باران
باران می بارد
باران از چشم من می بارد
باران از چشم شفاف من
می بارد
ولی تو
بی خیال
فقط چترت را باز می کنی
ابر چشات
خیلی سریع
تا به حال آنطور ندیده بودمت
دنبالت آمدم
در کوچه
اشک هایت را قایم کردی
راستی!
آن روز هوا هم ابری بود
چه فرقی می کنه
غروب شد
دل من عاشقانه منتظر است
که تو بیایی
و باور کنم
که یادت هست
بودن... نمردن
خواندن... شکفتن
بزار بگم امشب
شبی که همیشه به رنگ تنهائی است
دوباره خواب ندارم
دوباره دلتنگم
و می خوانم
نه یک بار...
باران که می امد
من چشم های ام را وسیع می کردم
زیر پاهای تو
باران که می امد
من دست های ام را می بردم بالا
تا خدا
و برای مهربانی دست های ات
دعا می کردم
باران که می امد
من به یاد گونه های تو
دست های ام را بر پشت برگ های پریده رنگ
پائیز می کشیدم
باران که می امد
من به یاد لحظه های ناپایدار با تو بودن
با یک سیب سرخ به کوچه می رفتم و
می گریستم
باران که می امد
من دنبال ماه می گشتم
تا ترانه های تلخ تنهائی خویش را
برایش بگویم
...
راستی باران که می امد
تو کجا بودی
...
عکس تازه
این عکس تازه را برای تو خریده ام
تا ان را به دیوار اتاق ات بزنی
فقط یادت باشد
که میخ ها را روی چشم های اش نکوبی
که بدجوری شبیه اند
به گریه های تو...
شماره های دل تو
یادم باشد
امشب
وقتی همه خوابند
شماره های دل تورا بگیرم
ارام ارام
بدون ان که کسی بفهمد
در گوش تو بگویم
انچه تو می دانی و من
من می دانم و تو
وای خدای من
کنترلچی تلفن شنید
خداحافظ.
یک فکر اشتباه
چهار چيز که نميتوان آنها را بازگرداند
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود...
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
نکات اموزنده

طوری نیست اگه ادم واسه عشقش غرورش رو از دست بده
ولی فاجعه هست که ادم به خاطر غرورش عشقش رو از دست بده
شکسپیر
اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم ۱۰کتاب میشه
اما اون چیزی که تو دلمه رو بخوام بگم دو کلمه هست دوستت دارم
ویکتور هوگو
اگر کسی را دوست داری به او بگو
زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می ماند می شکند
جرج الن
همیشه کسی هست که جای تو بنشینه !...مهم نیست !... مهم نیست
چقدر حقیرند مردمانیکه نه جرات دوست داشتن دارند ،
نه اراده دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن ونه متانت دوست نداشته شدن
با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند
دکتر شریعتی
...........
ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم
که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم
وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که
بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ
ولي بگو به چه بهانه مي روي!
....
