگاه كلي است و براي نمايش و اعلان همين نگاه فيلم "انعكاس" را ساخته است مژده در چنين دنيايي نوعي پارادوكس است. خيلي راحت مي شد شخصيت سينا را در فيلمنامه مجرد طراحي كرد، اينطوري هم مشكلي كه گفتم حل مي شد و هم اينكه ازدواج مجدد نكردن با خصوصيات يك عاشق شكست خورده و پريشان بيشتر همخواني دارد. سوال سوم: مولفه هاي اخلاقي به خصوص در حوزه اخلاق فردي آنقدر پيچيده و غيرقابل پيش بيني هستند كه نويسندگان و فيلمسازان بزرگ سعي مي كنند كمتر در موردشان حكم كلي صادر كنند. به نظرم مشكل اصلي "انعكاس" نيز همين است. اين قضيه وقتي مضامين ديني هم وارد بحث شوند اهميت بيشتري مي يابد. مثلا مي شود پرسيد كه اگر شهروز در دام فرشته گرفتار مي شد و در عين حال همسرش همچنان به او وفادار مي ماند اصل انعكاس اعمال زير سوال مي رفت؟ يا بالعكس؟ موخره: نگاهي به فيلمهاي مطرح دنيا در حوزه اصول اخلاقي اي چون وفاداري، خيانت و انعكاس اعمال مي تواند معيار خوبي براي سنجش "انعكاس" باشد. "
امتياز نهايي" وودي آلن به شكلي استادانه و با ظرافت تمام اصل انعكاس اعمال و تاوان فردي را زير سوال مي برد و حتي آن را مسخره مي كند. صحنه اي كه روح مقتولان "كريس" حاضر مي شوند و او را از تاوان سخت عمل ناثوابش مي ترسانند و تصوير رهايي طعنه آميز و مسخره كريس از تعقيب قضايي(در حقيقت پايمال شدن خون آن دو زن كشته شده) تلخند آلن به نظام تجسم دنيايي اعمال است.(هرچند آلن سالها پيش از ساخت "امتياز نهايي" در مصاحبه اي كه با "استيگ بورگمان" كرده است و در ايران توسط انتشارات فانوس خيال به چاپ رسيده است، اعتقاد خود به زندگي پس از مرگ را ابراز داشته و مي گويد كه انتقاد اصلي وي از نظام ديني اطرافش است.) نمونه هاي ديگري چون "بي وفا" (آدريان لين)، "پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند" (باب رافلسون)، "آسمان، سرپناه" (برناردو برتولوچي)، "آسمان وانيلي"(كمرون كرو) و حتي فيلمهايي چون"بابل"(ايناريتو) يا "پيش از آنكه شيطان بفهمد مرده اي"(سيدني لومت)، همه و همه از نگاه محتاط و دست به عصاي فيلمسازان مطرح و فيلمهاي موفق به مقوله پيچيده رفتارهاي انساني حكايت مي كند.(تازه اينها غير از نگاههاي مازوخيستي فيلمسازاني چون پازوليني به اين مقوله است) دليل اين امر چيزي نيست مگر پيچيدگي روابط و رفتارهاي انسان كه در موضوع حساس عشق بيشتر به چشم مي آيد. كاش "كريمي" اين پيچيدگي را بهتر درك مي كرد و در فيلمش بيشتر "انعكاس" مي داد.

ويژگي اصلي فيلمنامه "انعكاس" تظاهر آن به دوري از كليشه هاست. مي گويم تظاهر ولي اصلا منظورم آن نيست كه "كريمي" ها(نويسنده و كارگردان) به اينكه فيلمي فراتر از سطح مبتذل فيلمهاي مثلث عشقي دار بسازند متعهد و معتقد نبوده اند. بيشتر مي خواهم در مورد آنچه به عنوان "انعكاس" روي پرده سينما ديده ام بنويسم، فيلمي كه در اين گرماي تابستان وقت گذاشته ام و براي ديدنش به سينما رفته ام. هسته اصلي داستان قصه كهن بازتاب اعمال در همين زندگي دنيايي است. اينكه هركس نتيجه عملش(شايد بهتر باشد بگوييم عين عملش) را در همين دنيا مي بيند و آنچه بدان فكر مي كند و انجام مي دهد، از نيك و بد، مطمئنا به سرش خواهد آمد. خوب، چنين الگويي هم در متن و حاشيه اديان وجود دارد و هم جامعه شناسان و روان شناسان به آن اذعان دارند و هم اينكه هريك از ما معمولا در زندگي شخصيمان نمونه اي از چنين قاعده اي را به چشم ديده ايم.
پس كسي در اصل ماجرايي كه "انعكاس" به دنبال نمايش آن است بحثي ندارد.(هرچند ديدگاه مخالف فيلمساز_جامعه شناس_ روان شناس بزرگي چون "وودي آلن" و فيلم درخشانش يعني"امتياز نهايي" هم هست كه در انتهاي يادداشت به آن خواهم پرداخت) داستان از اين قرار است كه پسر و دختري در گذشته دلباخته هم بوده اند(سينا و نسيم_حميد گودرزي و مهناز افشار) و به دليل نامعلومي از هم جدا شده اند. ما داستان را از جايي پي مي گيريم كه اين دو پس از پنج سال و در حالي كه هردو ازدواج كرده اند يكديگر را در فرودگاه ملاقات مي كنند و براي ساعتي همسفر مي شوند. همزمان شوهر نسيم(شهروز_كامبيز ديرباز) در اصفهان با تله همكارش كه زني است به نام فرشته(شهره قمر) مواجه مي شود كه براي به دام انداختن او از هيچ ترفندي فروگذار نمي كند. فيلم درپي اثبات اين نكته است كه چون شهروز به همسرش خيانت نمي كند، متقابلا نسيم نيز از آزمون وفاداري سربلند بيرون مي آيد و به او وفادار مي ماند. كاري به ضعفهاي اجرايي، بازي بازيگران(به خصوص حميد گودرزي)، اغراقها و وصله هاي گل درشت و نچسب فيلم ندارم و فقط مي خواهم در مورد ايده داستان بحث كنم كه به نظرم از جمله مهمترين مضامين و مولفه هاي انسان شناختي است. اينكه به راستي تعريف وفاداري و خيانت در يك رابطه عاشقانه چه ويژگيهايي دارند و اصل انعكاس دنيايي اعمال چگونه قابل دراماتيزه شدن است. در "انعكاس" سينا قهرمان منفي داستان است، سوال اول اين است: چرا؟ بر اساس كدام اصل اخلاقي مي توان به سينا حق نداد كه وقتي پس از پنج سال دوري از عشقي كه به ناگهان و بي دليل او را در سرگرداني رها كرده و رفته است به او برمي خورد، به اعتراض و با عتاب نپرسد، كه چرا؟ فيلمنامه مي خواهد به ما بگويد كه سينا به ناحق وارد حريم محترم زندگي يك خانواده شده و مي خواهد آنرا به هم بريزد، قبول ولي اين وسط رفتاري كه نسيم با سينا كرده(بي دليل او را رها كرده و رفته است)چه مي شود؟ اسم اين رفتار چيست؟ مثبت است يا منفي؟ اصلا فيلمنامه نويس حقي براي سينا قائل است يا از نظر او هريك از طرفين يك رابطه عاشقانه هروقت كه دلشان بخواهد حق دارند ديگري را رها كنند و به دنبال زندگيشان بروند؟ سوال دوم: تكليف همسر سينا(مژده_بيتا سحرخيز) اين وسط چيست؟ شهروز به همسرش خيانت نمي كند و نتيجه اش را مي بيند، نسيم با خدا معامله مي كند و جوابش را با زنده ماندن سينا دريافت مي كند، سينا هم كه ظاهرا دارد تاوان مزاحمتش براي يك خانواده محترم را مي پردازد.
گناه مژده كه شوهرش را بي علاقه به خود مي يابد و او را از دست مي دهد( و بالطبع زندگيش از هم مي پاشد) چيست؟ اگر نگاه فيلمنامه نويس به قاعده انعكاس دنيايي اعمال يك نگاه كلي است و براي نمايش و اعلان همين نگاه فيلم "انعكاس" را ساخته است مژده در چنين دنيايي نوعي پارادوكس است. خيلي راحت مي شد شخصيت سينا را در فيلمنامه مجرد طراحي كرد، اينطوري هم مشكلي كه گفتم حل مي شد و هم اينكه ازدواج مجدد نكردن با خصوصيات يك عاشق شكست خورده و پريشان بيشتر همخواني دارد. سوال سوم: مولفه هاي اخلاقي به خصوص در حوزه اخلاق فردي آنقدر پيچيده و غيرقابل پيش بيني هستند كه نويسندگان و فيلمسازان بزرگ سعي مي كنند كمتر در موردشان حكم كلي صادر كنند. به نظرم مشكل اصلي "انعكاس" نيز همين است. اين قضيه وقتي مضامين ديني هم وارد بحث شوند اهميت بيشتري مي يابد. مثلا مي شود پرسيد كه اگر شهروز در دام فرشته گرفتار مي شد و در عين حال همسرش همچنان به او وفادار مي ماند اصل انعكاس اعمال زير سوال مي رفت؟ يا بالعكس؟ موخره: نگاهي به فيلمهاي مطرح دنيا در حوزه اصول اخلاقي اي چون وفاداري، خيانت و انعكاس اعمال مي تواند معيار خوبي براي سنجش "انعكاس" باشد. "
امتياز نهايي" وودي آلن به شكلي استادانه و با ظرافت تمام اصل انعكاس اعمال و تاوان فردي را زير سوال مي برد و حتي آن را مسخره مي كند. صحنه اي كه روح مقتولان "كريس" حاضر مي شوند و او را از تاوان سخت عمل ناثوابش مي ترسانند و تصوير رهايي طعنه آميز و مسخره كريس از تعقيب قضايي(در حقيقت پايمال شدن خون آن دو زن كشته شده) تلخند آلن به نظام تجسم دنيايي اعمال است.(هرچند آلن سالها پيش از ساخت "امتياز نهايي" در مصاحبه اي كه با "استيگ بورگمان" كرده است و در ايران توسط انتشارات فانوس خيال به چاپ رسيده است، اعتقاد خود به زندگي پس از مرگ را ابراز داشته و مي گويد كه انتقاد اصلي وي از نظام ديني اطرافش است.) نمونه هاي ديگري چون "بي وفا" (آدريان لين)، "پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند" (باب رافلسون)، "آسمان، سرپناه" (برناردو برتولوچي)، "آسمان وانيلي"(كمرون كرو) و حتي فيلمهايي چون"بابل"(ايناريتو) يا "پيش از آنكه شيطان بفهمد مرده اي"(سيدني لومت)، همه و همه از نگاه محتاط و دست به عصاي فيلمسازان مطرح و فيلمهاي موفق به مقوله پيچيده رفتارهاي انساني حكايت مي كند.(تازه اينها غير از نگاههاي مازوخيستي فيلمسازاني چون پازوليني به اين مقوله است) دليل اين امر چيزي نيست مگر پيچيدگي روابط و رفتارهاي انسان كه در موضوع حساس عشق بيشتر به چشم مي آيد. كاش "كريمي" اين پيچيدگي را بهتر درك مي كرد و در فيلمش بيشتر "انعكاس" مي داد.

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:43 | 87/05/10
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد