تبليغاتX
چالش انی

خدایا این چه کاری بود من کردم



 

تولید انبوه احمدی نژاد به جای نفت

 

در راستای اینکه مسوولان محترم کشور که واقعا حرف شان حرف است و مثل ماها نیستند که ‏همینطوری یک حرفی می زنیم و بعد می بینیم یک طور دیگری شده است، پیشنهاد کرده اند ‏که بیاییم و دست از این نفت کثیف و بدبو برداریم و در چاههای نفت را پلمب کنیم( اگر تا آن ‏موقع چیزی از نفت باقی مانده باشد) و به جای اینکه با پول نفت کشور را اداره کنیم، با تولید ‏علم و دانش کشور را اداره کنیم، این نظر را به دیده منت پذیرفته و برخی راههای سریع تولید ‏علم به جای نفت را پیشنهاد می کنیم. ضمنا با توجه به تجارب علمی این حقیر سراپا تقصیر، ‏راه حل های اقتصادی و عملی و طرح اجرایی " پروژه تولید علم به جای نفت" را خودم ‏شخصا حاضرم ارائه بدهم و با توجه به این که همه طرح های قبلی ام به نتیجه رسیده است، ‏طرح های زیر را پیشنهاد می کنم.‏

مهندسی ژنتیک، تولید انبوه احمدی نژاد: با توجه به پیشرفت های شایان ذکری که ایران در ‏مهندسی ژنتیک کرده و موفق شده است انواع موجودات را تولید کند، بی تردید امکان مشابه ‏سازی انسانی نیز در ایران وجود دارد. از طرفی با توجه به گفته های رئیس جمهور مبنی بر ‏اینکه خودش گفته است که خودم محبوب ترین چهره جهان عرب هستم( یعنی تقاضای کافی ‏برای این کالا در بازار روجود دارد)، ما می توانیم به میزان صد عدد- نفر احمدی نژاد تولید ‏کرده و آنها را به کشورهای اسلامی صادر کنیم و درآمد کلانی از این طریق ایجاد کنیم. این ‏تولید علمی بی شک پایه دیگر تولیدات علمی ماست. ‏

مهندسی هوا فضا، تولید انبوه موشک زمین به آسمان: با فرض اینکه احمدی نژاد ها رهبران ‏جهان عرب بشوند، طبعا آنان، احمدی نژادها، به سوی ایجاد نیاز به تولید موشک زمین به ‏آسمان( موشک های ویژه ایرانی که از زمین پرتاب می شوند و همین) در ملت ها حرکت می ‏کنند و ما به عنوان کشور دوست و برادر می توانیم این موشک ها را دائما تولید کرده و به ‏آنان بفروشیم، و با توجه به اینکه این موشک ها به آسمان می روند و دیگر برنمی گردند، در ‏نتیجه نیاز آن کشورها به ما برای همیشه وجود دارد. یعنی ما هی به آنها موشک می فروشیم و ‏آنها هی موشک را پرت می کنند به آسمان، دوباره یکی دیگر از ما می خرند و بدین طریق ‏موفق می شویم درآمد موشکی بسیار بالایی را کسب کنیم.‏

علوم کامپیوتری، صنعت فوتوشاپ: بسیاری از کشورهای جهان دوست دارند موشک هایی به ‏کرات دیگر پرتاب کنند، اما نه موشک آن را دارند و نه حتی اگر موشک اش را هم داشته ‏باشند، می توانند پرتاب موفقیت آمیزی داشته باشند، و حتی اگر هم پرتاب موفقیت آمیزی ‏داشته باشند، آن موشک ها موفق به رفتن به کرات دیگر نمی شوند. اما تجربه و تسلط ایرانیان ‏بر فوتوشاپ چیزی نیست که نیازی به گفتن داشته باشد، ما می توانیم برای هر کشوری در ‏جهان موشک درست کنیم و آن موشک ها را از طریق فوتوشاپ بطور موفقیت آمیز پرتاب ‏کنیم و حتی با استفاده از فوتوشاپ می توانیم آن موشک ها را در کرات دیگر به سطح مریخ ‏یا مشتری( بسته به خواست مشتری) بنشانیم. از این طریق ایران می تواند درآمد هنگفتی کسب ‏کند. حتی از فوتوشاپ برای انواع سازندگی نیز می توانیم استفاده کنیم. برای مثال می توانیم ‏برای بسیاری کشورهای جهان از این طریق پل و برج و آسمانخراش بسازیم و آنها را منتشر ‏کنیم تا مردم آن کشورها بتوانند دائما احساس سازندگی بیشتری کنند.‏

علوم روانشناسی، داروسازی: تولید داروهای ضداضطراب و ضد افسردگی در صورتی که با ‏برنامه دقیقی صورت بگیرد، می تواند جایگزین نفت شود. یعنی ما می توانیم با تولید داروهای ‏آرامبخش و صدور آن به همه جای جهان بازار دارو را در اختیار بگیریم، اما شرط اصلی ‏یافتن بازار مناسب، تولید انبوه احمدی نژاد از یک سو و افزایش شعاع رسانه های ایرانی از ‏سوی دیگر است، یعنی اگر به جای یک احمدی نژاد، شصت احمدی نژاد در دنیا داشته باشیم، ‏طبعا میزان مردم مضطرب و افسرده در جهان سی تا شصت برابر خواهد شد و بازاری بسیار ‏عالی برای داروهای ایرانی تولید می شود. ‏

زمین شناسی، تولید کوهستان و گردنه و راهسازی: یکی از توانایی های مهم ما تولید ‏کوهستان و گردنه و راهسازی در سراسر جهان است. یعنی اگر بتوانیم چنانچه در این چند ‏سال بارها به قله های هسته ای یا قله های علمی یا قله های ورزشی برسیم، بتوانیم در ‏کشورهای دیگر هم هر سال یک قله مهم تولید کنیم، طبیعتا امکان راهسازی به شیوه کشور ‏خودمان را در قله های بلند کشورهای جهان انجام می دهیم، در نتیجه موفق می شویم میزان ‏تصادفات بین جاده ای در تمام جهان را افزایش دهیم و با توجه به اینکه به گفته مدیر عامل ‏ایران خودرو تولید اتومبیل کشورمان در دو سال گذشته به اندازه 26 سال گذشته بوده است، ‏موفق می شویم برای تمام کشورهای جهان که دائما تصادف می کنند و احتیاج به اتومبیل ‏دارند، اتومبیل صادر کنیم. ‏

شیمی آلی، تولید شمع بدون اشک: یکی از بزرگترین تولیداتی که می توانیم با آن جهان را ‏تسخیر کنیم، تولید تکنولوژی شمع بدون اشک است که اگر با یک برنامه ریزی دقیق صورت ‏بگیرد، می تواند براحتی جایگزین نفت شود. البته عرضه گسترده شمع نخست نیاز به ایجاد ‏بازار تقاضای این کالا دارد. برای این کار تولید مبنایی ما همان " تولید انبوه رئیس جمهور" ‏است. طبیعتا وقتی در دهها کشور جهان انواع احمدی نژاد وجود داشته باشد، تمام آن ها کشور ‏به سوی تولید انرژی هسته ای می روند و در نتیجه برق شان قطع می شود و بازار جهانی ‏تقاضای شمع بدون اشک را نمی تواند پاسخ بدهد و در آنجاست که ما وارد بازار می شویم و ‏تکنولوژی شمع بدون اشک را در سطح گسترده صادر می کنیم.‏

علوم سیاسی، تولید و فروش دکترین سیاسی: در حال حاضر جهان دچار بن بست نظری ‏است، در اکثر کشورهای جهان سالهاست همه دولت ها یک دکترین را پنجاه سال است که در ‏پیش گرفته اند و همان را تکرار و اجرا می کنند، در حالی که ما در ایران، بخصوص در ‏عرصه دیپلماسی و سیاست خارجی، هر ماه یکی دو دکترین را تولید و اجرا می کنیم و چون ‏تولیدمان زیاد است، دوباره یک دکترین جدید را تجربه می کنیم. در حالی که می توانیم این ‏نظریات را در سطح جهان بفروشیم و از این طریق ضمن فروش نرم افزار سیاسی به جهان، ‏هم ثروتمند شویم و هم دشمنان مان را که از دکترین ما استفاده می کنند، عملا به خاک سیاه ‏بنشانیم.‏

ادبیات و تاریخ، فروش تاریخ ایران: یکی از منابع بزرگ درآمد علمی برای کشور ما فروش ‏بزرگان ادب و هنر و فرهنگ مان به جهان است. در این مورد بازار خوبی وجود دارد، مثلا ‏مولانا یک شاعر ترک، خیام و ابن سینا شاعرانی عرب، و بسیاری از مشاهیر ایران تبدیل به ‏دانشمندان یا شاعران کشورهای دیگر شده اند. یکی از منابع بزرگ درآمد ما می تواند همین ‏باشد، حالا که آنها دارند همه تاریخ و فرهنگ ما را می برند و ما هم نیازی به آنها نداریم، ‏چون اگر داشتیم حداقل آثارشان را منتشر می کردیم یا یک بار برایشان بزرگداشت برگزار ‏می کردیم، پس حداقل سعی کنیم از طریق فروش فردوسی و حافظ و خیام و سعدی و غیره ‏درآمد علمی و فرهنگی کسب کنیم. برای این کار ما می توانیم وقتی یکی از آن کشورها مثلا ‏ادعا کرد که مولوی اهل ترکیه است، از طرق حقوقی اثبات کنیم که نخیر، ایشان ایرانی است، ‏این هم اسناد و مدارکش. بعدا به آنها بگوئیم که حاضریم کل اسناد و مدارک را از بین ببریم و ‏پولش را بگیریم. این یک منبع درآمد موجود است، چون آنها که به هر حال می برند، ما هم که ‏لازم نداریم، پس لااقل پولش را بگیریم. ‏

یک راه حل قطعی و همه جانبه: مهم ترین راه برای افزایش تولید علم و خودکفایی از درآمد ‏نفت، این است که هیچ کاری نکنیم و بگذاریم همه چیز به همین شکل پیش برود. برای این کار ‏چند اقدام ضروری است. ‏
‏1) کردان وزیر کشور بماند و به هیچ وجه نگذاریم کسی او را برکنار کند، چون قطعا کسی ‏که در مورد خودش با جرات تقلب می کند، در مورد انتخابات هم همین کار را خواهد کرد.‏
‏2) صلاحیت هاشمی، خاتمی، هر نوع اصلاح طلب دیگر، قالیباف، لاریجانی و هر کسی جز ‏کروبی را رد کنیم.‏
‏3) احمدی نژاد در انتخابات شرکت کند و چهار سال دیگر رئیس جمهور شود. حتی می توان ‏قانونی به دو فوریت از شورای نگهبان گذراند و برای او دوره ریاست جمهوری را چهل سال ‏کرد.‏
در نتیجه: قیمت نفت تا 500 دلار افزایش پیدا می کند ...‏
و به همین دلیل: حداکثر تا چهار سال دیگر انرژی های جایگزین وارد شده و قیمت نفت ‏بسرعت کاهش یافته و به زیر ده دلار می رسد....‏
و از سوی دیگر: حضور احمدی نژاد باعث می شود تا ایرانیان در سراسر جهان چنان بی ‏حیثیت شوند که حتی سی سال بعد از او هم همه شان را به اتهام تروریسم از همه جای جهان ‏اخراج کنند و در نتیجه همه مجبور بشوند که از ترس جمهوری اسلامی به خودش پناهنده ‏شوند...‏
و در نهایت: همه مغزهای ایرانی برمی گردند و نفت هم نخواهیم داشت، برای همین همه چیز ‏می شود همانطور که می خواستیم، ما اولین تولید کننده علم در جهان می شویم.‏

 

 سید ابراهیم نبوی 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 7:35 | 87/06/13

نقد ترانه یار دبستانی



 

فریدون فروغی تنها ترین یار دبستانی

 

نام ترانه: يار دبستاني
آهنگساز و ترانه سرا: منصور تهرا ني
آواز: فريدون فروغي
تنظيم: عبد الله يگانه
اجرا: موسیقی متن فيلم از فرياد تا ترور
بن فلوت: خوان كار لوس «نوازنده‌ي فلوت اهل بوليويا»

كه اجرا را به صورت افتخاري

 در سپاس و احترام به جنبش دانشجويي اجرا كردند



 

نوشته بر تخته سیاه
قصه‌ی ویرانی ما
گمشده تو شب سکوت
یار دبستانی ما

 

سال 1358 و قريب به چهار ماه از پيروزي انقلاب مي گذرد. نامه ي سرنوشت يك خلق در چهارچوبي به نام قانون اساسي توسط چهار حقوقدان برجسته و طراز اول تنظيم مي شود. چهار ماه بعد كه هنوز جوهر سياهه خشك نشده، يكي از رهبران طراز اول انقلاب نقدي مفصل بر آن مي‌نويسد. لانه‌ي جاسوسي توسط انجمن هاي اسلامي دانشجويان فتح مي‌شود. گروهك‌هاي ريز و درشت با گرايشات اعتقادي و ايدئولوژيك متفاوت در همه جا به چشم مي‌خورند. هنوز كشور به امنيت كامل نرسيده. ترور شخصيت هاي برجسته، بمب گذاري ها، حركت هاي تند حزبي نظير سوزاندن جسد عضو قديمي گروهك مجاهدين توسط مجاهدين ماركسيست شده و ظهور روشنفكراني با تحليل ها و تئوري ها هوشمندانه مانند بيژن جزني، فعاليت هاي گروه هاي مختلف از فرقان گرفته تا ليبرالهاي از بند رها شده، از تكنوكرات هاي چپ جوان گرفته تا دكتر پيمان و ....
اين فضاي سال 1358 است. سالي كه 12 ماه پيش از آن ياران دبستاني دست در دست هم با ايمان و اعتقادي يك دست به پا خواستند و به اميد آرمان شهري با روزهاي پر اميد و شب هاي درخشان از مهتاب يگانگي و وحدت سينه ها را در برابر گلوله ها ديوار كردند تا خونشان شهادت نامه‌ي آرمانشان باشد و به پا خواستن يك خلق براي هميشه در قلب سرخ اين خاك جاودانه شود. آري ياران دبستاني ديروز پرچم داران انقلاب امروز بودند. ياران دبستاني كه دست در دست هم سرود فتح فردا را مي خواندند و شانه به شانه‌ي يكديگر به قربانگاه مي‌رفتند. دوراني كه اعتراض خود به تنهايي يك دانشگاه بود و بُعد وسيعتري از يك فرياد كه به شكلي تمامآً گروهي و ملي تعميم يافته بود. اعتراضي كه ديگر سرب و تازيانه هم نمي توانست آن را مهار كند، چرا كه دانشجويان اين دانشگاه درس هاي خويش راه زيرزمين هاي تاريك در خطوط سرخ از خون شب‌نامه‌ها و اعلاميه‌ها خوانده بودند و امتحانشان را در بستر حادثه ها و گريز از بن بست ها و شكنجه در پشت ميله هاي آهنين پس داده بودند. آري آنان از مرگ نمي هراسيدند و با ترس بيگانه بودند كه در ذهنشان تنها واژه‌ي آزادي بود و در قلب شان ايمان.

 

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه‌‌ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بي‌فرهنگي ما هرز تموم علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلاي آدماش


سال 58 ايران زمين در يك گردنه‌ي تند سياسي و تاريخي قرار گرفته بود. در همين سال است كه مردم درد كشيده و جان در گرو اعتقاد گذاشته، چشم اميد به سوي نوع بي قيد و شرط دموكراسي دارند، دموكراسي كه هندسه‌ي آن را عدالت، آزادي و قانونمندي ساخته باشد و در چهار چوب آن رسانه ها و مطبوعات، شاعران، سينماگران و تمامي جامعه‌ي هنر و فرهنگ نيز سهمي از آن هرم مقدس را داشته باشند. در همين روزهاست كه ترانه يار دبستاني من بر روي فيلم از فرياد تا ترور ساخته مي شود. هر چند فيلم بعد از چند هفته اكران ديگر اجازه‌ي پخش نمي يابد و آواي فريدون فروغي هم بر روي فيلم بايكوت مي شود.
آوايي كه براي اولين بار يار دبستاني را فریاد كرده بود ممنوع الصدا شد.
اما با پايان كار فيلم از فرياد تا ترور، ترانه يار دبستاني تولدي دوباره مي‌یابد. گويا اين ترانه تاريخ مصرف ندارد و تا زماني كه يك ملت به حقوق از دست رفته اش اعتراض كند و فرياد آزادي خواهي سر دهد، يار دبستاني با آنها خواهد بود و در كنار آنها براي شكستن تركه‌ي بيداد و ستم ترانه‌ي يگانگي سر خوا هد داد. همانطور كه يك خلق در برابر يك حكومت حقوق از دست رفته‌اش را طلب كرد و به بهاي خون‌ها و پيكرهاي مثله شده در غروب پر از فرياد 57 به حق خود رسيد. شايد تولد يار دبستاني كه در سال 58 در ذهن سراينده جرقه مي‌خورد را بايد سالها پيش در بن بستها، شكنجه ها، اعدام‌ها و ساير مبارزات و جريانهايي كه درسطرهاي بالا اشاره شد، جستجو كرد. چرا كه مفهوم و پيام ترانه ريشه در اعتراض به گذشته‌اي پر از ظلم و استبداد و اختناق دارد. آن جا كه مي خواند:

 

دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد ما رو چاره كنه
يار دبستاني من با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما بغض من و آه مني

 

شايد دشت پر از هرزه علف ها كه در بي باوري و بي فرهنگي يك نسل شكفته اند تنها و تنها با داس آگاهي و خود باوري ما ريشه كن شود و بذر شكفتني با غرور را دستان خسته‌ي تو، دستان دربند من در دشت پر از فرياد اين خاك بكارد.
. . . و اما آغاز دوباره‌ی این ترانه را به هنگامی تازه‌تر و نه از دهان رسانه ها، که این بار از زبان توده ها می‌شنویم.
آري رويش دوباره يار دبستاني در باغچه‌ي خونين كوي دانشگاه 78 بود. وفتی كه از قشرهاي مختلف جامعه از كاسب بازار گرفته تا روشنفكرهاي كروات زده با هم اين ترانه را فریاد کردند. از آن پس این ترانه جايگاه مردمي تر و با اهمیت تری از گذشته پيدا كرد.
شبانگاه 18 تیر سال 1382 یاد و خاطره‌ی کوی دانشگاه در همه جا حس می‌شد ناگهان خانه‌ی نخستین خواننده‌ی یار دبستانی پایگاه جوانانی می‌شود که ترانه را با هم و یک صدا فریاد می‌کنند.
حالا ديگر ترانه تبديل به سرود ملي همه‌ی اعتراض ها و اعتصاب ها شده بود، يار دبستاني در تيتر شب نامه، يار دبستاني در زمزمه هاي محافل سياسي، يار دبستاني در قلب دانشگاه و يار دبستاني ناگهان در برنامه تبليغاتي آقاي رئيس جمهور كه به گونه‌ی خود، آغاز دولتی شدن این ترانه‌ی مردمی بود. البته در سال 85 اين ترانه از صدا و سيما پخش شد كه شايد هدف از بين بردن حساسيت ها و نوع استفاده از ترانه در گذشته بود. اما اين ترانه همچنان در جايگاه حماسي و آزادي خواهي خود قرار دارد و آخرين ضربه را در فيلم ضعيف و پر فروش اخراجي ها شاهد بوديم‌ (ياور تخریب‌چی من). و این نه به آن معنا كه با سنگر و جبهه مخالفيم، كه اين دو واژه در بالاترين جايگاه ارزشي براي هر ايراني قرار دارد. مشكل نوع برخورد با يك ترانه و استفاده‌ي نادرست از آن در يك كار هنري ست.
ای کاش دوستان می دانستند كه يار دبستاني جيغ بنفش نيست كه از آن استفاده‌ي تبليغاتي شود.

 

دشت بی سرانجامی ما
سردِ همه روز و شباش
روز اگه روز، شب اگه شب
سوخته ترانه رو لباش


 


 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 7:18 | 87/06/13

تورج نگهبان



 

کوچک زندگی می کنم تا کوچک نشوم

 

جای تو خالی ست

در ترانه های دلتنگ مهربانی

جای تو خالی ست

در صندلی خالی تابستان

جای تو خالی ست

در خاطره های نارنجی غروب

و ما خیال نازک تورا

در سطر های زندگی کوک خواهیم زد

یادمان باشد

که زمزمه ی ترانه های تو

 در دهان صبحگاهی مان پرشور خواهد شد

 

 

از سال های دهه سی خورشیدی به بعد، " تصنیف های قدیمی" که دیگر از تکرار خویشتن به امان آمده بودند، در جریان یک استحاله ملایم و تدریجی جای به ترانه های سنتی نوتر سپردند
محتوای این ترانه های تازه، دیگر تنها بر محور "شمع و گل و پروانه" دیگر نمی چرخید. اندیشه و احساسی را در خود می پرورانید، تصویری از زندگی پیرامون، عرضه می کرد و این همه را در قالب زبانی نوتر می ریخت


بدیهی است که در این دگرگونی، آهنگسازان نوگرا از یک سو و ترانه سرایان نو اندیش از سوی دیگر نقش ایفا می کردند


از همان آغاز دهه سی از میان ترانه سرایان معروف که تعدادشان از انگشتان یک دست متجاوز نمی کرد، صدایی برخاست که جوان تر از صداهای دیگر می نمود. او تورج نگهبان نام داشت که در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران تحصیل می کرد. مثل بسیاری دیگر از جوانان هم سن و سال به سرودن شعر علاقه می ورزید. پدرش دستی به قلم داشت، یکی دو زبان خارجی می دانست و از قریحه شاعری برخوردار بود


به قول تورج این قریحه تنها میراثی است که از پدر به او رسیده بود. همین قریحه سبب آشنایی او با "همایون خرم" آهنگساز نو آور آن سال ها شد که به روزی به دوستی و همکاری انجامید

تورج پیش از آن نیز از سر تفنن با "امین الله رشیدی" که خواننده ترانه های خود نیز بود، و نیز با "مجید وفادار" همکاری کرده بود و پس از آشنایی با "خرم" کار ترانه سرایی را حرفه اصلی خود قرار داد و از آن پس متن های اورا خوانندگان نام یافته ای چون دلکش و مرضیه و پروین می خواندند. ترانه هایی چون: خداوندا چه می شد، خسته دلان، جلوه بستان، بستر غم و تصویری در خیال ، نام تورج نگهبان را زبانزد همه ساخت.

تورج خود ثبات در همکاری های میان آهنگسازان و ترانه سرایان را مهم ترین سبب پیشبرد کارترانه در آن سال ها می دانست. زوج های هنری مشخص شده بودند و در اثر استمرار همکاری ، چم و خم کار خود را دریافته بودند و شعر و آهنگی که می ساختند پیوند دقیق تری پیدا می کرد. تجدیدی با معینی کرمانشاهی کار می کرد، پرویز یاحقی با بیژن ترقی و همایون خرم با تورج نگهبان، ولی تورج با یک ویژگی مهم از همتایان خود متمایز می شد. تنها در قلمرو سنت باقی نمی ماند و در عرصه موسیقی مصرفی روز (پاپ) نیز کار می کرد و آن قدر به کار پاپ سازها علاقه داشت که به شیوه های مختلف به آنها یاری می رسانید


بزرگ ترین یاری وی در جریان بنیاد استودیو طنین جاری شد که باید آن را بزرگترین جایگاه و پناهگاه موسیقی پاپ در ایران به شمار آورد. هنگامی که رادیو تصمیم می گیرد از تولید ترانه خودداری کند و آن را از پخش خصوصی بخرد نگهبان پیشقدم می شود و به یاری دو سه تن از دوستان، استودیو طنین را برای تولید ترانهای نو در تهران بنیاد می کند.

تورج در سال های پیش از انقلاب در شورای ترانه های رادیو ایران نیز عضویت داشته و در تهیه و تدارک برخی از شوهای موزیکال رادیویی و تلویزیونی از جمله "زنگوله ها" سهیم بوده است



تورج نگهبان نیز چون بسیاری دیگر از همتایان خود، در سال های نخستین پس از انقلاب از ایران مهاجرت کرده و در لس آنجلس در ایالات متحده آمریکا اقامت گزیده بود و هم چنان به فعالیت های فرهنگی می پرداخت. با یکی دو فرستنده رادیویی و تلویزیونی برون مرزی همکاری داشت و هم چنان ترانه می سرود. آخرین ترانه های او در یکی دو سال اخیر بر روی آهنگ هایی از نوع دیگر از "مهین زرین پنجه" آهنگساز ایرانی مقیم فرانسه نشسته و با صدای " بهزاد" ضبط و پخش شده است


با مرگ تورج نگهبان، حوزه ترانه سرایی ایران یکی از چهره های برجسته خود را از دست داد

 

بی تو ایا می توان یک لحظه زیست

می توان بیگانه شد با هست نیست

شاید اما سخت

محنت انگیز,ملامت انگیز

می توان عشق را از یاد برد

می توان در دست غم ها جان سپرد

می توان در این سرای تنگ دل

درد ها را یک به یک بر هم فشرد

شاید اما سخت

محنت انگیز,ملامت انگیز

بی تو ایا می توان یک لحظه زیست

اری اری

اما در من ان یارای نیست

   

به ياد ماندنی ترين ترانه تورج نگهبان را ترانه محبوب داريوش اقبالی می دانم، آنجا که می گويد:

 

کس نمی داند کدامين روز می آيد

کس نمي داند کدامين روز مي میرد

 

آقای نگهبان علاوه بر ساختن ترانه های بي شمار برای بسياری از هنرمندان برجسته موسيقی پاپ ايرانی، در کارنامه خود، برگردان اشعار فيلم معروف « اشک ها و لبخند ها» را هم ثبت کرده است

او در يکی از گفت و گوهای خود در فيلم مستند «گوگوش، دختر ايران» ساخته فرهاد زمانی،

کارگردان ساکن نيويورک، گفت:

 

صحنه خالی است

جز باد هيچ چيز درها را باز و بسته نمی کند

 و من دلم می سوزد

زيرا زمانی نام من در ميان مردم مانند سلام بود

آنقدر شهرت داشت

 اما حالا، در اوج، بالم شکسته شده است 

 

 

 روحش شاد

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 6:40 | 87/06/13

شعر خاکستری



 

شعر خاکستری

 

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی صدای سرفه همسایه می رسید
وقتی که جای دست تو بر صورتم نشست
وقتی صدای گریه من تا خدا رسید
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که باران بر لباس شسته می بارید
وقتی به دست روزهای آخر پاییز
خورشید مرده بر تنم تابید
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی برادر داد می زد ، داد
وقتی معلم درس می پرسید
با چوب می زد بر سر فریاد
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که مردی نان آور مرد
وقتی که یک کولی سر بازار
آن میوه نشسته را می خورد
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی کلاغی رفت تا بن بست
وقتی جوان هرزه ای بی جا
دل را به چشمان کسی می بست
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که عابر می گذشت از شب
وقتی که از دیدار تو من سیر می شدم
می مرد قلب کوچکم در تب
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که شعر سبز من خشکید
خاکستری شد آسمان عشق
نیلوفر تنهایی ام پیچید
...

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:17 | 87/06/10

بهار من



 

هنوز نمی دانم
چگونه از این لحظه ها گذشتی
و زمین را پیمودی
و به قلبم بخشیدی
بهار را...

هنوز نمی دانم
چگونه آرام عبور کردی از من
و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
و تو راه را...

انگار هوس چیدن سیبی
تو را کشاند
به خراشیدن قلبم
که سال ها
در انتهای انبار چوبی ذهن
حتی نداشت هوا را...


یا جستجوی لیوانی نور
تو را کشاند به تاریکی درون من
تا روشن سازی
اتاقک آبی قلبم را
صدا کن مرا...
 

 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:8 | 87/06/10

واسه توی جوجو



 

تو سبز را به من آموختی
 حالا از هردرختی سر بلند ترم
 دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام
 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید
پنجره ام باید یاد بگیرد
 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
 و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند
نمی دانم به کدام پرنده معتقدی
ولی تو را به جان هر چه چکاوک
پر آواز پروانه را نبند
 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد
تو دیگر چرا؟
تو که از سلاله ی تابستانی
و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری
 آسمان بالغ می شود
 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است
یا سیگار و ستاره
 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد
سلام می کند
 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
 نگاهم می کند باران
 نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
 خوابت نبرد ، صبر کن
 هنوز هم خیلی از مردم
 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
 تو را به جان سیب ، مخاطب
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها
 که حوصله ی زمستان را سر برده
 خوابت برد ؟
 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
 چرا نگرانی ؟
 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟
نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش 
 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
 یک شنبه ما را گم نمی کند
شاید ما او را...ـ
خوابیدی گلم ؟
شب به خیر


 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 5:0 | 87/06/10

غریبه



 

غریبه
رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد،
تو از صدای موج گله مند بودی
زلالی آب " عشق " را به تو هدیه نی بخشید،
تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت،
و تو به تنهایی ات پناه می بردی!
 
غریبه
رود همیشه همان رود نمی ماند
 تا آشنایی هدیه دهد
و
عشق همیشه در زلالی آب به پایت ریخته نمی شود
 
آه غریبه
این گونه پریشان دنبال چه می گردی، گرد خود؟
به رود بنگر!
به زندگی
و
به کف دستانت
و از خود بپرس
از که به که پناه می برم، جایی که زیستن در ژرفای
" یک دم" نهفته است؟
 


 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 4:55 | 87/06/10

می خواهم خیال تو را راحت کنم



 

تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:


«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»


همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!


هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!


به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو!



 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 3:22 | 87/06/09

غریبانه



 

بر خاک سرد خفته بودم
با بانگ امیدت چه بی تابانه از خاک بر شدم
 نزدیک ها امیدی بر نمی داد
 چه عاشقانه به دورها نگریستم
 و دورها چه بی صبرانه از پس نگاه منتظرانه ام
 محو می شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهی نشدم
که غریبانه از خاک پر شدم 



 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 9:14 | 87/06/08

عاشقانه



 

 آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست


من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم


تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود


من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابنک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو


هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد


دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
 وقتی که صبح پنجه به در کوبید


انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من


 از رشته های موی
 تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم


ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
 ایا تو را به خواب توانم دید ؟
 یا در پگاه روشن بیداری


چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
 ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟


ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
 از بوی گیسوان تو می مردم
 کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم 



 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 9:9 | 87/06/08

ساده دل



 

دل ساده
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است

 

 


!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 8:59 | 87/06/08

وقتی که عاشقم شدی



 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
 تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
 تنگ بلوری دلت درست مث دل من
 کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود

 
 وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
 توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
 چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
 که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟


 تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
 راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
 دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
 قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود


 یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
 اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
 عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود


نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
 کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
 قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
 کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود 


 

!! نوشته شده توسط حمید رضا جمشیدی | 8:43 | 87/06/08
هرگونه کپی و استفاده غیر قانونی از نوشته های این وبلاگ ممنوع می باشد