تبليغاتX
چالش انی

باران



 

باران می بارد

باران از چشم من می بارد

باران از چشم شفاف من

می بارد

ولی تو

بی خیال

فقط چترت را باز می کنی

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 20:44 | 87/06/07

ابر چشات



 
 
ناگهان عرض خیابان را دویدی

خیلی سریع

تا به حال آنطور ندیده بودمت

دنبالت آمدم

در کوچه

اشک هایت را قایم کردی

راستی!

آن روز هوا هم ابری بود

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 20:41 | 87/06/07

چه فرقی می کنه



غروب شد

دل من عاشقانه منتظر است

که تو بیایی

و باور کنم

که یادت هست

بودن... نمردن

خواندن... شکفتن

بزار بگم امشب

شبی که همیشه به رنگ تنهائی است

دوباره خواب ندارم

دوباره دلتنگم

و می خوانم

نه یک بار...

باران که می امد

من چشم های ام را وسیع می کردم

زیر پاهای تو

باران که می امد

من دست های ام را می بردم بالا

تا خدا

و برای مهربانی دست های ات

دعا می کردم

باران که می امد

من به یاد گونه های تو

دست های ام را بر پشت برگ های پریده رنگ

پائیز می کشیدم

باران که می امد

من به یاد لحظه های ناپایدار با تو بودن

با یک سیب سرخ به کوچه می رفتم و

می گریستم

باران که می امد

من دنبال ماه می گشتم

تا ترانه های تلخ تنهائی خویش را

برایش بگویم

...

راستی باران که می امد

تو کجا بودی

...

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:46 | 87/06/07

عکس تازه



 

این عکس تازه را برای تو خریده ام

تا ان را به دیوار اتاق ات بزنی

فقط یادت باشد

که میخ ها را روی چشم های اش نکوبی

که بدجوری شبیه اند

به گریه های تو...

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 18:23 | 87/06/06

شماره های دل تو



یادم باشد

امشب

وقتی همه خوابند

شماره های دل تورا بگیرم

ارام ارام

بدون ان که کسی بفهمد

در گوش تو بگویم

انچه تو می دانی و من

من می دانم و تو

وای خدای من

کنترلچی تلفن شنید

خداحافظ.

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 18:18 | 87/06/06

یک فکر اشتباه



چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.  

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...  

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

  

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 4:34 | 87/06/05

نکات اموزنده



 

 

 

 

طوری نیست اگه ادم واسه عشقش غرورش رو از دست بده

 ولی فاجعه هست که ادم به خاطر غرورش عشقش رو از دست بده

شکسپیر

 

اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم ۱۰کتاب میشه

اما اون چیزی که تو دلمه رو بخوام بگم دو کلمه هست دوستت دارم

ویکتور هوگو

 

 

اگر کسی را دوست داری به او بگو

 زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می ماند می شکند

جرج الن

 

همیشه کسی هست که جای تو بنشینه !...مهم نیست !... مهم نیست

چقدر حقیرند مردمانیکه نه جرات دوست داشتن دارند ،

 نه اراده دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن ونه متانت دوست نداشته شدن

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند

دکتر شریعتی

 

...........

ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم

 که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

 وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که

 بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ

 ولي بگو به چه بهانه مي روي! 

 ....

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:48 | 87/06/01

ساختار ترانه درخت



 

من به فکر خسته گی های پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن !
من تو فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن

...

 
 
6.jpg

معتقدم ترانه ی درخت، یکی از چند ترانه ی برتر تولید شده در سال های پس از انقلاب است. ترانه ای که چه از نظر مضمون و چه از نظر شیوه ی روایت و ساختار جاری در آن، یکی از قوی ترین و متفاوت ترین ترانه های تولید شده در سال های اخیر می باشد. "درخت" با ظرافت ها، فرم ها، و ساختار قدرتمندی که دارد، اثری درخور در تاریخ ترانه ی ماست. بد ندیدیم که نگاهی دقیق تر به این ساختار جاری در اثر داشته باشم.
ساختار چیزی ست که در هر اثر هنری در خور وجود دارد، اما قابل مشاهده نیست. ساختار باید توسط مخاطب کشف شود، تا هنر هنرمند بهتر و عمیق تر درک گردد. ترانه ی درخت، ترانه ای ست که با ساختاری مستحکم از سوی ایرج جنتی عطایی به عنوان ترانه سرا نوشته و پرداخته شده، و به دلیل همین توانایی ساختاری، این اثر چنین مورد توجه و قابل تحسین است. در اینجا بدون پرداختن به مفهوم و موضوع ترانه، تنها به برجستگی های ساختاری به کار گرفته شده در این اثر می پردازم.
"درخت"، یکی از معدود ترانه های ماست که توسط دو راوی روایت می شود. این استفاده از دو راوی، برجسته ترین کاری ست که ترانه سرا برای روایت بهتر ترانه ی خود انجام داده است. راوی نخست، راوی سوم شخص، یا دانای کل است که روایت را شروع می کند و پیش می برد. این راوی یک قصه ی گوی کامل است. و راوی دوم راوی اول شخص است که از زبان درخت داستان، به بیان شرح حال خود می پردازد.

راوی سوم شخص کارش را از همان آغاز کار شروع می کند :

توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاس
یه د رخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سر پاس

رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده، نه یه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاس
کندوی پاک دخیله و طلسم

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ
مهمون سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خستگی شون تبر زدن

تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمیه قشنگ
با تو نه سبزه، نه آینه بود، نه آب
یه تبر بود با تو، با اهرم سنگ


به خوبی مشاهده می کنید که در این ابیات، دانای کل، به روایتی عینی می پردازد. در آغاز، کارش را با توصیف جغرافیای وقوع داستان شروع می کند. سپس قهرمان داستانش که همان درخت است را به شنونده نشان می دهد. بعد از آن به اهمیت و جایگاه این شخصیت در دشت تصویر شده ی داستانش می پردازد. به اهمیت اسطوره ای و مذهبی آن برای مردم، و به جایگاه امنش برای پرندگان و مسافران. در اینجا مخاطب به خوبی با این قهرمان آشنا و به آن علاقه مند شده است. در گام بعدی با آماده شدن ذهن مخاطب و پرداخت شخصیت قهرمان داستان، می بینیم که راوی در بند بعد ضربه ی حسی را با آمدن مرد تبر به دست به مخاطب آغاز می کند.
بعد از این بخش از ترانه، ترانه سرا با هوشیاری ای خاص، برای بیشتر کردن تاثیر روایت، و ارتباط حسی بیشتر مخاطب با درخت قهرمان داستان، راوی را به یک باره تغییر می دهد و راوی اول شخص جای دانای کل را می گیرد و با غرور و صلابتی خاص به معرفی خود می پردازد و رنج و اعتراض و مبارزه طلبی خود را از حضور مرد تبر به دست آشکار می سازد :

اون درخت سربلند پر غرور
که سرش داره به خورشید می رسه، منم، منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه، منم، منم

من صدای سبز خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداس
صدایی که توی بهت شب دشت
نعره ای نیست، ولی اوج یک صداس

در بخش بعد دوباره راوی تغییر می کند و دانای کل به روایت داستان و پیش بردن آن می پردازد :

رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت

حالا تو شمارش ثانیه ها
کوبه های بی امون تبره
تبری که دشمن همیشه ی
این درخت محکم و تناوره

در این بخش هم دانای کل با ظرافتی خاص به بیان عینی وقایع می پردازد. موضوع بسیار زیبای دیگر در این بخش به کارگیری حس شنوایی مخاطب در اثر است. در بندی که ترانه سرا شمارش ثانیه ها را با کوبش تبر به درخت همراه کرده است، شنونده و یا خواننده ی ترانه به خوبی این دو صدا را می شنود. تیک تاک ساعت و کوبه ی تبر به تن درخت.
در بخش بعد، که بخش پایانی ترانه است، دوباره راوی تغییر می کند. دوباره درخت به حرف می آید و مبارزه طلبی خود را به رخ می کشد :

من به فکر خسته گی های پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن !
من تو فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن

ترانه سرا، روایت را در اوج خود به پایان می برد و مخاطب را تعلیقی جذاب باقی می گذارد. تعلیقی که عاقبت جنگ تبر و درخت را نشان می دهد. آیا تبر این آخرین درخت را هم می اندازد ؟ یا درخت با ایستادگی اش پیروز این میدان خواهد بود ؟ ایجاد این تعلیق ذهن مخاطب را به کار می اندازد تا خودش تصمیم گیرنده ی این پایان باشد و خودش نتیجه بگیرد.
جالب اینجاست که سیاوش قمیشی به عنوان آهنگساز هم با دانشی درست این ساختار دو گانه ی روایت را درک کرده و در ملودی اش به خوبی می توان این درک بالا را فهمید. تمام بخش هایی که توسط راوی سوم شخص روایت می شود در نت هایی پایین با فراز و نشیب هایی ثابت و نه چندان پر پیچ و خم نوشته شده است. و بر خلاف آن بخش های روایت راوی اول شخص که درخت است، در گام هایی بالا، همراه با فراز و نشیب هایی محکم و مبارزه طلبانه نوشته شده است.
ابی به عنوان آوازخوان اثر هم، که به نظر من بهترین انتخاب برای اجرای این اثر بوده، با توانایی مثال زدنی اش در ادای لحن ها، تفاوت این دو راوی را در نحوه ی بیان و صدایش نشان داده است. به خوبی با اندکی دقت می فهمیم که صدای آوازخوان در اجرای راوی سوم شخص با راوی اول شخص کاملا متفاوت است. صدای راوی سوم شخص احساس چندانی را منتقل نمی کند و فقط روایت می کند، در عوض صدای راوی اول شخص لبریز غرور و احساس و پرخاش است. اجرای تحریرهایی درخشان در اوج ها هم کمک شایانی به شخصیت پردازی قهرمان داستان داشته است.
این در هم تنیده شدن تفکر ترانه سرا، آهنگساز و آوازخوان، باعث خلق چنین اثر درخور، ماندگار و پرمغزی شده است. این درک متقابل موضوعی ست که هر گاه در یک ترانه پیش بیاید حاصلش تولید اثری درست است.
یافتن ساختار و غالب مناسب برای نوشتن یک اثر هنری، چه در شعر و ترانه و چه در داستان، راهی مطمئن برای رها شدن از کلیشه ها و به کمال رساندن موضوع و سوژه ی مورد نظر است. وقتی این ساختار و غالب توسط خالق اثر به درستی انتخاب شود، همه چیز به خوبی پیش می رود و در جای خود قرار می گیرد. ترانه ی "درخت" نمونه ی بارزی از نقش انتخاب درست ساختار برای یک سوژه و موضوع است. شاید اگر جنتی عطایی این روش روایت توسط دو راوی را انتخاب نمی کرد، و ما صدای درخت را نمی شنیدیم و فقط با یک قصه گو همراه می شدیم، هیچ گاه این ترانه به این قدرت و تاثیرگذاری نمی رسید. شاید اگر شیوه ی روایت چنین عینی و تصویری نبود، هیچ گاه فضای دشت محل وقوع داستان و عمق اتفاق به این خوبی درک نمی شد.
شاید اگر سیاوش قمیشی نحوه ی اجرای راوی ها را متفاوت در نظر نمی گرفت این اثر از قدرت می افتاد. و اگر ابی توان اجرای این لحن ها را نداشت اثر چنین اثر قوی و درستی بر مخاطب نمی گذاشت.
تمام این اتفاقات خوب در این اثر، علاوه بر سوژه و شکل روایت، مدیون انتخاب و به کارگیری ساختار مناسب برای پیش برد و روایت این سوژه است.

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:28 | 87/06/01

حالا که رفته ای



 

 

حالا که رفته ای

سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی

که امسال بی تو گریسته اند

گریسته اند و بی تو نزیسته اند

حالا که رفته ای

بهانه ی خوبی است

برای باران

تا بیاید

کنار سفره بنیشیند

و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای

گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط

از دست تو دانه بر می چیند و

در کلمات تو پرواز می کرد

حالا که رفته ای

هیچ راهی

مرا به جایی نمی برد

در حافظه ام می چرخم

همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای

شعری می نویسم

برای گل های مریم

شعری می نویسم

برای مرگ

شعری می نویسم

برای دیداری که اتفاق نمی افتد

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:18 | 87/06/01

دوستی



 

 

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه اراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی است

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی ابی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها از اهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 

حمید مصدق

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:10 | 87/06/01

می میرم بی تو



 

شیشه ها چه سردشان بود
 پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
 و آن سرپنجه
 تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
 پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است

 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:4 | 87/06/01
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد